یگان خدمتی : سپاه پاسداران
مسئولیت : فرماندهتیپ
گلزار : حرممطهرامامرضاحرم مطهر امام رضا(علیه السلام)==خاطرات:==
زمانی که ما در بستان مستقر بودیم در آنجا یک سنگری به نام سنگر المهدی بود و این سنگر مخصوص صدام ساخته شده بود که به تصرف نیروهای اسلام در آمده بود و آنجا مقر فرماندهی ما شده بود و ما افتخار همسنگری با این شهید بزرگوار به مدت 5 یا 6 ماه در این سنگر را داشتیم . من یادم نمی رود بعد از اینکه تک دشمن را در تنگه چزابه که با 12 لشکر حمله کرده بودند ، پاسخ دادیم ، در آنجا یک روز شهید بزرگوار به ما گفت که ( امروز قرار است از ستاد فرماندهی اینجا جلسه ای باشد و شما مواظب باشید که اگر آمدند ، شما آنها را به داخل سنگر راهنمایی کنید . بعد من از ایشان سئوال کردم که قرار است در این جلسه چه کسانی باشند ؟ ایشان فرمودند: آقای محسن رضایی و جناب سرهنگ صیاد شیرازی و آقای حسین باقری هستند . بعد از نیم ساعتی بالاخره جناب آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی تشریف آوردند ، وقتی که ایشان آمدند ، چون اخوی بنده پشت دستگاه بی سیم نشسته بود به شهید خادم الشریعه فرمودند که : این بی سیم چی شما در این عملیات گذشته غوغا کرد . کدام یکی از اینها بود و ایشان اشاره به من و برادرم کردند . آقای محسن رضایی آمدند و پیشانی من و برادرم را بوسیدند و بعد از اینکه این عزیزان بزرگوار را به داخل اتاق جلسه راهنمایی کردیم یک یا دو ساعت طول کشید و این عزیزان با یکدیگر صحبت می کردند . بعد از چند لحظه دیدم که یکی از این عزیزان بسیجی مراجعه کرد که می خواهد یک نفر وارد محل فرماندهی بشود و شما بیایید جوابش را بدهید . وقتی که من آمدم ، دیدم که یک آقا پسر کم سن و سال هستند و می گویند که من می خواهم داخل بیایم . گفتم که بچه جان اینجا جای بچه ها نیست و برو . اینجا جلسه هست ، وقتی که جلسه تمام شد ، شما اگر کاری داشتید به اینجا مراجعه کنید . ایشان خیلی مؤدبانه گفت: جلسه ای که الان هست ، قرار است من هم در آن جلسه باشم ، من با شوخی به او گفتم که از کی تا حالا جلسه جای بچه ها هم شده است . شما حالا بیرون بایستید ، وقتی جلسه تمام شد من این حرف را به گوش آنها می رسانم . من فکر می کردم این بچه چون آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی که از شخصیتهای بارز مملکت هستند ، تشریف آوردند می خواهد این عزیزان را ملاقات کند و اجازه نمی دادم . بالاخره ایشان گفت که شما بروید و به آقای محسن رضایی بگویید که حسن باقری پشت درب هست و می خواهد بیاید و شما مزاحم هستید و راهش نمی دهی ، بعد گفتم : حسن باقری که می خواهد در جلسه باشد ، شما هستید ؟ ایشان خنده ای کرد و گفت : بله ، من و برادرم تعجب کردیم ، دیدیم یک انسان کم سن و سال مدعی است که حسن باقری است و ما هم آمدیم در جلسه و خنده کنان به جناب محسن رضایی و جناب سرهنگ صیاد شیرازی گفتیم که یک آقا پسر کم سن وسال مدعی است که من حسن باقری هستم ، آن بزرگواران هم خنده کردند وگفتند : بله درست می گوید ، بگویید بیایند داخلل . وقتی که ما گفتیم : این آقا داخل آمد ، با تعجب دیدیم که چهار بزرگواری که در جلسه هستند ، آقای خادم الشریعه ، شهید بزرگوار ولی ا... چراغچی ، جناب صیاد شیرازی و آقای محسن رضایی از جا بلند شدند و ابراز احترام کردند و این نوجوان کم سن و سال را به داخل جلسه راهنمایی کردند و در بلند ترین مکان جلسه ایشان را نشاندند . ایشان رفتند آنجا و تا ایشان نشستند ان بزرگواران هم نشستند و دست به سینه منتظر بودند که این جوان در جلسه برای گفتن چه دارد . ایشان نقشه ای را به بغل دیوار چسباندند و شروع کردند به توضیح دادن محل عملیات و مسائل دیگر و با اطاعت پذیری و تبعیت پذیری از مافوق که من احساس می کردم که واقعا اینها به یک بزرگتری که خیلی بیشتر از اینها در جریان مسائل است ، دارند گوش می دهند و سر تعظیم در مقابل صحبتها داشتند و دقیقا آن مسائل را مو به مو می شنیدند و با گوش جان به خاطر می سپردند تا انشاءا... در مراحل بعدی عمل بکنند و واقعا برای من یک درس شد که در نظام مقدس اسلامی ، سن ملاک نیست ، ملاک عقل است ، هوش و درایت افراد است و به وضوح ما در آن جا این مسئله را مشاهده کردیم .
آخرین لحظاتی که در کنار ایشان بودم کمتر از یک ساعت از شهادت وی بود . روز قبل از شهادت فرماندهان خراسان به جبهه آمده بودند و جلساتی با این آقایان داشتیم که طی آن جلسات مسائل جبهه و جنگ بررسی می شد . قرار شد شهید آن ها را به نقاط مختلف جبهه ، جهت سرکشی ببرد . آن شب با شهید در یک مکان خوابیدیم . قرار بود صبح به سرکشی برویم . بعد از نماز من مجدّداً خوابیدم . در این اثناء فرماندهان به سراغ خادم الشریعه آمده و به همراه او جهت سرکشی از خطوط مقدّم عازم می شوند . ساعتی بعد که از خواب بیدار شدم توسّط شهید نورالله کاظمیان با خبر شدم که علی سرکشی ، شهید مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته و به شهادت رسیده است .
یک روز متوجه شدم که به خانه پیرزنى که تنها و بیکس بود وارد شد. سقف خانه فرو ریخته بود و آن پیرزن مغموم و متحیر مانده بود و نمىدانست چه باید بکند؟ او مدتى به بازسازى خانهى آن پیرزن پرداخت بطورى که بعضى از روزها 15-16 ساعت کار مىکرد. بالاخره با تلاش و پشتکار محمد خانهى پیرزن ساخته شد و او مجددا در خانهاش ساکن گردید.
در منطقه جنگى در حال آماده باش بسر مىبردیم. روزى پیرمردى روستائى به ما مراجعه کرد و گفت: خوکهاى وحشى به روستاى ما حمله کرده و مزارع ما را از بین بردهاند؟ محمد، من و یک نفر دیگر به منطقه مورد نظر مرد روستائى رفتیم و خوکهاى مهاجم را تا حدى که در دسترس ما قرار گرفتند از بین بردیم. پیرمرد و دیگر اهالى روستا از این مساعدت ما خیلى خوشحال شده و ما را دعا کردند.
پس از مجروحیت در منطقه جنگى به عقبه منتقل شده و در منزل مراحل نقاهت را مىگذراندیم. روزى محمد مهدى به دیدنم آمد و گفت: چرا در بستر خوابیدهاى؟ علت را توضیح دادم. گفت: یعنى نمىتوانى بِروى پا بایستى؟ گفتم: در آن حد که مىتوانم. گفت: پس آماده باش که انشاءا... ان شاءالله فردا به جبهه برویم. روز بعد در معیت ایشان به جبهه اعزام گشتیم.
در قرارگاهى واقع در نزدیکى بستان مستقر بودیم. عراق هر روز بین ساعت 4 تا 5/30 عصر از زمین و آسمان روى قرارگاه آتش مىریخت. علت آن این بودکه این قرارگاه قبلا متعلق به آنها بود و ما آنرا تصرف کرده بودیم. قرارگاه عجیبى بود. سنگرها بطور خاصى ساخته شده بود. خود صدام هم به این قرارگاه آمده بود. سنگرى بود که مخصوص او بود. داخل آن سنگر وسایل مختلف ارتباطى و رفاهى اعم از مبل و تختخواب و حمام و اتاق خواب و بى سیم مرکزى و دو خط تلفن وجود داشت. تقریبا یک خانه مسکونى بود. از بتون آرمه ساخته شده بود و تقریبا غیر قابل تخریب بود. این سنگر محل حضور آقا مهدى خادم الشریعه بود. او تمام وسائل رفاهى را به بستان منتقل کرد و فقط یک رختخواب ساده براى استراحتش آنجا بود. عدهاى از مادران شهدا براى بازدید به آن قرارگاه آمدند. برخى از اینها براى بازدید به زاغه مهمات رفته بودند. ناگهان حمله عراقیها شروع شد. آقا مهدى خود را به سرعت رسانید. یعنى از سنگر فرماندهى خود را به زاغه مهمان رساند تا این مادران شهید را به سنگرها و پناهگاههاى انفرادى هدایت نماید. خیلى نگران بود. دقیقا یادم است که وقتى مىدوید در کنارش گلوله اصابت مىکرد. برخى از این مادران شهید داخل سنگرهاى دیگر رفته بودند و چنان گریسته بودند که از حال و هوش رفته بودند. وقتى اتوبوس اینها رفت ما متوجه شدیم که این افراد داخل سنگرها بى حال شدند. بعد از مدتى صداى ناله از داخل سنگر به گوش ما رسید و بعد ما متوجه این مسئله شدیم.
مهمات مورد نیاز تیپ را مىبایست از اهواز تهیه مىکردیم. با ماشین به سمت اهواز حرکت کردیم. بعلت بارندگى و سُر بودن جاده در بین راه ماشین واژگون شد ولى خودمان صدمهاى ندیدیم. با توجه به اهمیت زمان و کمبود مهمات، ماشین را رها کرده و با وسایل عبورى به اهواز رفتیم. بعد از هماهنگىهاى لازم، مهمات را تحویل گرفته و در یکدستگاه تریلى بارگیرى نموده و به سمت موقعیت به راه افتادیم. هنگامیکه به محل واژگون شدن خودرو خودمان رسیدیم، متوجه شدیم که از خودرو خبرى نیست و آن را بردهاند! با ناراحتى به برادر خادم الشریعه جریان مفقود شدن خودرو را صحبت کردیم. او در جواب گفت: اشکال ندارد، چون شما هدفتان این بوده است که با سرعت به خط عملیاتى مهمات برسانى و جان نیروها را از خطر نجات بدهى، و گزارش مفقود شدن خودرو را از ما گرفته و به مراجع مسئول جهت پیگیرىهاى بعدى ارجاع دادند.
همرزمانش مىگفتند: نماز صبح عید مبعث را به تنهایى و به دور از غوغاى جمیع خواند. همراه دیگران نیز از صبحانه خوردن خوددارى نمود و گفت: مىخواهم صبحانه را از پیامبر در بهشت دریافت کرده و تناول نمایم! یک سیب به او تعارف کردند، نپذیرفت و گفت: مىخواهم از میوههاى بهشتى و در بهشت تناول نمایم! این حرکات محمد مهدى تا لحظاتى قبل از شهادت وى بوده است.
در حال صبحانه خوردن بودم. دیدم محمد خادم الشریعه از سنگر فرماندهى در حال خارج شدن است. محمد مهدى یکى از فرماندهان خوش تیپ، تمیز و همیشه معطر جبهه بود، کسى را به آن مرتبى ندیده بودم. همیشه یک چفیه را به صورت دستمال به گردنش مىانداخت، موهایش ردیف و شانه کرده بود، بوى عطرش همیشه آدم را از خود بیخود مىکرد. در حال خروج از سنگر به او گفتم: محمد کجا مىروى؟ گفتم: بیا صبحانه بخور. گفت: مىخواهم به بهشت بروم و در آنجا صبحانه بخورم. خندهام گرفت، با خود گفتم حتما دارد شوخى مىکند یا شاید هم چیزى به او الهام شده بود. محمد مهدى از ما جدا شد و به سمت خط رفت و در آنجا مستقر شده بود. لحظات کوتاهى بیش نگذشته بود که در اثر اصابت ترکش یک گلولهى یک صدو سه به لقاء الله پیوسته بود. بله او صبحانهاش را در بهشت و با بهشتیان تناول نمود.
تعدادى از مسئولین لشکرى و فرماندهان نظامى به منطقه آمده بودند. براى رسیدن به مشکلات و نارسایىهاى یگان و البته به استان جلساتى تشکیل شد. بعد از اتمام جلسات قرار شد محمد مهدى خادم الشریعه به عنوان مسئول اکیپ، مسئولین فوق الذکر را به خطوط مقدم برده تا از نزدیک خطوط رزم را ملاحظه نمایند. شب شد. همراه خادم الشریعه در یک مکان خوابیدیم. صبح که از خواب بیدار شدیم، او همراه گروه فوق به خطوط مقدم عزیمت نمود و من مجدداً خوابیدم. ساعتى نگذشته بود که توسط نورا... کاظمیان از خواب بیدار شدیم . نورا... نوراالله گفت: محمدمهدى در منطقه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیده است!
یک بار در هنگام کار در سپاه گلولهاى به طور تصادفى به سمت ایشان شلیک شده و منجر به زخمى شدن پایش گردیده بود. براى مداوا او را به بیمارستان منتقل کرده بودند. وقتى از بیمارستان مرخص شده و به منزل آمد، از او پرسیدم: چه شده است؟ گفت: از نردبان سقوط کرده و مسئله جزئى است!!
روزى با محمدمهدى در مسیر حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام در حال حرکت بودیم، از ایشان سوال کردم: چه آرزویى دارى و براى آینده ات از خدا چه مىخواهى؟ گفت: چه تضمینى که یک ثانیه دیگر زنده باشم تا چه رسد به اینکه براى آینده آرزوهاى دور و دراز داشته باشم. و گفت: نهایت آرزویم شهادت است.
زمانى که محمدمهدى بچه بود از هر چیزى که مىخواست تعریف کند مىگفت: این آلمانى است. گاهى اوقات هم به شوخى مىگفت: الان یک نماز آلمانى برایتان مىخوانم. یکى از دوستان پدرم - آقاى علوى- گاهى اوقات از سرخس به دیدن ما مىآمد ، با محمدمهدى هم شوخى مىکرد، یکبار از محمد پرسید: چند تا زن خواهى گرفت. محمد مهدى گفت: یک میلیون زن خواهم گرفت. آقاى علوى گفت: با آنها مىخواهى چه کنى؟ محمد مهدى جواب داد: مىخواهم همه را بکشم. آقاى علوى از آن به بعد اسم محمد مهدى را "قاتل النساء" گذاشت.
محمدمهدى در روز سوم تولدش بیمار شد. یکى از عوارض این بیمارى عطش سیرىناپذیر بود. هر کار مىکردیم نمىتوانستیم تشنگیش را فرو بنشانیم. از شدت بى قرارى او به یاد تشنگى سیدالشهدا افتادم و سخت گریستم. به فاصله کوتاهى پسرم شفا یافت.
قرار بود به منظور پاکسازى یکى از مناطق در جنوب ، عملیاتى را انجام دهیم. مسئولى روزى به سه نفر از ما ( شهید چراغچى، خادم الشریعه و من ) گفت: یک سرى از محدوده منطقه عملیاتى بزنید. سه نفرى با موتور تریل عازم منطقه مورد نظر گشتیم. آقاى چراغچى از قلقلک خیلى بدش مىآمد . برادر مهدى هم پشت سر من نشسته بود. من در وسط بودم و شهید چراغچى رانندگى موتور را بر عهده داشت. موتور حرکت مىکرد و در دست اندازها بالا و پایین مىرفت و ناخواسته دستهاى من که به کمر چراغچى حلقه زده بود حالت قلقلک ایجاد مىکرد. او ناگهان کنترل موتور از دستش خارج شد و به زمین خوردیم. موتور روى پاى ولى ا... الله افتاده بود و پاى دیگرش روى موتور بود( به حالت بغل دراز کشیده بود) در همین هنگام یک خمپاره در کنار ما به زمین خورد. به سرعت خودمان را روى زمین انداختیم. ناگهان چشمم به قسمت باسن ولى ا... الله افتاد که خون از آن بیرون میزد. بله یک ترکش ریز به آنجا اصابت کرده بود. بشدت به خنده افتادیم. خنده امانمان را بریده بود. با برادر مهدى (خادم الشریعه) سعى کردیم ولى ا... الله را بلند کنیم. او به شدت عصبانى شده بود که چرا شما شوخى کردید و... که ناگهان یک خمپاره دیگر سر رسید و ولى ا... الله از دستمان خارج شد و به شانه دیگر افتاد و مجددا ترکش این خمپاره هم به باسن او اصابت کرد. مجددا خنده به سراغمان آمد ولى ولىا... ولى الله سخت عصبانى شد. در آخر هم از هم جدا شده و هر یک به سراغ کار خود رفتیم.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7700 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>