- بعد از یک ماه که در منطقه ایلام آموزش دیدیم، به پایگاه ظفر رفتیم وآنجا در گردان پیاده سازماندهی شدیم، آنجا یکی ازفرماندهان برایمان سخنرانی کردند . ایشان گفتند که:شما را به خط شلمچه می برند و به دلیل اینکه در این خط حدودسه، چهار سال هم عملیات صورت نگرفته،این خط بسیار حسّاس می باشد وافرادی که واقعاٌ بسیجی مؤمن هستند، باید به این خط اعزام شوند، آن موقع خط شلمچه دست برادران بسیج بود. با این سخنرانی شور و شوق زیادی در بین بچّه ها ایجاد شده بود. ما چون اولین اعزاممان بود، دلهره و اضطراب زیادی داشتیم، ولی شهید حسن زاده خیلی خونسرد بود. حدود سیصد نفر بودیم که به منطقه شلمچه اعزام شدیم. وقتی به منطقه رسیدیم، فرمانده جدیدی برای توجیه نیروها آمده بود و بچّه ها از ایشان سئوال می کردند که چقدر با دشمن فاصله دارند، با توجه به اینکه فاصله کمی با دشمن داشتیم وبه خاطر اینکه بچّه ها شب اول روحیةشان را از دست ندهند. فرمانده به طور دقیق نمی گفت. با اینکه بچّه ها زیاد سئوال می کردند ولی شهید یک بار این سئوال را نپرسید. بعد از اینکه آنجا ما را سنگر به سنگر تقسیم کردند، توضیح دادند که سنگر آخر پل ارتباطی می باشد وبسیار حسّاس است، با این وجود شهید به همان سنگر آخر رفتند، در آخر وقتی که فرمانده اعلام کردند که چه کسی برای نگهبانی داوطلب می باشد. حسن زاده اولین کسی بود که حاضر شد با توجه به بحران منطقه داوطلبانه نگهبانی بدهد و بچه ها از شجاعت ایشان روحیه گرفتند .
- در همان شب اول که در منطقه بودیم، به دلیل نزدیک بودن بیش از حد ما با دشمن اضطراب و دلهرهایی بین بچه ها بوجود آمده بود ولی فرهاد بدون هیچگونه اضطرابی رفت و از جلوی آبی که از کنار سنگر می گذشت وضو گرفت و نمازش را اول وقت خواند . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6707سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />