شهید محمدرضا رنجبر طزرقی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۱: سطر ۱:
تاریخ تولد :   
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
نام :    محمدرضا     محل تولد :     سبزوار
+
|نام فرد                = محمدرضا رنجیر طزرقی
نام خانوادگی :    رنجبرط‌زرقی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/30
+
|تصویر                  = 
نام پدر :    ابراهیم‌    مکان شهادت :   
+
|توضیح تصویر            =
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :   
+
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
شغل :        یگان خدمتی :   
+
|شهرت                  =
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
+
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    معاون‌فرمانده‌گروهان ـ ادوات
+
|تولد                  =  [[سبزوار]]
گلزار :    بهشت‌شهدا
+
|شهادت                 = [[۱۳۶۵/۱۰/۳۰]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                = بهشت شهدا
 +
|مفقود                  = 
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  = معاون فرمانده گروهان _ ادوات
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر[[ابراهیم]]
 +
}}   
  
 
خاطرات  
 
خاطرات  

نسخهٔ ‏۲۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۶

محمدرضا رنجیر طزرقی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد سبزوار
شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۳۰
محل دفن بهشت شهدا
سمت‌ها معاون فرمانده گروهان _ ادوات
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرابراهیم


خاطرات بعد از اینکه محمدرضا به شهادت رسید وتقریباً هفت روز ازشهادتش نمی گذشت. یک شب خوابش را دیدم که توی حیاط ایستاده و دوتا اسلحه دستش بود که یکی ازاسلحه ها را به دخترکوچکم اعظم ویکی دیگر را به علیرضا برادرش داده. من به اونزدیک شدم و ازاو پرسیدم: پسرم. تو ازآن زمان کجا بودی؟ دیدم خودش را به بالای پشت بام ( حاجیه خانم فاطمه) که همسایه دیواربه دیوارما بود رفت وگفت: من ازهمان زمان روی بام بودم و شما را نظاره می کردم. یک شب خواب دیدم که پسرم محمدرضا با همان لباسهای پلنگی که درجبهه پوشیده کلاه قهوه ای رنگ به سرداشت با یک عدد نان وارد خانه شد. به اوگفتم: مادرجان بیا خانه بنشین تا کمی با هم صحبت کنیم چون دلم برایت تنگ شده درجوابم گفت: مادروقت ندارم دیرشده است باید برگردم وکلاه قهوه ای که به سرداشت را به من داد وگفت: هرزمان به دستشوئی می روی این کلاه را سرت بگذارکه هم سرت پوشیده باشد وهم ثواب دارد. همین که کلاه را از دستش گرفتم یک دفعه ازخواب بیدارشدم. یکی ازهمرزمان محمدرضا خاطره ای را اینگونه برایم تعریف می کند: از دریاچه با لباس غواسی برمی گشتیم دو ساعت استراحت داشتیم. با عجله به طرف حمام رفتیم ولیفی زدیم و بعد نماز خواندیم و برای استراحت رفتیم. اما محمد رضا لباسهایش را درآورد و تمیزکرد و بعد شروع به خواندن نمازشب وبا خدای خود راز و نیازمی کرد و بعداً می خوابید. یکدفعه به او گفتم: مگر خسته نمی شوی و نمی خوای استراحت کنی چون صبح زود عملیات داریم. گفت: مگرکاری که برای خدا باشد خستگی در بدن اثرمی کند؟ به یاد دارم محمدرضا با مخفی شدن زیرصندلی قطارعازم جبهه های جنگ می شود تا بلکه بتواند با نیروهای تازه نفس درجنگ شرکت کند. اما وقتی که به منطقه می رود فرمانده گردان او را به لحاظ سن کمی که داشت منع می کند و او را به طرف شهر سبزوار برمی گرداند و محمدرضا با ناراحتی و گریه به خانه می آید همرزمان برادرم محمدرضا نقل می کردند که: محمدرضا درهوای گرم با دهان روزه نگهبانی می داد. به نحوی که عرق ازسروصورتش سرازیرمی شد وقتی به ایشان می گفتیم روزه نگیر وبیا روزه ات را بازکن می گفت: اگرروزه گرفته ام برای خودم وانجان وظیفه است. هرکاری می کنم برای خداست وهرکاری که برای خدا باشد خستگی ندارد. من کلاس اول ابتدائی بودم. در راه برگشت ازمدرسه به خانه یک کمی بازی گوشی کردم ودیربه خانه آمدم. برادرم محمدرضا ناراحت شد ومختصری من را تنبیه کرد. بعد ازگذشت چند ساعتی دیدم خیلی ناراحت نشسته و دارد گریه می کند وقتی به اونزدیک شدم وعلتش را پرسیدم مرا درآغوش گرفت وپرسید ازاینکه مرا تنبیه کرده بود معذرت خواهی کرد. من با آن سن کمی که داشتم تعجب کردم که برادرم با آن هیبت وعظمتی که داشت ازمن بچه سال معذرت خواهی کرد. دفعه اولی که برادرم محمدرضا برای رفتن به جبهه می خواست ثبت نام کند آمد و ازپدر و مادرم اجازه گرفت. ولی به خاطرسن کمی که داشت او را نبردند.برای سری دوم خودش شناسنامه اش را دستکاری کرد وچند سالی بزرگتر کرد و بدون خبر به جبهه رفت و بعد از مدتی خودش نامه ای نوشت و از والدین بخشش وعذر خواهی کرد که بدون اطلاع به جبهه رفته و نیزمقداری پول هم برداشته بود که مال خودش بود وگفته بود آن مقدار پول را برای سفرم برداشته ام نگران نباشید. آن زمان من در دوره راهنمایی تدریس می کردم. یادم هست یک سری کتابهای رمان مرسوم شده بود که بخوانند. یک روز من از دوستانم یک کتاب رمان گرفتم و برادرم محمدرضا دید که من این کتاب را می خوانم. گفت: اشکالی ندارد ولی سعی کن جنبه مثبت کتاب را در نظربگیری تا درس عبرتی باشد نه اینکه خدای نکرده جنبه منفی اش را. اگرمی خواهی اینجوری باشد بهتر نخوانی. یکی از همرزمان برادرم که با هم درجبهه بودند اینگونه نقل می کرد: درعملیات کربلای 4 درحالی که هدف امواج رگبارهای دشمن قرارمی گیرند همراه برادر شهیدم محمدرضا وفرمانده گردان تعدادی نیروها را جمع کرده وبه سمت جزیره هایی که هدف گروهان است می روند. درکنارجزیره دونفری اقدام به بازکردن معبر می کنند وبعد ازبازکردن معبربه سمت سنگرکمین دشمن می روند که مورد هدف رگبارهای سنگین کمین دشمن قرارمی گیرند ودراصابت ترکش های زیاد به بدنش به دیدارمعشوق ومعبود خود می شتابد وتا سال 77 مفقودالاثربود که بعد ازخشک شدن آب دریاچه وپیدا شدن جسدش ایشان را تشییع و به خاک سپرده می شود. پسرم محمدرضا درعملیات بدربه عنوان آرپیجی زن شرکت کرده بود که دریکی ازعملیات ها مجروح می شود که اینگونه همرزمش برایم نقل می کرد: چند ساعت ازعملیات نگذشته بود که من ومحمد برای انهدام تانکهای دشمن پشت خاکریز بودیم وتانکها را یکی پس ازدیگری ازبین می بردیم که ناگهان یک خمپاره 60 درپشت محمد منفجرمی شود وچند ترکش به بدنش اصابت می کند ازجمله کمرش را مجروح می کند که دیگرتوان مقاومت را ازدست او خارج می کند وبیهوش روی زمین می افتد. مجموعاً 12 ترکش به کمرش اصابت می کند که یکی ازترکش ها بین ستون فرات ومهره های کمرش جای می گیرد ودر حین زمان دشمن اقدام به بمباران شیمیائی منطقه می کند ومن محمد را کشان کشان درحالی که بیهوش بود به عقب جبهه می آورم. چند روزدربیمارستان تحت مداوا ومعالجه قرارمی گیرد وهمه ترکش را ازبدنش بیرون می کنند به جزترکشی که بین ستون مهره های فقرات گیرکرده بود ودر اثرآمپولهایی که به بدن ایشان تزریق کردند آب می شود وبعد ازبهبودی دوباره به جبهه برگشته ودر واحد تخریب به عنوان تخریب چی به رزم خود ادامه می دهد. به یاد دارم که یکبارمحمدرضا ازناحیه دست وپا خمپاره خورده بود ودربیمارستان تهران بستری بود ودرخواست کرده بود تا اورا به بیمارستان امداد مشهد انتقال دهند. چند مدتی که دربیمارستان بستری بود یک هم اتاقی داشت که مجروحیتش ازخودش بدتربود. عصایش را به اومی دهد وخودش لنگان لنگان به خانه می آید ومدت 7 الی 8 روزی که درخانه بستری بود با همان حالش بازما را درکارهای خانه کمک می کرد. یک مدتی محمد رضا سرکار نجاری می رفت. یک روزدیدم محمد دیگرمثل قبلاً علاقه ای به کارنجاری ندارد و سرکار نمی رود. از او پرسیدم: مادرجان چرا سرکارنمی روی؟ گفت: آخه مادرجان درآنجا هم سیگارمی کشند وهم مشروبات الکلی می خورند و چون من خوشم نمی آید و هرچه قدر آنها را از این کار منع می کنم گوش نمی کنند. بخاطراینکه بچه ام و سن و سالی ندارم به حرفهایم اعتنا نمی کنند پس اگراجازه بدهید به آلومینیوم سازی بروم. هم آلومینیوم سازی آینده دارد. من گفتم: پسرم عیبی ندارد. قبل ازشهادتش آخرین باری که مجروح شده بود تمام بدنش ترکش خمپاره اصابت کرده بود و اصلاً نمی توانست راه برود. دربیمارستانی که درتهران بود بستری بود یک هم اتاقی داشت که حالش وخیم تربود عصایش را به او می دهد وخودش با همان حالت مجروحیتش به خانه می آید. یک روز 3 ،4 نفری ازدوستانش توی هال نشسته بودند مثل اینکه بچه های مشهد بودند یک دستمال پراز پول آورده بودند وبهش داده بودند. ولی محمدرضا حتی یک ریال هم ازپول ها را قبول نکرده بود. بعداً که آنها ازخانه رفتند مادرش به من گفت: دوستان محمد پول برای خرج مریضی اش آورده بودند. چون محمد می خواست درتهران بستری شود ولی دوام نیاورده بود وبه خانه آمده واینجا بستری شده آمده اند تا پول پرستاری اش را به من بدهند اما محمد حتی یک ریالش را قبول نکرد. پسرم محمدرضا دروصیت نامه اش نیزگفته بود هرچی مال که متعلق به بیت المال است را باید تحویل بدهید. یکبار که پسرم محمدرضا از جبهه به مرخصی آمده بود ونزدیکی های عید هم می شد ما غذا درست نکرده بودیم ومجبورشدیم که سرسفره نان وماست بخوریم. او ازسرسفره بلند شد و شروع کرد به دویدن دور سفره. وقتی علتش را پرسیدم گفت: شاید این آخرین دیدارما باشد. من ناراحت شدم وگفتم: مادرتو اینقدربه جبهه می روی چرا فکردرست نیستی ودرس نمی خوانی؟ گفت: حالا که مادراین قدرکوشش داری تا من درس بخوانم برو وپرونده هایم را ازمدرسه بگیرتا من درجبهه هم درسم را بخوانم وهم بتوانم از خاک میهن دفاع کنم. محمد درجبهه سیکلش را گرفت ودردوره متوسطه بود که خبرشهادتش را برایمان آوردند. دفعه اولی که محمدرضا رفته بود برای جبهه ثبت نام کرده بود. پدرش به اواجازه نداده بود تا به جبهه برود که محمد فرارمی کند وخودش را از روی پشت بام روی نیروهایی که برای رفتن به جبهه سوارکامیون شده بودند انداخت وباعث شد که جفت پاهایش از بند دربیاد ونتواند به جبهه برود بعد ازیک ماه که حالش خوب شد. شناسنامه اش را دستکاری می کند تا دوباره بتواند به جبهه برود و وقتی پدرش علاقه او را می بیند به اواجازه می دهد تا به جبهه برود. یک روزمحمد بدون اجازه بیمارستان یک پیراهن سبز، الآن درتن پسرمان است گرفته بود وتوانسته بود ازطریق آبدارخانه بیمارستان فرارکند و خودش را با آن حال خرابش به خانه برساند. وقتی که به خانه آمد وبهش گفتم: تو چرا بدون اجازه ازبیمارستان دررفتی وبه خانه آمدی گفت: من نمی خواستم برای دولت خرج بتراشم یعنی اگرمن دربیمارستان باشم چقدرخرج برمی دارد ومن به خاطرهمین آمده ام تا ازجیب خودمان مخارج بیمارستان وعکس ها را بدهیم وگفت:این عکسها را به بنیاد شهید ببروتحویل بده وقتی به بنیاد شهید رفتم یکی ازهمسایه ها را دیدم که برای سهمیه آبنبات دارد دعوا می کند با خودم گفتم: کاش قسمتم نمی شد تا به بنیاد شهید بیایم.بعد ازچند مدتی یک آقایی آمد دفترودستک به دستش گفت: اینجا را امضا کن وپول زیادی هم برای خرج مداوای بچه تان که درجبهه بوده است را به من داد ومن گفتم: اجازه ندارم این پولها را بگیرم چون پسرم اجازه نداده است که پولی بگیرم. وقتی محمد به خانه آمد ماجرا را برایش تعریف کردم و اوگفت: خوب کاری کردی که پول ها را قبول نکردی چون اگرمن می خواستم خرج برای دولت بتراشم درهمان بیمارستان می ماندم. الحمدا... ما به همان چیزی که داریم قانع هستیم ومن هدفم خدمت به جبهه وکشورم است. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا