شه ی د ی وسف برات ی سنگل ی
تار ی خ تولد :1339/12/09
تار ی خ شهادت : 1363/03/23
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :خراسان شمال ی - بجنورد - انصار الحس ی ن - قطعه 1
rId4
زندگی نامه
شهید یوسف براتی در روز 09/12/1339 در یک خانواده ی مستضعف چهار نفره چشم به دنیا گشود. این خانواده به زندگی ساده و بی آلایش خود وقوت لایموت که از دسترنج روزانه پدرش بدست می آمد زندگی خود را سپری می کردند . تا اینکه خواهرش ازدواج کرد. شهید بعد از مدتی مادرش را از دست داد و ستون زندگی این خانواده از جا کنده شد. بعد از فوت مادر پدرش همهی وسایل زندگی را فروخت و به سوی خودش رفت. چون آن موقع شهید خیلی کوچک بود از خانه ی این فامیل به خانه ی آن فامیل دست به دست می شد و تنها دلسوز او خواهرش بود. او امکانات لازم اعم از غذا و لباس و غیره برایش تهیه می کرد . او را به مدرسه برای تحصیل فرستاد تا اینکه کلاس پنجم ابتدایی تمام کرد و 3 سال دورهی راهنمایی را به دهکدهی راجی برای تحصیل رفت. بعد از سه سال دوباره به بجنورد آمد تا در سال اول نظری تحصیل کند چون نتوانست در سال اول نظری موفق شود ترک تحصیل کرد و برای کارکردن به مشهد نزد خانواده خواهر دیگرش رفت ولی شوهر خواهرش او را از خانهاش بیرون انداخت و شهید با همکاری مادر دوستش یک خانه در مشهد اجاره کرد و وسایل خودش را در آن گذاشت. و روزه به سرکار می رفت و شبها هم در آن خانه می خوابید . بعد از مدتی در بسیج مشهد ثبت نام کرد و شبها به نگهبانی می رفت تا اینکه از بسیج درخواست اعزام به جبهه را کرد. ولی بسیج به لحاظ رسیدن به سن مشمولیت با درخواست او موافقت نکرد. لذا شهید برای اعزام به سربازی از خواهر بجنوردی اش وداع کرد و به خدمت سربازی اعزام شد. شهید پس از اعزام به سربازی یکسال و اندی در یکی از بیمارستانهای ارتش در تهران خدمت کرد. او را برای ادامهی 8ماه باقی ماندهی خدمت سربازیش به جبهه فرستادند. شهید والامقام در تاریخ 23/03/1363 درحالی که 38 روز از خدمت سربازی اش مانده بود، در جبهه ی کوشک به درجهی رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی
خاطرات
هر وقت که او از جبهه م ی آمد به همه اقوام و دوستان و آشنا ی ان سرکش ی م ی کرد . او به خانهها ی همه ی دوستان، آشنا ی ان، دا یی ، عمه، خاله واقوام م ی رفت. ی ک ی د ی گر ازخاطراتش ا ی ن بود که هر وقت ما ی عن ی بچهها ی خواهر بجنورد ی اش از او م ی پرس ی د ی م ی وسف جان در کدام جبهه ه ست ی و وضع ی ت جنگ در آن جبهه چطور است؟ او پاسخ م ی داد :جا یی که هستم حت ی خودم هم نم ی دانم که اسم آنجا چه هست. و راجع به وضع ی ت جنگ م ی گفت عراق ی ها گاه ی شل ی ک م ی کنند آن هم هوا یی و مشق ی است. به ما حق ی قت را نم ی گفت چون نم ی خواست که ما ناراحت شو ی م . هم ی شه ی ک ی از شوخ ی ها ی شا ی ن بود که م ی گفت من قدم کوچک است داخل تابوت جا نم ی شوم .