شهید محمد قنبری 1

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۰ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
محمدقنبری‌
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بجنورد
شهادت 1362/05/03
محل دفن انصارالحسین‌ یک‌
سمت‌ها فرمانده‌ دسته‌ـ ادوات
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:موسی‌الرضا


کد شهید: 6219834 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : قنبری‌ تاریخ شهادت : 1362/05/03 نام پدر : موسی‌الرضا مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌دسته‌ـ ادوات گلزار : انصارالحسین‌یک‌

خاطرات

  • موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یک دفعه خواب دیدم محمد از منطقه به منزل آمده است .بعدمن بلند شدم تا او زا ببوسم که ناگهان غیب شدو رفت.

  • موضوع فعاليت در بسيج

یادم می آید در دوران نوجوانی محمد من در بسیج فعالیت میکردم .ایشان تازه می خواست عضو بسیج شود و من در بسیج بود که محمد آمد و گفت : پدرجان ، شما باید به منزل بروید و استراحت نمائید من به جای شما در بسیج می مانم .

  • موضوع سعه صدر

یادم می آید یک دفعه یکی از مسئولین بسیج برای محمد مشکلی بوجود آورده بود که محمد ناراحت شده بود و به آن برادر گفته بودکه: من به جبهه می روم و برنخواهم گشت . ولی شما سعی کنید با مراجعین برخورد ملایم تری داشته باشید .

  • موضوع انتخاب اسم

یادم می آید یکروزی در خصوص نام فرزندمان که بار دار بودم با ایشان صحبت می کردم که ایشان گفت: اگر فرزندمان دخترباشد نامش را فاطمه بگذارید . بعد من گفتم: اگر پسر باشد نامش راچه بگذارم . ایشان سکوت کردند و گفتند : آنرا خدا می داند .

  • موضوع عشق به جهاد

یادم می آید یک روز برای امتحان به ایشان گفتم که به جبهه نروید. همسرم خیلی ناراحت شدند و فرمودند، این چه حرفی است حضور در جبهه و شهادت نهایت آرزوی من است.

  • موضوع احساس مسؤليت

یادم می آید شب حنابندانش بود که محمد به دستش حنا بست و گفت: دوستان و همرزمان من شهید می شوند بعد من چگونه به دستم حنا ببندم.

  • موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یک شب خواب دیدم که کنار جدول جوب آب ایستاده و پایش را در آب کرده و به من می گوید:" آنجا را نگاه کن." وقتی به طرفی که او گفت نگاه کردم، دیدم حجله ای در آنجاست و عکس شهید محرابی و خود محمد در آن قرار دارد. گفتم: محمد عکس تو در حجله چکار می کند؟ گفت:" من اینجا هم با محرابی هستم." بعد از خواب بیدار شدم.

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یک شب پسرم محمد را خواب دیدم که آمد و یک شال سیاه روی سرش انداخته بود ایشان را صدا زدم ولی محمد به من پشت کرد و غیب شد.

  • موضوع دقت در حلال و حرام

به یاد دارم یک روز حوالة قفل درب حیاط تعاونی را به ایشان داد تا از مغازه بخرد و بیاورد و ایشان این کار را انجام داد و گفت: برادرجان، شما این قفل را سهمیه ای گرفته اید، مبادا آن را آزاد بفروشی. من الآن همان قفل را دارم، نه آن را فروختم و نه حتی آن را به درب منزل خودم زدم، بلکه به عنوان یادگار نگه داشتم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده