شهید غلام یحیی محمدی
| غلامیحییمحمدی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | نیشابور |
| شهادت | 1363/07/25 |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:محمد |
کد شهید: 6312422 تاریخ تولد :
نام : غلامیحیی محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : محمدی تاریخ شهادت : 1363/07/25
نام پدر : محمد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
- موضوع خاطرات بعد از مجروحيت
غلام یحیی در هنگام حضور در جبهه یک بار مجروح شدند. وقتی که می خواست برود به جبهه من خیلی برای او گریه کردم و گفتم: به جبهه نرو تا فرزندمان به دنیا بیاید و سپس برو. او گفت: من شما را به خدا می سپارم و می روم. بعد از سه روز از رفتن او به جبهه خدا فرزند دختری به من داد و او رفت و تا سه ماه نیامد و نامه ای هم ننوشت و من هم کسی نداشتم که از من پرستاری کند. پس از مدّتی که تلفن زد گفت: نام دخترم را زینب بگذارید. در همین مدّت مجروح شده بود و به تهران انتقال داده شده بود و به او گفته بودند برو به مشهد تا ترکشهایت را عمل کنند و یک ماه استراحت کن، سپس به جبهه بیا. اوهنگامی که به خانه آمد شب هنگام بود که ساعت 11 به خانه آمد من هنگامی که دیدم او مجروح شده از هوش رفتم و هنگامی که به هوش آمدم دیدم که ایشان بالای سر من نشستند و به من می گویند: که تو نباید ناراحت باشی و زینب گونه صبر داشته باشی و فرزندان مرا خوب تربیت کنی و به جامعه به شایستگی تحویل دهی. فردای آن روز به روستا رفته بود که از پدر و مادرش خبر بگیرد. او باید برای در آوردن ترکش های عمل می کرد، ولی او طاقت نیاورد و می گفت: که من حتماً باید به جبهه بروم. چون آنجا به من احتیاج و برادرها و دوستان من تنها هستند و رفت، دیگر بازنگشت. تا اینکه شهید شده بود. راوی ام النبین غلامی
- موضوع پيش بيني شهادت
ایشان قبل از عملیات خواب دیده بود. که خانه پدرش عروسی است. اما همسرش سیاه پوش است. و سپس او به همسنگرانش نقل کرده بود که من شهید خواهم شد و جنازه ام در کنا ر برادر شهیدم بگذارید. در صورتیکه همسرم راضی شد در بهشت رضا دفن کنید. و وصیت کرده بود که خانواده ام در جلو جنازه ام حرکت کنند. و هرگز گریه نکنند و بسیار سر بلند باشند. از اینکه من به شهادت رسیدم. راوی قربان قره گلی
- موضوع عشق به جهاد
روزی که غلام یحیی می خواست برود به جبهه دید که من خیلی ناراحت هستم. گفت: مادر اگر کسی به شما امانتی بدهد و بگوید مدتی نگهدار و بعد از پایان مهلت، صاحب امانتی به شما مراجعه کند و بگوید تا امانت را پس بده، آیا شما این امانت را با خوشحالی می دهی یا با ناراحتی؟ بعد من گفتم: خوب پسرم حتماً با خوشحالی می دهم، چرا با ناراحتی بدهم. بعد می گفت: من و برادرم و سایر برادران و فرزندان هم، یک امانت بیشتر در اختیار شما نیستیم، که خداوند داده، حال هم آمده امانت را می خواهد بگیرد. شما باید با ناراحتی این امانت را بدهید یا با خوشحالی. پس معلوم است، که باید امانت را با خوشحالی بدهی. پس چرا گریه می کنی؟ پس برای اینکه خداوند از شما راضی باشد خوشحال باش و با رضایت کامل این کار را انجام بده. راوی کلثوم طالبی
- موضوع خاطرات نحوه مجروحيت
غلام یحیی قبل از شهادت یک بار زخمی شده بود و من نمی دانستم که مدتی در بیمارستان بوده بستری است. وقتی به خانه آمد من می دیدم که موقع نشستن راحت نمی تواند بنشیند. گفتم: پسرم چه شده، چرا این طوری می نشینی؟ گفت: چیزی نشده. خیلی اصرار کردم. گفت: پوتین پایم را زده و آبله کرده. گفتم: از آبله این طوری نمی شود. نشستم کنارش و گفتم: آخر بگو چه شده. خیلی که اصرار کردم، گفت: پایم زخمی شده و قسمتی از پایش را که پانسمان کرده بودند، نشان داد و گفت: چیزی نیست و زیاد سخت نگیرید. بعدها فهمیدیم که غیر از پایش جای دیگر از بدنش نیز زخمی شده است. تا روز بعد رفتم در خانه برادرش کنارش نشستم، گفتم: پسر جان اگر زخم زیادی داری به من بگو؛ بعد معلوم شد خیلی از قسمتهای بدنش زخمی شده ولی به من نشان نداده بود و گفتم: که به جبهه دیگر نرو، تا زخمهایت خوب شود اما به من گفت: آنجا منتظر من هستند باید بروم. راوی کلثوم طالبی
- موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
یک هفته قبل از شهادت غلام یحیی من خواب او را دیدم، که اسیر شده است یک کاغذ برایم آوردند و گفتند: که این را امضاء کن تا شوهرت آزاد شود بعد از یک هفته خبر شهادت او را برای من آوردند. راوی ام النبین غلامی
- موضوع عشق به جهاد
بعد از اینکه برادر کوچکتر غلام شهید شده بود. او آمد برای اینکه به جبهه اعزام شود. از من خواست خداحافظی کند. من ناراحت شدم و به گفتم: اگر بروی شیرم را حلالت نمی کنم. برای اینکه برادر کوچکترت به شهادت رسیده به تو رضایت نمی دهم که بروی. با من خیلی صحبت کرد و نصیحت کرد. اما هر چه صحبت کرد من راضی نشدم. آخر کار در حالی که ناراحت بود، با همان حالت پیش همسرش رفت و موضوع را تعریف کرد. مثل آدمهای گیج همچنان ناراخت بود. تا اینکه این بار من به او رضایت دادم. با خوشحالی به جبهه رفت و رضایت من برای او خیلی شرط بود. راوی ام النبین غلامی [۱]
