شهید غلامحسین افشردی
| غلامحسین افشردی | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| شهرت | حسن باقری |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | ۱۳۳۴/۱۲/۲۵ ، تهران |
| شهادت | ۱۳۶۱/۱۱/۰۹ ، اصابت گلوله خمپاره، فکه ، خوزستان |
| نیرو | |
| طول خدمت | ۲۸ ماه |
| درجه | سرلشگر |
| سمتها | فرماندهی محور دارخوین در عملیات ثامنالائمه جانشین فرماندهی عملیات طریق القدس فرماندهی قرارگاه نصر در عملیات های فتحالمبین، الی بیت المقدس و رمضان فرماندهی قرارگاه کربلا در عملیات محرم فرماندهی قرارگاههای جنوب در سال ۱۳۶۱ قائممقام فرماندهِ نیروی زمینی سپاه |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | |
شهید غلامحسین افشردی در بیست و پنجم اسفندماه ۱۳۳۴ در تهران به دنیا آمد. پدرش مجید، کارمند راهآهن بود و مادرش کبری نام دارد. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند و بعد وارد دانشگاه ارومیه شد. بهعنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد.نهم بهمن ماه ۱۳۶۱، بر اثر اصابت ترکش خمپاره در فکه به شهادت رسید. مزار او در قطعهی ۲۴ گلزارشهدای بهشت زهرای زادگاهش قرار دارد. او را حسن باقری نیز مینامیدند.
محتویات
- ۱ زندگینامه
- ۲ خاطرات
- ۲.۱ اونی که تو میگی فرماندهاس
- ۲.۲ خون...
- ۲.۳ هر چی بسیجیها خوردن...
- ۲.۴ پس فردا
- ۲.۵ برخورد ... مقاومت
- ۲.۶ خیلی تند و محکم میگفت.
- ۲.۷ تا یکی خانهدار شد!
- ۲.۸ نماز پشت سر
- ۲.۹ نوکر بسیجیها
- ۲.۱۰ نماز اول وقت
- ۲.۱۱ نه و یک دقیقه نشه!
- ۲.۱۲ به یاد بسیجیها
- ۲.۱۳ راز و رمز
- ۲.۱۴ بیتالمال
- ۲.۱۵ تا انتها حضور
- ۳ آثار
- ۴ نگارخانه
- ۵ جستارهای وابسته
- ۶ منابع
- ۷ ردهها
زندگینامه
خاطرات
اونی که تو میگی فرماندهاس
کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که دادند، گفت: «قبول باشه». احمد دلش میخواست بیشتر با هم حرف بزنند. نهار را که خوردند، حسن ظرفها را شست. بعد از چایی، کلی حرف زدند، خندیدند. گفت: «حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما میخواهیم با هم باشیم. میآی؟» ـ باشه. این طوری بیشتر با هم هستیم.
ـ آقا جون مگه چی میشه؟ ما میخوایم با هم باشیم.
ـ با کی؟
ـ اون پسره که اون جا نشسته. لاغره. ریش.
مسئول اعزام نگاه کرد و گفت: «نمیشه.»
ـ چرا؟
ـ پسرجون! اونی که تو میگی فرماندهس. حسن باقریه. من که نمیتونم او نو جایی بفرستم. اونه که همه رو اینور، اونور میفرسته. [۱]
خون...
بچهها از این همه جابجایی خسته بودند. من هم از دست بالاییها خیلی عصبانی بودم. به حسن گفتم: «دیگه از جامون تکون نمیخوریم، هرچی میشه بشه. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.» حسن خیلی شمرده گفت: «بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین میریزه.» گفتم: «خسته شدیم، قوه محرکه میخوایم.» دوباره گفت: «قوه محرکه خون شهیده.» [۱]
هر چی بسیجیها خوردن...
عصر بود که از شناسایی آمد. انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید، نداشتیم. یکی از بچهها تندی رفت از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت کبابها را که دید داد زد: «این چیه؟» زد زیر بشقاب و گفت: هرچی بسیجیها خوردن، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار. [۱]
پس فردا
همهمه فرماندهها در قرارگاه بلند بود که «عملیات متوقف شه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: «خجالت نمیکشید؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد میشه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.» پس فردا خرمشهر آزاد شده بود... [۱]
برخورد ... مقاومت
تانکهای عراقی داشتند بچهها را محاصره میکردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشگر مستقیماً به حسن بیسیم میزدند.
ـ همین الآن راه میافتی، میری طرف نیروهات، یا شهید میشی یا با اونا برمیگردی. [۱]
خیلی تند و محکم میگفت.
ـ اگه نری باهات برخورد میکنم. به همه فرماندهها هم میگی آر. پی. جی بردارند، مقاومت کنند. فرمانده زندهای که نیروهاش نباشن نمیخوام. [۱]
تا یکی خانهدار شد!
کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت، چهل و نه. فامیل دورشان با چند تا بچه قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند. نه جایی نه پولی. هفت هشت ماه پا پی صندوقدار مسجد لر زاده شده بود. میگفت: «بابا یه وام بدین به این بنده خدا. هیچی ندارد. لااقل یه سرپناهی پیدا کنه. گناه داره.» حاجی هم میگفت: «پسرجون! وام میخواهی، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق. همه را بدهکار کرد تا یکی خانهدار شد. [۱]
نماز پشت سر
مامان و باباش میخواستند پشت سرش نماز بخوانند. هر چی میگفتند، قبول نمیکرد. [۱]
نوکر بسیجیها
دیدم از بچههای گردان ما نیست، مدام این طرف و آن طرف سرک میکشد و از وضع خط و بچهها سراغ میگیرد. آخر سر کفری شدم. با تندی گفتم: «اصلاً تو کی هستی اینقدر سینجیم میکنی؟» خیلی آرام جواب داد: «نوکر شما بسیجیها.» [۱]
نماز اول وقت
سوار بلیزر بودیم. میرفتیم خط. عراقیها همه جا را میکوبیدند. صدای اذان را که شنید، گفت: «نگهدار نماز به خونیم.» گفتیم: «توپ و خمپاره میآد، خطر داره.» گفت: کسی که جبهه می یاد، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.» [۱]
نه و یک دقیقه نشه!
جلسه داشتیم. بعضیها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمیشناختم. دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت. فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت: «وقتی به برادرا میگیم نُه این جا باش. یعنی نُه و یک دقیقه نشه.» [۱]
به یاد بسیجیها
اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش را بست. گفت: به یاد بسیجیهایی که زیر آفتاب گرم میجنگند. [۱]
راز و رمز
سه تا تیپ درست کرده بود: کربلا، امام حسین علیه السلام، عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بیسیم به رمز میگفت: «کربلا! امام حسین علیه السلام اومد! عاشورا! امام حسین تنهاست.» برای جابجایی نیروها از منطقه آهو دشت به گرمدشت میگفت: «آهوها رو بفرستین اون جایی که هواش گرمه.» نیروی کارکشته که میخواست، میگفت: «کنسرو پخته بفرستین، نه خام.» [۱]
بیتالمال
هی میرفت و میآمد. برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود، نان بگیرد. بهش گفتم: «سهمیه امروز یه دونه نون و ماست پاکتیه. همین و بردار و برو» گفت: «این و دادن اینجا بخورم. نمیدونم، زنم میتونه بخوره یا نه.» گفتم: «این سهم توست. میتونی دور بریزی، یا بخوری.» یکی دو بار رفت و آمد. آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت. [۱]
تا انتها حضور
مقدمات عملیات فتحالمبین را میچید. از بس ضعیف شده بود، زود از حال میرفت. سرم که میزدند، کمی جان میگرفت و پا میشد. کمی بعد دوباره از حال میرفت. روز از نو روزی از نو. [۱]
آثار
نگارخانه
جستارهای وابسته
منابع
- ↑ ۱٫۰۰ ۱٫۰۱ ۱٫۰۲ ۱٫۰۳ ۱٫۰۴ ۱٫۰۵ ۱٫۰۶ ۱٫۰۷ ۱٫۰۸ ۱٫۰۹ ۱٫۱۰ ۱٫۱۱ ۱٫۱۲ ۱٫۱۳ ۱٫۱۴ پایگاه اطلاع رسانی سراج اندیشه - معاونت تربیت و آموزش عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی