شهید علی محمد علی زاده
شهید علی محمد علی زاده
تاریخ تولد :1346/03/01
تاریخ شهادت : 1365/05/23
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :اردبیل - مشگین شهر – النی
زندگی نامه
علی محمدعلیزاده در اولین روز خرداد ماه یک هزار و سی صد و چهل و شش در روستای شهیدپرور آلنی از توابع مشکین شهر به دنیا آمد. پدرش محمدعلی کشاورز بود و سواد خواندن قرآن داشت. مادرش شهربانو حسین پور خانه داری مهربان بود علی سومین فرزند او محسوب می شد. سومین فرزند خانواده ای که در نهایت صاحب چهار پسر و پنج دختر شدند. خانواده ی پرجمعیت محمدعلیزاده با وجود کوشش فراوان پدر خانواده و تمامی اعضای خانواده وضع مالی نامطلوبی داشت. آنها با قناعت و مناعت طبع روزگار می گذارندند. علی در کودکی اش مانند سایر کودکان روستای آلنی به کلاس قرآن و مکتب آموزش قرآن می رفت. این کلاس ها به برکت روحانیون متحد روستا همیشه دایر بود و پررونق. علی در این دوران به اقتضای سن و سالش با همبازیان هم سن وسال خود به بازی های کودکانه و محلی می پرداخت. علی با بزرگ شدن و به سن هفت سالگی رسیدن به مدرسه ی ابتدایی روستا پاگذاشت تا در راه علم و دانش گام بردارد. اما وضع نامناسب اقتصادی آنها خیلی زود این امکان را از او سلب نمود و او ترک تحصیل کرد. تنها راه درآمد خانواده ی آنها پول اندک کارگری پدر خانواده بود که آن هم کفاف دخل و خرج خانواده ی پرجمعیت محمدعلیزاده را نمی کرد. بنابراین علی از همان دوران کودکی با رنج کار و تلاش و کارگری انس پیدا کرد و هیچ گاه نتوانست درکنار کودکان و نوجوانان دیگر روستا به تحصیل و تفریح بپردازد.روزگار پر رنج و درد علی ادامه داشت واو دوران نوجوانی اش را هم در روستای آلنی زادگاه آبا و اجدادی خود سپری می کرد.او کارگری بود که در نزد بناهای مختلف کار می کرد و کار و تلاش به حدی اوقات او را به خود اختصاص داده بودکه نمی توان از اوقات فراغت او صحبتی کرد. کار کارگری در شهرهای مختلف همچون تهران، چالوس، ساری و دیگر شهرها.علی به دلیل اینکه همیشه مشغول به کار بود و پولی به دست می آورد آرزو داشت که روزی برسدکه بتواند برای خواهرانش لباس تازه و سایر لوازم و وسایل زندگی را مهیا کند. او با خواهران و برادرانش مهربان بود وآنهاهم که شاهدفداکاری ها و تلاش های شبانه روزی علی بودند او را از ته دل دوست می داشتند. همسایه ها هم او را به دلیل همین خصایل روحی و حسنه های اخلاقی دوست می داشتند. او در این دوران با حسین حسینی دوست بود و دوستی آنها بسیار صمیمانه برقرار بود. دوستی که بعدها به عنوان همرزم در کنار علی بود و شاهد شهادتش بود. دوست دیگر علی محمد صفرزاده بود که ایشان هم در دوران آموزشی با علی همراه بود.علی با گذشت روزگار و کار و تلاش فراوان تبدیل به جوانی پخته شده بود. سفر به شهرهای مختلف برای کارگری از او یک فرد باتجربه ساخته بود، او که بیش از دیگران به مادرش احترام می گذاشت هیچ وقت مجال در کنار خانواده بودن را نیافت. همیشه وقتی در کنار خانواده بود که خسته بود. اما روزگار سرنوشتی غیر از این برای او رقم زده بود.علی با رسیدن به سن قانونی باید به خدمت نظام وظیفه اعزام می شد. به همین منظور او در حوزه ی نظام وظیفه اعلام آمادگی کرد و در ارتش جمهوری اسلامی ایران توفیق خدمت یافت. علی سه ماه در همدان برای آموزش نظامی حضور داشت. آموزش های سخت ارتش را به آسانی پشت سر می گذاشت. زیرا او جوانی خود ساخته بود که کار و تلاش و پشتکار فراوان جزئی از شخصیت مقاوم او شده بود.محمدصفرزاده یکی از دوستان علی در مورد روحیه ی بالا ومقاوم او در زمان آموزشی چنین می گوید: "زمان جنگ بود. من وعلی با ارتش برای آموزش به همدان اعزام می شدیم. پدرم نزد من آمده بود که با دیدن شهید علی محمدعلیزاده دست مرا گرفت و در دست شهید علی محمد علیزاده گذاشت و خطاب به من گفت: "فرزندم، علی دوست خوب و پسر پخته ای است و سرد و گرم روزگار را چشیده. از او جدا نشو و همیشه در هر کاری با او مشورت کن" و بعد به علی گفت: "علی، پسرم، محمد من آن چنان غربت ندیده است و سن و سال زیادی هم ندارد. از تو خواهش می کنم در تمام اوقات کمک و یار او باش. فرزندم محمد را اول به خدا بعد به تو می سپارم." شهید هم در جواب پدرم گفت: "عمو جان مطمئن باش نمی گذارم تار موئی از سر محمد کم بشود و..." همان روزها ما را به همدان جهت سپری کردن دوره ی آموزشی اعزام کردند. بعد از سه ماه آموزش سخت ما را تقسیم کردند. ما تا لحظه ی تقسیم سختی های زیادی را متحمل شدیم و در این مدت شهید محمد علیزاده هیچ وقت مرا تنها نگذاشت تا اینکه در تقسیم بین ما جدایی افتاد وبعد از سه روز خبر شهادت علی را شنیدم." علی بعد از آموزشی در همدان، در خط مقدم جبهه در لشگر 16 قزوین تک تیرانداز بود. اما پس از سه روز در تاریخ 1365/05/23 در منطقه ی ابوقریب عراق به شهادت رسید.
خاطرات
حسین حسینی دوست و همرزم و هم روستایی او درباره ی نحوه ی شهادتش چنین می گوید: "علی با شروع جنگ کم کم با فکر دفاع از وطن افتاده بود و خدمت مقدس سربازی را بهترین وسیله ی پیش رو برای نیل به این هدف می دید.
لذا نزد من آمد و به من گفت: "می خواهم به سربازی بروم و در جبهه حضور داشته باشم و شرط غیرت را به جا بیاورم. که از غیرت نیست که دوستانمان شهید شوند و ما نظاره گر باشیم." او با گفتن این حرفها مرا هم به شوق آورد و ما با همدیگر تمام تعلقات مادی را رها کرده و در خدمت ارتش به سربازی و انجام وظییفه مشغول شدیم.بعد از گذراندن دوران آموزشی درهمدان به منطقه ی جنگی اعزام شدیم. در روز اعزام طی یک عملیات نفوذی وارد خاک عراق و منطقه ی ابوقریب شدیم. ما در زیر آتش سخت دشمن قرار گرفته بودیم. فاصله ی ما با همدیگر حدود صد متر بود ناگهان خمپاره ای در کنار علی فرود آمد. من فورا خودم را به زمین انداختم. درآن حالت با نگرانی بلند شده و به طرف علی دویدم وقتی بالای سر علی رسیدم او هنوز جان داشت. سرش را روی زانوانم گذاشتم و او در حالی که به سختی سخن می گفت از حال رفت. اول احساس کردم که او شهید شده است اما بعد متوجه شدم در اثر شدت خونریزی بی هوش شده است. علی را فوراً بر دوش گرفته و به طرف آمبولانس امداد حرکت کردم. وقتی به آمبولانس رسیدم دیدم که داخل آمبولانس پر از مجروح است. علی را نزد دیگر مجروحان در داخل آمبولانس گذاشتم و در آن را بستم.آمبولانس حرکت کرد. اندکی دور شده بود که یک بالگرد دشمن آمبولانس را مورد هدف قرارداد. آمبولانس منفجر شد. ما خودمان را به صحنه رساندیم و آمبولانس را به هر زحمتی خاموش کردیم. شهید علی محمدعلیزاده از ناحیه ی پا دچار سوختگی شده بود اما صورتش خراش هم برنداشته بود.او در حالی به شهادت رسیده بود که صورتش خندان و نورانی بود و به گونه ای بود که آدم احساس می کرد شهید با او حرف می زند". پیکر پاک شهید در گلزار شهدای روستای آلنی دفن گردیده است.
نگارخانه تصاویر
منبع:سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41187