شهید جهانپور شریفی
نام پدر :
محل تولد: پرز ی تون فارس
محل شهادت: حلب، سور ی ه
محل دفن: پرز ی تون فارس
وصعبت تاهل: متاهل
تعداد فرزندان: ۳
محتویات
زندگینامه
شه ی د جهانپور شر ی ف ی در تار ی خ ۲۵/۶/۱۳۵۷ در روستا ی پرز ی تون به دن ی ا آمد .
ا ی شان تحص ی لات خود را تا سوم راهنما یی ادامه داد و در سال ۱۳۸۰ ازدواج کرد . چند ماه بعد در سپاه پاسداران ت ی پ ۳۳۳ هوابرد المهد ی جهرم مشغول به کار گرد ی د .
به دل ی ل بعد مسافت جهرم تا محل زندگ ی خانواده، ا ی شان فقط روز ها ی تعط ی ل م ی توانست در کنار خانواده حضور داشته باشد .
شه ی د شر ی ف ی احترام خاص ی برا ی پدر و مادر خود قائل بود .
از ا ی ن شه ی د بزرگوار سه فرزند به ی ادگار مانده است.۲ دختر و ۱پسر .
شه ی د شر ی ف ی در سال۸۸ به اتفاق خانواده به جهرم عز ی مت کرده و در ی ک ی از خانه ها ی سازمان ی ت ی پ المهد ی ساکن گرد ی دند .
روزها ی خوش خانواده در ا ی ن ا ی ام بود و آخر هفته ها ودر تعط ی لات به روستا ی محل تولد نزد پدر و مادر واقوام به سر م ی بردند .
شه ی د شر ی ف ی هم ی شه به خدا توکل داشت و روزها ی جمعه به کار کشاورز ی مشغول م ی شد .
در ا ی ن روزها ی خوب شه ی د با همسر خود صحبت کرد که با رضا ی ت شما م ی خواهم به سور ی ه بروم تا از حرم حضرت ز ی نب سلام الله عل ی ها دفاع کنم .
همسر شه ی د حرف ی نداشت و م ی گفت ان شا اله هر چه خدا بخواهد. شه ی د بالاخره تصم ی م خود را گرفت که به سور ی ه برود و از همسر خود خواست که فرزندان را طور ی ترب ی ت کند که در راه د ی ن خدا باشند و اسلام وقرآن را به پا دارند و از راه حضرت ز ی نب کبر ی را پ ی رو ی کنند .
سرانجام در تار ی خ ۲۵/۶/۹۲ به آرزو ی د ی ر ی نه اش رس ی د .
جهانپور شر ی ف ی ۲۵ شهر ی ور سال ۹۲ در روز تولدش در حال دفاع از حرم مطهر ز ی نب کبر ی در کشور سور ی ه به دست تکف ی ر ی ها به شهادت رس ی د . پ ی کر ا ی ن شه ی د در جهرم تش یی ع و در زادگاهش روستا ی پر ز ی تون م ی مند به خاک سپرده شد.
خاطرات
خاطره ا ی از زبان دختر شه ی د :
به ی اد م ی آورم : هنگام ی که م ی خواستم به کلاس قرآن بروم، فراموش کرده بودم پدرم تا چند دق ی قه د ی گر م ی خواهد برود؛ و فقط خدا حافظ ی کردم .
داشتم کفشم را م ی پوش ی دم که پدر گفت: زهرا جان، عز ی ز بابا، بابا من که نبوس ی دمت، دارم م ی رم مامور ی ت .
گفتم : ببخش ی د ی ادم رفته بود که شما م ی خوا ی د بر ی د مامور ی ت .
من را در آغوش گرفت و بوس ی د .
برا ی هم ی شه . . .
در آن لحظه اشک شوق پدرم را د ی دم ؛
شوق به شهادت ،
انگار م ی دانست که شهادتش نزد ی ک است و خود را برا ی شهادت در راه خدا آماده کرده است .
وقت ی در سور ی ه بود هفته ا ی ی کبار با ما تماس م ی گرفت، هفته ها به سخت ی م ی گذشت و انتظار کش ی دن ، کلافه ام م ی کرد .
در آن هفته ، از روز تماس بابا دو سه روزگذشت …
خ ی ل ی ب ی تاب ی م ی کردم …
به مادر گفتم: چرا بابا تماس نم ی گ ی ره؟
مادر که خودش هم چند روز بود سخت درگ ی ر ا ی ن موضوع بود ب ی شتر ناراحت شد ول ی ما را آرام کرد .
همان روز دا یی من به جهرم آمد و ما را به هر بهانه ا ی بود به روستا ی پر ز ی تون بردند .
آنجا که رفت ی م کم کم خبر شهادت پدر را به ما دادند .
آر ی بابا ی عز ی زم به آرزو ی ش رس ی د . …
نگارخانه تصاویر
منبع: