شهیدخداشکرعبدالهی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید خداشکرعبدالهی تاریخ تولد :1340/02/29 تاریخ شهادت : 1361/03/14 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل - غریبان

زندگینامه

بنام خدا در 29 اردیبهشت ماه 1340 در روستای ساری قیه از توابع مشگین شهر پسری متولد شد که پدر ومادرش نام او را به پاس تشکر از خداوند متعال ‘ خدا شکر گذاشتند.احد آقا و سارای خانم در روستای ساری قیه فرزند خود را بزرگ کرده و تربیت می نمودند.در آن زمان در روستا مکتب دایر شده بود ولی چون روستا در منطقه ای دور افتاده واقع بود و عبور و مرور وراه تردد هب روستا به شیوه امروزی نبود ‘ دبیران موفق به حضور منظم در روستا نمی شدند که متاسفانه به همین خاطر تحصیلات ایشان ناتمام ماند. پدر و مادر با جان ودل فرزندشان را بزرگ می کردند به طوری که مریض می شد از روستای ساری قیه تا روستای داغ کندی که در اطراف صلوات قرار دارد ‘ پدرش او را جهت مداوا به حضور زیبا خانم که حکیم و طبیب سنتی روستاهای آن اطراف بود می برد و در طول راه برای پسرش که تازه 4 سالش بود داستانها یی از فداکاری و گذشتی آموخت.

پسر وقتی که بزرگ شد با نهایت مهربانی و صفا وصمیمیت با همه رفتار می کرد حتی معلم او نیز از ایشان ودرس ایشان راضی بود ولی متاسفانه دوری راه و مشکلات موجود‘ معلم را از مدرسه ودوستان خدا شکر و خودش را از علم و سواد کافی محروم ساخت.ایشان وقتی که پدرش با فروش اموالش در روستا از تمام خاطرات و زادگاه خودبه اردبیل کوچ کرد.با بالا زدن آستین همت کمک به پدر بیکار و خانواده را از آموختن و مدرسه واجب تر‘ دید.با تلاش وکوششی وافر و کارگری در زمینه آسفالت کاری با آوردن خرج خانواده‘ پدر ومادرش راخوشحال می نمود.

چون جوان کوشا و تلاشگر بود در شغل خود پیشرفت نمود و در اندکی مدت به عنوان پیمانکار مشغول شد که علاوه بر خود و خانواده اش چندین کارگر نیز داشت که در سایه دوندگی و تلاش و مجاهدت ایشان و کار گرانش ‘ خانواده هایشان در آسایش و رفاه زندگی می کردند.

بعد از مراجعت از کار روزانه با بچه های محل رفت و آمد مینمود و در مسجد و پایگاه محل با آقایان مروت و ناصر ملکی ‘ علی امان اللهی و دیگر بچه های بسیج مراوده داشت.ایشان با برادران و خواهران خود مهربان بود و به صله رحم وکمک به فقراء اهتمام میورزید.یک روز که دختر همسایه به چاه افتاده بود فورا" داخل چاه رفتند و با کمک طناب دختر همسایمانرا نجات داده بودند که آن دختر هم اکنون نیز زنده وسالم مانده و زندگی می کند.آرزویش کمک به مستمندان و فقراء وزیارت اماکن مقدس چون کربلا و نجف و خانه خدا بود.

در درگیری های اردبیل در زمان انقلاب به مدت 3 روز ناپدید شده بود که بعد از 3 روز برگشته بود ‘ در حالیکه در آن 3 روز در اختیار نیروهای ارتش بوده و ارتش به دلیل اینکه شهر را کنترل کند ایشان و جوانان زیادی را در پادگان تحت نظر داشته و اجازه خروج از پادگان نداده بودند.

در تمام ایام زندگی اش لحظه ای تسلیم مشکلات نمی شد و با سعی و تلاش بر مشکلات فایق می آمد و همیشه آرزو می کرد تا بتواند به فقرا و نیازمندان کمک کند و نیز بتواند به زیارت عتبات و عالیات نایل گردد.

خدا شکر‘ بیشتر اوقاتش را در پایگاه پنج تن آل عبا (ع) می گذراند و برخی اوقات نیز به ورزش می پرداخت ولی با همه ی اینها لحظه ای از کار و تلاش دست بر نمی داشت.

او که به نوزده سالگی رسیده بود.در تلاش بود تا راهی جبهه شود که در همین ایام ‘ مادر و خواهرش‘ دختر همسایه را برایش انتخاب کردند و ار او خواستند تا با او ازدواج کند و او نیز در مقابل در خواست آنها حرفی نزد و جواب مثبت داد.

فاطمه دختر پانزده ساله ای بود که با پیشنهاد خدا شکر موافقت کرد چرا که در آن زمان رسم بود که هرکس را خانواده انتخاب می کرد دختران نیز قبول می کردند و برای همین او نیز روانه یخانه ی بخت شد و به علت کم سن وسال بودنش عقد رسمی نکردند وفقط صیغه ی محرمیت خواندند تا در آینده بطور رسمی تنظیم سند کنند.

خدا شکر و فاطمه ‘ زندگی مشترکشان را در خانه ی پدری آغاز نمودند.از همان ابتدای زندگی ‘خدا شکر به کار و تلاش ادامه داد و تلاش و کوشش او باعث شده بود که چیزی به نام بیکاری ‘ هر گز سراغ او نرود.آنقدر مهربان و نوعدوست بود ‘که این محبت بیش از حد او به همسایه ها و فامیل باعث شده بود تا همسرش گاها از او گلایه کند که" چرا این همه به فکر دیگران هستی؟ و به جای کمک به در و همسایه‘ به ما برس".فعالیت او در پایگاه محل ‘ باعث شد که به محض اولین فرا خوانی به جبهه اعزام شود. و به محض اعلام شروع به خدمت سربازی ‘ عازم خدمت شد.او بعد از گذراندن دوره ی آموزشی ‘وارد منطقه ی جنگس شد تا رو در روی دشمن قرار گیرد.خدا شکر از جنگ و دعوای ظالم علیه مظلوم ‘ متنفر بود و همیشه سعی می کرد طرف حق را بگیرد. روزی برادر کوچکش با بچه های محل کشتی می گرفت و همه ی محله او را نگاه می کردند او هم نگاه می کرد و تا وقتی که برادر حریف ‘وارد میدان نشده بود او هم وارد میدان نشد و به برادر کوچکش کمک نکرد ولی وقتی که دید. برادر رقیب ‘ به برادرش کمک می کند او هم وارد میدان شد تا عادلانه به نبرد بپردازد. خدا شکر بعد از مدتی حضور در جبهه ‘ برای اولین بار به مرخصی ارفت تا از خانواده اش دیدن کند ولی ‘ دو روز قبل از اتمام مرخصی اش به جبهه بازگشت تا دوستان در مقابل دشمن ‘احساس تنهایی نکنند.با حضور در جبهه ‘ به آرامش عجیبی رسیده بود و حس می کرد دنیا را به او داده اند تا اینکه در همین مدت خبر دار شد که صاحب دختری شده است.خدا شکر با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و اسمش را فریده نهاد وبه همسرش سفارش می کرد تا آمدن او مواظبش باشد.او در توپ خانه کار می کرد و لحظه ای درنگ نمی کرد و به نبرد می پرداخت. اینبار که به مرخصی رفته بود.از طرفی خوشحال بود چون صاحب فرزندی شده بود و از طرفی دلشوره ی عجیبی داشت ولی به روی خودش نمی آورد. تا اینکه لحظه ی وداع با همسر و فرزندش فرا رسید و رو به همسرش گفت " همسر – عزیزم احتمال دارد که شهید شوم.اگر شهید شدم مواظب دخترمان باش و بعد از شهادت من حتما ازدواج کن ".

خدا شکر‘ آنروز به زن همسایه که دوست همسرش بود سفارش کرد اگر شهید شدم به همسرش بگو ید تا اگر راضی باشد با برادرش ازدواج کند و شاید با این حرف می خواست که همسرش از این خانه جدا نشود.بالاخره به هر نحوی بود از خانه و خانواده خدا حافظی کرد و راهی دیار جنگ و جبهه شد.و در توپخانه به فعالیت مشغول شد و در گیری به اوج خود رسید تا اینکه سر انجام در مبارزه ای جانانه با دشمن بعثی و متجاوز در چهاردهم خرداد ماه سال 1360در حالی که 8 ماه از خدمت سربازی اش سپری کرده بود بعد از هشت ساعت درگیری بشدت زخمی می شود و برای همین او را سوار بر آمبولانس می کنند تا به بیمارستان انتقال دهند و به هنگام عبور بر روی پلی در چزابه ‘ آمبولانس مورد هدف دشمن قرار می گیرد و خدا شکر نیز به بیرون پرتاب و در همان لحظه ‘ضر به ی مغزی می شود. در هنگام و قبل از شهادتش ‘ عکس دختر و همسرش را به سینه اش چسبانده بود و با صدایی بی رمق ‘ رو به دوستش گفت: " که این عکس فرزندو همسرم است این را به خانواده امبرسانید". و بعد از گفتن این حرفها ‘ در حالی که عکس را از خودش جدا نمی کرد در اوج غربت به شهادت رسید و به دیار باقی شتافت. و برادر کوچکش سر پرستی خانواده اش را بعهده گرفت و به همین خاطر از سربازی معاف شد و به قول برادر کوچکش: من هرگز نتوانستم زحمات او را جبران کنم و او رفت و مرا با کوله باری از غم و غصه تنها گذاشت. ودر اوج غم و غربت ‘ پیکر پاک شهید را روانه ی گلزار شهداء غریبان کردند تا گوشه ای از خاک گلزار ‘ به وجود او آذین بندد. و هم اکنون دختر شهید که در سال شصت متولد شده بوده و روی پدر را ندیده است در آموزش و پرورش به شغل دفتر داری (در دبیرستان سید سادات )مشغول است و هر لحظه آرزو می کند که کاش آغوش گرم پدر را احساس می کردم. روحش شاد و یادش گرامی[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش