شهید الهیار جابری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
الهیار جابری
شهید جابری.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
تولد بیرجند-1339/01/02
شهادت حاج عمران-1365/06/10
یگانهای خدمت لشکر ویژه شهدا
درجه فرماندهان رده دو
سمت‌ها فرمانده گردان
شغل پاسدار
خانواده پدر:محمد



خاطرات

- دفعة آخر که الله یار به جبهه رفت ، خواب دیده بود در یک مکانی افتاده و نمی تواند بلند شود ، در همین حال شهید پیرامی می آید و دستش را می گیرد و از میان آدمها او را بلند می کند بعد از خواب ، او به ابراهیم جابری تلفن زده و گفته بود من امشب شهید می شوم ، همان شب به عملیات می روند اما قبل از رفتن ، تشت حنایی درست کرده و با چند نفر دیگر از رفقا از جمله شهید کاوه دست و پای خود را حنا می کنند .

- خاطره ای شهید از جبهه برایم تعریف کرد . می گفت: آرپی جی را برداشتم و روی خاکریز رفتم تا تانک دشمن را منهدم کنم . تیر مستقیم آمد و به کنارة لباسم و بدنم اصابت نمود. شهید می گفت این معجزه بود که از کنار من خارج شد. خیلی ناراحت شدم . آرپی جی را کنار گذاشتم و با کلاش دشمن را هدف قرار دادم بعد آرپی جی را برداشته و تانک را منهدم کردم .

- سال 63 بود که می خواست جبهه برود. در حالی که نشسته بود، مرا صدا کرد و گفت : اگر شهید شدم بعد از 6 ماه ازدواج کن. من سرم را پایین انداختم و داخل آشپزخانه رفتم. در حین رفتن به آشپزخانه گفت: فرزند من از فرزندان دیگر شهدا بهتر نیست و شما هم از دیگر همسران شهدا بهتر نیستید و خون من سرخ تر از خون دیگر شهدا نیست که من در خانه بمانم و دیگران در صف مقدم باشند و نباید از این که من در جبهه هستم یا شهید شوم و شما تنها می مانی ناراحت بشوی .

- یک روز به او گفتم: 2 سال جبهه بودی پیش بچه های خود بیا، حدود دو سه ماه نزد ما ماند تا ای که یک روز آمد و گفت: کاوه مجروح شده می خواهم به عیادتش بروم. به عیادت او رفت پس از برگشتن قصد رفتن به جبهه کرد پسر بزرگم به من گفت: بابا، الله یار گفته که نوبت من رسیده ، شما به بابا چیزی نگو. من بدون نوبت می خواهم به جبهه بروم. او رفت و بعد از چهارده روز خبر شهادتش آمد .

- مرتبه آخری که ا زجبهه آمده بود یک نوشابه برای پسرش گرفت و به او گفت: نوشابه ات را زود بخور، چون دیگر پدری به خود نخواهی دید که شما را روی زانوهایش بگذارد و نوشابه بدهد .

- در هنگام شهادت به علّت عدم دسترسی به پیکر شهید جابری ، جسم پاک ایشان حدود 9 ماه که جنازة ایشان را آوردند ، دیدیم که پس از این مدّت مدید حتّی پوتین های ایشان تقریباً سالم ، و پیکر پاک و مطهّر شهید قابل شناسایی است .

- آخرین مرحله ای که در خدمت شهید بودم ، ایشان گفتند : من خواب دیده ام که بزودی خدا فرزندی به من خواهد داد که احتمالاً پسر خواهد بود و من نیز خودم شهید خواهم شد . گمان کنم تاریخ شهادتش را هم می دانست .

- در یکی از عملیاتها، مسیری که ما می خواستیم عملیات کنیم، شهر دربندی خان عراق بود. بالای یک ارتفاع بلندی به نام 2519 باید ساعت ها راهپیمایی می کردیم تا به هدف برسیم. مسیر خیلی طولانی بود. دو دفعه شهید جابری رفت و دو سری هم من را مأمور کرد. گفت: حسین، من از نزدیک رفته و آنجا را دیده ام . شما هم برو ببین. اگر ما کشته بشویم بچه های مردم حیران نمانند. من با بچه های اطلاعات رفتم و بررسی کردم . شب عملیات من یک خوابی دیدم سپس بیدار شدم، دیدم شهید جابری آنجا نماز شب می خواند. من نیز بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و نماز خود را خواندم. سپس به شهید گفتم: شما در تعبیر خواب چگونه اید؟ گفت: نکند خواب دیدی؟ گفتم: بله . گفت: من هم خواب دیدم. شهید جابری گفت: خوابت را بگو. گفتم: بین ارتفاع بلند در یک رودخانه که سنگهای بلندی بود و شهید رضوی هم آنجا بود دستم را سوز گرفت. موقعی که دستم را بالا گرفتم یک ماری انگشتم را داخل دهانش گرفت، مار را فشار دادم تا انگشتم را رها کنم ولی ول کن نبود. همینطور که دستم را کشیدم، دیدم پوست دستم هم دارد کنده می شود. دیدم فایده ندارد. زیر سنگ کردم و زدم. گفتم حتما مار مرده، دیدم باز دستم سوز گرفت. بلند کردم دیدم سر مار قطع شده ولی هنوز روی دستم چسبیده و کنده نمی شود . گفت: حسین، سر مار را قطع می کنی، ولی دوبار زخمی می شوی. بعدا من اصرار کردم و گفتم حالا من خوابم را تعریف کردم، شما نیز خوابت را بگو. گفت: باشد بعدا برایت تعریف می کنم . بعد از دو روز به شهید جابری گفتم: بحث عملیات و شهادت است خوابت را برایم تعریف کن. اگر بحث شهادت است، می گویم ولی همه اش را برایت تعریف نمی کنم . سپس چنین تعریف کرد: حسین، روی یک جیپ آهو دوتایی عقبش نشسته ایم، راننده ای ندارد، از بالا سرازیر شدیم پایین قله. هر چه فریاد می زنیم، خلاصه کسی نیست که ماشین را نگه دارد، بعد گفت: رسیدیم روی کفی و ماشین ایستاد و بقیه خواب را نگفت. هرچه اصرار کردم تعریف نکرد. بعد متوجه شدم. ایشان خواب شهادتش را دیده بود. یعنی خواب شهادتش را قبل از عملیات، چرا که بچه ها می گفتند: آمده بود و به خانواده اش زنگ زده بود و خواب را به آنها گفته بود .

- دو یا سه روز قبل از شهادت جابری ما در پادگان علی بن ابی طالب شوکت آباد بیرجند بودیم. تلفن زنگ زد ، گفتند: با شما کار دارند. من رفتم. دیدم صدای شهید ا... یار است. ایشان می گفت که : امشب، عملیات داریم و من هم مثل شهید اسماعیل خزایی می شوم. من گفتم: خدا نکند، گفت: امر خداست و خودم هم می دانم کار شدنی است. از پادگان که به خانه رفتم. دیدم خانواده اش منزل ما هستند. گفتم: امروز ا... یار تلفن زد و خیلی خوب بود و سلام رساند. بعد از سه روز خبر شهادتش را از طریق ایثارگران به ما دادند و درست ایشان شب همان روزی که تلفن زده بود به شهادت می رسد .

- روزی که شهید از جبهه برگشته بود، در خیابان به طرف منزل با یکدیگر در حرکت بودیم. به من گفت: چند شب قبل خوابی دیدم که بسیار عجیب است. مطمئن هستم که شهادتم نزدیک است و ادامه داد: در خواب دیدم عملیات شروع شده است. من و عده ای از نیروها دشمن را تعقیب می کنیم. آنها فرار می کردند. من به سرعت دنبال آنها رفته گویا کانالی بود. آنها را تعقیب می کردم و آنچنان این تعقیب و گریز برایم خوشایند و مسرور کننده بود که نپرس. ناگهان صدای خنده آشنایی را شنیدم. به اطرافم نگاه کردم. کسی را ندیدم. مجددا صدای خنده چند نفر آشنا به گوشم رسید، به بالای سرم نگاه کردم، دیدم عده ای از بچه ها از جمله شهید ارجی و پیرامی از بالای کانال حرکاتم را نظاره می کنند و می خندند. در همین حال دیدم شهید پیرامی دستش را به طرفم دراز کرد که من را بالا بکشد ولی دستش به من نرسید. از شهید ارجی کمک گرفت و با کمک و کوشش خودم من را از کانال که ارتفاع بلندی داشت بالا کشیدند. این خواب چنان بر دلم نشسته که گویا هیچ نیاز به تعبیر ندارد و این رفتن بدون برگشت است و چنان شد که خود برداشت کرده بود .

- زمانی که من مجروح شدم ، بچّه ها برایم تعریف کردند که بچّه های سر ستون سنگرهای اصلی دشمن را مفهوم کرده بودند . فقط یک سنگر کالیبر مانده بود و مرتّب کار می کرد . شهید جابری یک کلامش تیر بار و آر پی جی برداشت و دشمن را هدف قرار داد ، در حین زدن آر پی جی به سنگر دشمن از همان سلاح کالیبر مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به شهادت می رسد و جنازة مطهّرشان چندین ماه روی ارتفاع مانده بود .

- یادم است که است بین هر دوره آموزش چند روزی استراحت داشتیم و استراحت می کردیم . اما الله یار با توجه به زبان گویا و شیرینی که داشت ایشان را بی کار نمی گذاشتند ، او را به روستاها جهت تبلیغ جبهه و جنگ می بردند و هیچ موقع و قت و اوقات فراغت نداشت .

- موقعی که کوچک بوده سرخک گرفت و سخت مریض شد . چند بار کلمه شهادتین را بر زبان جاری کردیم ، چون می دیدیم از بین می رود که خداوند لطف نمود و نفس او را دوباره به ما بخشید تا اینکه در سن 6 یا 7 سالگی که به مکتب قرآن می رفت دوباره مریض شد، بطوری که گویا روی دست ما مرده است او را به بیرجند نزد دکتر ارتش بردیم ، او را معاینه کرد و گفت حالا که بچه را از بین بردید، او را نزد من آورده اید؟ گفتیم: ما روستا بودیم و او را از روستا آورده ایم بعد او را بستری کردند و چند روزی در بیمارستان بالای سرش بودیم. و دکتر که می آمد ، خبر بگیرد ، می گفت بچه شما از بین می رود تا اینکه باز هم خداوند لطف نموده و الحمد الله خوب شد .

- در عملیّات والفجر 9 که برادر خودم به عنوان بسیجی در خدمت شهید بود . ایشان بعد از عملیّات با من تماس گرفت پس از احوالپرسی گفتم : برادر من کجاست و چی شد ؟ گفت : برادر شما را شهید کردیم . با همین لحن ساده و بدون مقدّمه چینی . من به شوخی به ایشان گفتم که : نوبت شما هم خواهد شد ، گفت : آرزوی من این نوبت هست .

- از بی سیم چی های شهید کاوه ، تعریف می کرد که : شهید کاوه سراغ شما را از شهید جابری می گرفت . می گفت : فلانی کجای کار است . شهید جابری گفت : فلانی دیر وقت است که مجروح شده و زمین گیر می باشد . در حین صحبت، شهید کاوه لحظه ای بی سیم را پایین گذاشت و بعد متوجه شدیم که اتفاق برای شهید جابری افتاده است و ایشان به شهادت رسیده است .

- دفعة آخری که از جبهه آمد ، هنوز پسرش به دنیا نیامده بود می گفت : من این بار که به جبهه بروم ، برنمی گردم اگر بچّه ام پسر بود ، نامش را مسلم و اگر دختر بود نامش را زینب بگذارید . مادرش گفت : نام محمّد یا فاطمه بگذاری بهتر است . گفت : هر اسمی را که مادر می گوید همان را بگذارید ، مجدّد به ما گفت که یا مسلم باشد یا زینب رفت و پس از چندی شهید شد .

- در خصوص مجروحیت و سپس شهادت شهیدالله یار یکی از بچه ها تعریف می کرد که ایشان در عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران قبل از شهادت ، مجروح شده بودند. بچه ها رفته بودند ایشان را بیاورند. به آنها گفته بود، مرا اینجا بگذارید و بروید. بچه ها قبول نمی کردند. مجدداً اصرارا کرده بود که مرا اینجا بگذارید چون زمان خیلی کمی بوده و ایشان می دانستند که اگر او را ببرند با آن وضعیت زمانی، جان آنها نیز در خطر است لذا با اصرار می گفت : مرا بگذارید و بروید. آنها نیز ایشان را گذاشته بودند که به شهادت رسیده بود .

- یادم نمی رود وقتی از لشکر 92 به سمت پادگان ظفر ایلام می رفتیم، شهید ا... یار خاطره ای تعریف کرد. ایشان شهید رحیمی را در خواب دیده بود که نامه ای به دست ایشان داده بود. وقتی نامه را باز می کند در نامه نوشته بوده که شما هم به جمع ما خواهی پیوست. این خواب را زمانی دیده بود که 6 ماه از شهادت شهید رحیمی گذشته بود .

- من یک روز به ستاد رفتم ، قرار بود سردار شمعخانی برای نیروها صحبت کنند . شهید جابری در اتاق روی تخت نشسته بود . چشمش که به من افتاد ، بلند شد و گفت : آقای بزرگی آمد . مرا در آغوش گرفت و گفت : یک وصیّتنامه ای دارم می خواهم بدهم شما نگه دارید . گفتم : ایرادی ندارد . ایشان وصیّتنامه را داد و رفت . یک دفعه برق مرا گرفت که آقای بزرگی اگر شهید بشوی چکار می کنی ؟ من از روی سادگی به طرف او رفتم و گفتم : آقای جابری ، اگر شما شهید بشوی ، من این وصیّتنامه را به چه کسی بدهم ؟ گفت : آقای بزرگی تو دعا کن من شهید بشوم . افراد زیادی هستند که وصیّتنامة من را ببرند . همین طور هم شد ، وقتی که ایشان شهید شد . شهید ناصری گفت : آقای بزرگی اگر شما صلاح می دانید من دارم به بیرجند می روم . وصیّتنامه را بدهید من ببرم . بنده هم وصیّتنامه را تحویل ایشان دادم .

- دوازدهم محرم از مشهد به روستا رفتم. پدرم به من عنوان کرد، کنار هر کسی که درمجالس می خواهم بنشینم، از من فاصله می گیرند. خبری شده است که اینها نمی خواهند به من بگویند احساس می کنم که الله یار شهید شده است .

- گردان امام علی (ع) در ارتفاع 2519 می خواست عمل کند. من فرمانده دسته یکم و جلو تر از همه بودم. دشمن از عملیات اطلاع پیدا کرده بود و منور زیاد می زد . برای ما مشکل بود بالای قلّه برویم نیروها همه زمین گیر شده بودند. در اینجا بود که شجاعت شهید جابری برایم معنا پیدا کرد . شهید آمد و آرپی جی را از برادر بسیجی گرفت و می خواست تیر بار را خاموش کند. با شلیک دو گلوله نتوانست تیربار را منهدم کند. موقعی که سومین گلوله را نشانه رفت مورد اصابت گلوله مستقیم قرار گرفت و مجروح شد .خودم را بالای سر شهید رسانده و سر او را روی زانو قرار دادم ،دیدم ذکر می گوید . حدود 2 دقیقه زنده بود و سپس به شهادت رسید .

- شهید 3 یا 4 ساله بود و ما روحانی و امام جماعتی به نام شیخ شاه مراد در روستا داشتیم . وقتی ما وضو می گرفتیم و به [[مسجد[[ می رفتیم شهید هم وضو می گرفت و به مسجد می آمد و علی رغم اصرار و ممانعت ما می رفت و زیر عبای شیخ قرار می گرفت و به اصطلاح نماز می خواند شیخ هم نمی خواست دلش را بشکند و مراعات حال او را می کرد و او را از خود نمی راند .

- موقع عملیات کربلای 2 ما مسیر ارتفاعات 2519 را که گردان امام علی (ع) می خواست فتح کند ، طی کردیم . شهید جابری را در بین راه دیدم که در کانالی بود . یک بی سیم چی هم در آنجا به شهادت رسیده بود . هنوز به زیر سخره نرسیده بودم که گردان الغدیر در محور تپه شهدا عملیات را شروع کرد و عراق متوجه شد که عملیات داریم . لذا منطقه را مثل روز با منور روشن کرد . ما ارتفاعات اول را کرفته بودیم و شهید جابری یک دسته ویژه انتخاب کرده بود در حال جلو رفتن بودیم که با روشن شدن منور متوجه شدم که یک مین والمر جلوی پایم است . با دستهایم نزدیک مین را گرفتم تا نیروها بگذرند . وقتی به میدان مین رسیدیم ، نیروها از آنجا نیز گذشتن تا به یک سخره ای رسیدیم و من شهید را دیدم که داد می زد و بچه ها را تشویق به جنگ و جهاد می کرد و می گفت : سنگر های عراقی ها را منهدم کنید . سعی می کرد با ایجاد سر و صدا به نیروها روحیه بدهد . سپس شهید رفت و آر پی جی را از دست برادر بسیجی گرفت و سنگر تیر بار دشما را هدف قرا داد و همانجا توسط تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید . بلافاصله بی سیم چی دوم شهید جابری آر پی جی را برداشت و هم با بی سیم کار می کرد و هم آر پی جی می زد که او را هم با کالیبر زدن و ما مجروحین را به زیر سخره ای کشانده و در همان جا پناه گرفتیم .

- وقتی که من به همراه صفر علی رضایی از مرز افغانستان می آمدیم ، دیدم از طرف سر بیشه یک ستون عصبی دارد می آید . ماشین را کنار زدیم . گفتیم : خدایا چه خبر است ؟ دیدم تمام مسئولین به طرف رادگاه شهید جابری به پیش می روند و اخوی روحانی شهید جابری در جلوی ماشین نشسته است .دست بلند کردیم و گفتیم : چه خبر است ؟ گفتند : پیکر شهید جابری را تشییع می کنند .از آنجا که با ما اسرار محرمانه بود ، مجبور شدیم سریعاً خود را به بیرجند رسانده و مجدداً برای تشییع بر گردیم .

- ئئئدر سال 63 به جبهه اعزام و مسئولیت آموزش نظامی یگان را به عهده داشتند . شب عملیات کل نیروها از اداری و آموزش جمع شدند ویک کردان و یک گروهان تشکیل دادند تا در حمله شرکت کنند . در آن شب شهید در عملیات آزاد سازی مهران در ارتفاعات کله قندی از ناحیه دست راست مجروح شد .

- مرتبه دومی که مجروح شده بود، موقع رفتن به روستا همراهشان بودم. با تأخیر زیاد به روستا رفتیم. پدر و مادر و اقوام خیلی حسّاس شده بودند. مکّرر سوال می کردند که مجروح نشدی؟ آیا سالمی؟ ایشان با خنده و لحنی آرام می گفت: بلی، سالم هستم. یکی دوساعت گذشت، هنوز ول کن نبودند و سوال می کردند. شهید فرمود: حالا که ول کن نیستید (پیراهنش را باز کرد) می گویم تیر خوردم و این هم آنچه شما دنبالش هستید. از جائی که تیر با قلب شهید چندان فاصله ای نداشت، صحبت های بسیار عادی و روحیه او همه را به گریه واداشت و تمام جمعیت را با چشم مشاهده نمودم که گریه می کنند .

- وقتی که منطقه عملیاتی والفجر 9 را تصرف کرده بودیم و خط پدافندی محکم شد، پشت خط برگشتیم . هنوز به فرودگاه مشهد نرسیده بودیم که تماس گرفته بودند دشمن منطقة عملیاتی والفجر 9 را تصرف کرده است.اعلام شد هر کدام از بچه ها که داوطلب است برگردد. شهید جابری بچه ها را جمع کرد و موضوع را به اطلاع آنها رساند و گفت: هر کس داوطلب است ابتدا به زیارت آقا امام رضا (ع) می رویم وسپس به منطقه بر می گردیم، بچه ها چون علاقه خاصی به شهید جابری داشتند با شوق فراوان همگی داوطلب شدند و هیچکس از آن جمع به شهرستانهای خود نرفت و همگی برگه های مرخصی را پس دادند. پس از زیارت و صرف غذا حضرت به منطقه برگشتیم . وقتی وارد منطقه شدیم ، دیدیم قرارگاه تاکتیکی ما خط مقدم دشن شده است. شهید کاوه به شهید جابر گفتند: تمام نیروها را بسیج و تا پل شیلر باید عملیات کرده و پیش برویم و گرنه منطقة عملیاتی والفجر 4 را هم از ما می گیرد، چون شهر دیوان زیر آتش دشمن قرار خواهد گرفت . شهید جابری به بچه ها گفتند: ما دو ارتفاع بسیار مهم منطقه از جمله ارتقاعات کانی مانگاه را فتح کنیم ، دشمن مجبور خواهد شد ارتفاعات شهر چوارته را ترک کند. با همّت و درایت نظامی این شهید بزرگوار ما توانستیم ارتفاعات مهم منطقه را فتح کنیم .

- در عملیات والفجر 9 من به عنوان خمپاره انداز 60 در خدمت شهید جابری بودم. 13 یا 14 سال بیشتر نداشتم که حتی بنده را در پادگان شهید بهشتی بجنورد راه نمی دادند. موقعی که آنجا رفتم شهید آمد نیرو برای خود جدا کند. بین ما نگاه می کرد که چه کسی را جدا کند بنده چون بار اول بود که او را می دیدم، ایشان را نمی شناختم. من جزو افرادی بودم که ایشان جدا نمود .

- شهید جابری به من گفت: یک بار که از عملیات برگشتیم، دیدم لباسهایم را شسته اند، گفتم: چه کسی لباسهایم را شسته؟ گفتند: حاج آقای بختیاری رئیس دادگاه بیرجند. به او گفتم چرا این کار را کرده ای؟ گفت: تو می روی با تیر و تفنگ می جنگی من نمی توانم لباسهای تو را بشویم؟

- قبل از عملیّات واالفجر 2 وقتی به منطقه اعزام شدیم با اوّلین برخوردی که با شهید کاوه داشتیم یک از کسانی که مهرش در دل او نشست و انتخاب شد شهید جابری بود و از آن پس این شهید به جمع یگان ویژة شهدا پیوست .

- وقتی به جبهه اعزام شدیم به محض رسیدن به یگان ویژة شهدا ، عملیّات آغاز شده بود . ما همه ناراحت شدیم ، که چرا ما را به عملیّات نمی برند . شهید جابری آمد و گفت : بچّه ها ناراحت نباشید . انشاء اللّه در عملیّات دیگر شرکت می کنید . ما گفتیم : حاج آقا اگر جبهه اینطوری است که ما برگردیم . ما نیامده ایم اینجا استراحت کنیم اینجا که صدای توپ و صدای شلیّک گلوله نمی آید . اینجا چه جور جبهه ای است . گفت : مشکلی نیست شما دفعة اوّ لتان است فکر می کنید از راه که رسیدید شما را به خطّ مقدّم می برند .

- دفعه دوم که شهید جابری که شهید جابری مجروح شدند از ناحیه دست و کمر دچار آسیب دیدگی شده بود. و ما در روستا بودیم. ایشان از منطقه جنگی به تهران و سپس به بیرجند منتقل شدند. از بیرجند به روستا آمد، وقتی وارد خانه شد هیچکس متوجه نشد که ایشان مجروح شده است. ایشان به اتفاق بقیه نشستند. به طور عادی که نشسته بود کسی فکر نمی کرد که ایشان مجروح است، ولی می خواستند چیزی بردارند و مطلب دیگر اینکه لباسهاییکه پوشیده بود مال خودش نبود. وقتی پرسیدم برادر (الهیار) چی شده؟ گفت: چیزی نیست، مجروح شده ام. اصلا حاضر نبود که مجروحیت خودش را به کسی بگوید و به شکلی وانمود می کرد که سالم است. مجروحیت دستش خیلی مهم نبود ولی تیری که به کمرش خورده بود کنار نخاع بود و با یک سانت جابجایی احتمال داشت قطع نخاع بشود. ولی با تمام مشکلاتی که داشت، وقتی به پدر و مادر می رسید اصلا اظهار نمی کرد که من مجروح شده ام .

- در منطقة عملیّات والفجر 9 بود من سر پست نگهبانی بودم . شهید جابری گفت : اسم شما چیست ؟ گفتم : فلانی هستم . ایشان گفت : من خاک پای شما هستم . مواظب باشید و هوای ما را هم داشته باشید . من گفتم : بنده کوچکتر از آن هستم که هوای شما را داشته باشم . گفتند : می دانم که هوای ما را خدا دارد ، ولی چون در پایین هستیم ، مواظب باش با تیر مستقیم ما را نزنند . شهید یک چهراهای داشت که هیچ موقع از ذهنها خارج نمی شد . چهره همیشه متبسم ایشان یادم است . چهره امیدوار و همیشه مطمئن ایشان که الان بعضی وقتها که به مشکل برخورد می کنند بیاد صحبتهای ایشان می افتم که می فرمود :لباس سبز پاسداری یعنی مقاومت ، یعنی صبر ، یعنی حوصله فلذا هر موقع یادشان می کنم کاملا چهره ایشان به ذهنم می آید .

- بعد از شنیدن مجروحیت شهید کاوه که شایعه مجرهیت یا شهادت جابری مطرح بود با لشکر ویژه سردار موسوی (مسئول وقت ستاد) تماس گرفتم: حاج آقا ، از اخویمان چه خبر؟ ایشان یک تعارف ظاهری کردند و گفتند: آمادگی دارید؟ گفتم از روزی که لباس سبز سپاه پوشیدیم ، آمادگی داشتیم. بعد گفتم: جنازه اینها چه شده است؟ گفت: جنازه الان در دسترسی نیست و مشخص نیست که بیاید. من موضوع را حدود 13 الی 14 روز به تنهائی اطلاع داشتم و به بستگان نگفتم تا اینکه برادر سید اسماعیل رضوی به مرخصی آمد و گفت : اخوی شما شهید شده ، ولی جنازه را نتوانستیم بیاویم .

- در آموزش پرش از خود رو پایی ایشان ضربه دیده بوود . هر چه من . دیگران اصرار می کردیم که برگردید . ایشان می گفت : نه من با همین وضعیت می توانم آموزش را ادامه دهم و ایستادگی کرد در صورتی که بعد از این مسئله رنج می برد ولی مطرح نمی کرد .

- یادم هست در زمان استراحتی که ایشان از خط به مقر لشکر بر می گشت با بر گذاری رزمهای شبانه و دعا و نیایش به تقویت جسم و روح می پرداخت و بدین وسیله در جهت کادر سازی تلاش می کرد .

- پانزدهم مردادماه 65 بود که یک تغییر عجیبی در ایشان به وجود آمده بود . بعد از عملیّات والفجر 8 بود که من از اهواز آمده بودم . ایشان در عملیّات والفجر 9 شرکت کرده بود و می خواست عملیّات کربلای 2 انجام شود . جهت جذب نیرو آمده بود و می گفت : هر موقع نیاز باشد به ما زنگ می زنند. یک روز به تعاون رفتم ، آقای نمازی مسئول تعاون به من گفت : از منطقه تماس گرفته و گفته اند هرچه سریعتر برادرتان به جبهه برگردد . وقتی رسیدم بعدازظهر بود ، خودش در اتاق نشسته بود . گفت : چه خبر ؟ گفتم : هیچی . محمود زنگ زده ، گفته شما برگردید . وسط محوطه ایستاده بود و به طرف ما می آمد ، یعنی از طرف مغرب به طرف مشرق می آمد . یک مرتبه که این حرف را شنید به طرف غرب برگشت یک نگاهی به آسمان کرد . گویا همانجا یک تغیری در روحیه اش ایجاد شد مثل اینکه چیزی به او الهام شده بود . صبح روز بعد به سمت جبهه حرکت کرد و بعد به شهادت رسید .

- قبل از شروع عملیات کربلای 2 جابری در مرخصی بسر می برد، ولی همینکه شنید عملیات است، خود را به منطقه رساند. وقتی به مقر لشگر رسیده بود ، خیلی ناراحت بود. ناراحت از اینکه همرزمامانش در آنجا شهید شده بودند و و می گفت: این ساختمان تاریک است. البته شهید پیرامی در زمانی به شهادت رسیده ود که شهید جابری در مقر تیپ حضور داشتند و ایشان از نبود شهید پیرامی ناراحت بود. میگفت: شهید پیرامی به آرز.یش رسیده و من تنها مانده ام .

- برای آخرین مرتبه که می خواست جبهه برود به روستا آمد و گفت: می خواهم به جبهه بروم. در ادامه گفت دوستم عبدالعلی شهید شده، می خواهم برای او قربانی بکنم .

- در منطقة عملیّاتی والفجر 9 محوری در سمت چپ هزار قلعه ، رود شیلر به شهید جابری محول شد و مقرر گردید ارتفاعات تپها نامگذاری شده 6 و 7 مسلّط بر شهر جوارته عراق 1 گردان امام علی (ع) عمل کند . موضوع از این قرار بود که 24 ساعت باید راهپیمایی می کردیم تا به پشت سر دشمن رسیده و در آنجا تا رسیدن دستور شروع عملیّات مخفی می شدیم . چون راه کوهستانی ، صعب العبور و دور بود ما پس از 48 ساعت به منطقه دشمن رسیدیم و طبق دستور مخفی شده و استراحت کردیم . قبلاً شهید کاوه توصیه هایی به شهید جابری کرده بودند و گفته بود که : در آنجا بچه ها حتی برای نماز از سنگرهاییشان بیرون نروند . من و شهید جابری در یک صخره ای سنگر گرفته بودیم . وضعیت طوری بود که می شد بایستم ولی بنا به دستور ، ایشان نشسته نماز خواندم . الحمد ا... اب مدیریتی که ایشان داشتند ، عملیات انجام شد و منطقه فتح و حتی ما یک مجروح نداشتیم و تعدادی اسیر گرفتیم . سنگرهای کالیبر دشمن را سالم گرفتیم. در آنجا ما به شهید جابری پیشنهاد کردیم حالا که مجروح و تلفات نداده ایم ، اجازه دهید این تپه کاتو را به تصرف خود دربیاوریم اما از آنجا که ایشاان از مقام مافوق خود اطاعت پذیری داشت فرمود همانطور که به ما دستور داده اند عمل می کنیم . نه یک قدم بیشتر . چرا که اعتقاد داریم اطاعت از ما فوق اطاعت از ولایت است .

- قبل از عملیات کربلای 2 ما تمرین عملیاتهای ایذایی داشتیم. نزدیک ظهر از عملیات ایذایی برگشتیم. در بین راه یک روستایی بود در انجا نهار خوردیم . شهید فرمانده دسته ها و گروهانها را فرا خوانی کردند و در مورد ضعفهای ما صحبت کردند. من از ایشان سئوال کردم: با این نیروهایی که ما داریم، من شک دارم که بتوانیم عملیات کنیم؟ چون نیروهای ما همگی مشمول و آخر خدمتی هستند و می بایست 6 ماه آخر خدمتشان را به پشت جبهه برگردند. شهید در جواب به من گفت: شما می فرمایید جنگ را تعطیل کنیم؟ من گفتم: نه، منظورم این نیست . شهید جابری گفتند: دستور داده اند و ما باید با همین نیرو عملیات انجام بدهیم و چاره ای هم نداریم .

- شب عملیّات باید حرکت می کردیم . یک دستة ویژه ای هم داشتیم که از بچّه های کادر گردان بودند . من باید با دستة ویژه سر ستون حرکت می کردم و شهید جابری عقب با نیروهای بعدی پشت سر ما بود . بنا بود من سر ستون باشم و ایشان هم عقب ستون گردان باشند . رفتیم و میدان مین را باز کردیم و پشت سر کمین دشمن منتظر شدیم تا رمز عملیّات را اعلام کنند . بچّه های تپّة روبروی ما با دشنم درگیر شدند من تماس گرفتم با شهید جابری و گفتم چه کنیم ؟ ایشان با شهید کاوه تماس گرفتند و بعد از چند دقیقه با ما تماس گرفته و رمز عملیّات را دادند . در مرحلة اوّل عملیّات کلّة مار را زدیم ، به این شکل که سرباز عراقی از وجود ما اطّلاع پیدا کرد و یک نارنجک جلوی ستون ما انداخت . یکی از بچّه ههای تخریب سریعاً نارنجک را برداشت داخل سنگر عراقی ها انداخت و سنگر متلاشی شد . وقتی جلو می رفتیم یک دفعه از پشت مورد اصابت تیر قرار گرفتم . بچّه ها زمین گیر شده بودند و من با همان وضعیّت آنها را هدایت می کردم لحظه به لحظه گزارش می کردم که مجدّداً از پشت سر مورد اصابت تیر قرار گرفتم و یاد آن موقع افتادم که شهید گفته بود دو بار مجروح می شوی . سریعاً با چفیه ای که داشتم خودم را پانسمان کردم . حرکت کردیم و در حین حرکت با شهید جابری در تماس و صحبت بودم که یک نارنجک از طرف عراقی ها پرتاب شد و پشت سر بی سیم چی ما منفجر شد و ما هیچ چیز نفهمیدیم . چند لحظه ای افتاده بودم و بعد به هوش آمدم بلند شدم که بایستم یک لحظه احساس کردم که شهید جابری بالای سرم است . وقتی به ایشان توسّط بی سیم گفته بودند که محمودآبادی مجروح شده ، سریعاً با بی سیم خود را به سر ستون رسانده بود . چون می دانست که اگر سر ستون بدون فرمانده باشد چه مصیبتی دارد . بچّه ها می گفتند : شهید هم ما را فرماندهی می کرد ، هم بی سیم را جواب می داد و با سه نوع سلاح تیر اندازی و شلّیک می کرد که در آخر مورد اصابت قرار گرفته و شهید شد .

- در کارهای جمعی ، شهید در جمع ما می نشست مثلاً فکر نمی کرد چون من بسیجی هستم و کم سن ، سال شاید مطلبی را ندانم . اردوگاهی در ارومیه داشتیم . شهید جابری می آمد و کارهایی را که ما می خواستیم انجام بدهیم با ما مشورت می کرد می گفت : بچه ها ، بنظر شما کدام کار را انجام بدهیم بهتر است . این کار را یا آن کار سعی می کرد با مشورت و هم فکری کارها را انجام بدهد .

-

- زمانی که ایشان مسئولیت فرماندهی گردان امام علی (ع) را به عهده داشت به عنوان سخنگوی تیپ هم بود. یعنی هر گردانی وارد پادگان می شد (مهاباد)آنها را توجیه می نمود .

- وقتی ما توانسیم ارتفاعات مهم منطقه نزدیک شهر چوارته عراق را فتح کنیم و بر کلّ منطقه مسلط شدیم فرمانده لشکر 77 خراسان و لشکر سراب برای شناسائی آمده بودند. آنها گفتند: فرمانده اینجا کیست؟ ما جواب گفتیم: برادر جابری . گفتند: چگونه می توانید این خط را نگه دارید با توجه به اینکه در دید دشمن هستید؟ همچنین آنها تعجب کرده بودند که چگونه یک فرمانده سپاه با اینکه دوره عالی و دافوس ندیده، آنهم بدون آتش پشتیبانی و نیروی کم توانسته این ارتفاعات را به تصرف در بیاورد .

- در سال 60 زمانی که با شهید آشنا شدم ، ایشان به عنوان مربی در پادگان منتظران شهادت تدریس می کردند ، من مسئولیت بخش نظامی را داشتم زمانی که متوجه شدم ایشان از هر لحاظ نه تنها بر من که بر سایر برادران برتری دارند ، درخواست کردیم که ایشان مسولیت معاونت آموزش پادگان را به عهده بگیرند سرانجام با اصرار زیاد ما بالاخره قبول کردند .

- یک گردان از مشمولان فراری را به لشکر ویژة شهدا آورده بودند همة مسئولان از بکارگیری آنها سر باز می زدند ، چون این افراد کسانی بودند که که نه اهل جنگ و نه اهل انقلاب بودند . از آنجا که شهید جابری از محبوبیّت خاصّی برخوردار بود ، آنها زا تحویل ایشان دادند . شهید با آنها طوری کار و رفتار کرد که همین نیروها در عملیّات والفجر 9 مخلص ترین افراد در بین سایر نیروها شدند . چند نفر از آنها پا به پای شهید جابری در خطّ مقدّم رفتند و بعد هم شهید شدند .

- من به عنوان مشاور حفاظتی در زمان پدافندی والفجر 9 به گردان ایشان مأمور شده بودم. با توجه به علاقه و شناختی که به ما داشت، ما را به عنوان فرمانده گردان شهادت به خط پدافند فرستاد و سعی می کرد، در تصمیماتی که می گرفت با ما مشورت کند .

- در عملیّات والفجر 3 بنده توفیق پیدا کردم به اصرار فرماندة گردان به عنوان فرماندة گروهان در گردان ولی الله مشغول خدمت شوم . روز قبل از عملیّات ما با نیروهای گردان خطّ مقدّم رفتیم . موقع غروب خورشید بود که شهید الله یار با یک کوله پشتی روی شانه ،‌سر ستون حرکت می کرد دیدیم یک تعداد از بچّه های آموزشی و مربّی ها پشت سر ایشان با یک حالت خیلی نظامی وار دارند از درّه بالا می آیند . وفتی به ما رسیدند باهم دیگر احوالپرسی کردیم و یکدیگر را بغل گرفتیم . بعد من گفتم : آقای جابری شما کجا ،‌اینجا کجا ؟ اینجا ماشاء الله نیرو زیاد است چرا شما ؟ ایشان گفتند : ما به شما مأمور شدیم . آماده ایم تا هرکجا بگوئید ما در خدمت شما باشیم . وقتی این حرف را شنیدم واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم . گفتم : خدایا منئ کجا و این بزرگوار کجا . ما کجا و این نیروهای مخلص ایثارگر کجا ! بعد من گفتم : شوخی می کنید ؟ نه ، جدّی می گویم . ما مأمور به گروهان شما شده ایم . من گفتم : از همین الان التماس دعا داریم . گفت : چطور ؟ گفتم : وقتی شما هستید ما کاره ای نیستیم . لذا ما تحت فرمان شما هستیم . گفت : اصلاً اینجوری نیست . شما بگوئید کجا بروم و چکار بکنم ، اصرار خیلی شد . ایشان گفتند : شما فرمانده گروهان هستید و ما نیروی شما هستیم . هرکار کردم فایده نداشت . در نهایت اصرار کردند نیروهائی که آورده ام را معرّفی کنید به جاهائی که می خواهند بروند . ما آنها را به دسته ها معرّفی کردیم و خود شهید جابری ماند . شب موقعی که عملیّات شروع شد ، خیلی اصرار کردم که آقای جابری آنجا در مقرّی که داشتیم بماند ، ولی فایده ای نداشت . ایشان اینقدر به من اصرار کرد که عملیّات برود تا اینکه بالاخره حاضر شدم ایشان را با یک دسته به تپّة 343 بفرستم . من هم با ایشان حرکت کردم . عملیّات شروع شده بود و در آن شب تنها ارتفاعی که سقوط کرد و عراقیها به درک واصل شدند همین قلّة 343 بود . ایشان آنچنان رشادت و ایثارگری از خود نشان داده بود که وقتی بچّه ها تعریف می کردند می گفتند : ما زیر ارتفاع ، نزدیک سلاح نیمه سنگین دشمن رفتیم ، دوشیکا و دولول داشت کار می کرد و با آنها آدمها را درو می کردند . بطوریکه به محض شلیّک نمودن همه زمین گیر شدند و ما دیدیم شهید بزرگوار آقای جابری همانجا ایستاده بود و نعرة الله اکبر می کشید . خلاصه بچّه ها یکی یکی بلند شدند و حرکت کردند . اوّلین کسی که بر سر آن آدمی که پشت سلاح بود زد این شهید بزرگوار بود . رفت وارد خاکریز آنها شد و تک تکشان را درو کرد . من در حالی به ایشان رسیدم که 7 الی 8 نفر از ما بیشتر نمانده بود . بقیّه یا مجروح شده بودند یا زمین گیر . همه جا با مقداری فاصله پشت سر ایشان بودم به سنگر که رسیدیم ، یک عراقی هم شکل و قیافة خود شهید جابری باهم روبرو شدند و دست به یقه . شهید جابری اسلحه را گذاشته بود روی سینة این عراقی می گفت : اسلحه ات را بیانداز . وقتی دید او مقاومت می کند ، شهید جابری ماشه را چکاند امّا فشنگهایش تمام شده بود ،‌ تا آمد که خشاب را عوض کند ، عراقی یک تیری به بازوی سمت راست او زده بود و ظاهراً برادر بزرگوارمان آنجا می افتد . نمی دانم آن عراقی را نیروهای دسته زدند یا خود شهید برادر جابری . بلافاصله نیروها از آن منطقه برمی گردند ، چون که ما نتوانسته بودیم روی ارتفاع سمت چپ و راست را پاکسازی کنیم . شب ساعت 2 یا 3 نیمه شب برگشتیم ، شهید جابری را که مجروح شده بود به اورژانس منتقل کردیم و شب بعد آن ارتفاعات را مجدّداً گرفتیم .

- یکی از برادران عضو شورای فرماندهی لشکر ویژة شهدا نقل می کرد . قبل از عملیّات کربلای 2 وقتی طرح و عملیّات مطرح شد و مسئولیّت گردانها معیّن گشت ، مشکلترین محور که (ارتفاع 519) بود ، هیچ یک از فرماندة گردانها آن را قبول نمی کردند . شهید جابری این محور را در کمال ناباوری همة اعضای شورا پذیرفت و به نقل از فرماندة گردانهای آن عملیّات تا هنگام شهادت بسیار موفّق عمل کرد .

- شهید الله یار برای خانواده چنین نقل می کند: شب قبل از عملیات در عالم خواب دیدم یک سیدی آمده، به من می گوید بلند شو اگر خداوند پسری به شما عنایت کرد اسمش را مسلم بگذار. شب بعد از عملیات رفتم و در آن عملیات از ناحیة دست مجروح و به بیرجند برگشتم .

- در عملیات والفجر 3 من و شهید جابری مجروح شده بودیم . بنده در خانه بستری بودم که ایشان به عیادت من آوردند . وقتی وارد خانه شد دیدیم دستانش را باند بسته نسبت به ایشان مجروحیت من سطحی بود . با دیدن این وضعیت من خیلی خجالت کشیدم زیرا با جراحتی که ایشان داشت نیاز بود مثل من و امثال من به عیادتش بروند اما او به عیادت من آمده بود و من واقعاً شیفته ایشان شده بودم .

- بخاطر دارم در عملیات خیبر ایشان مجروح شده بود در حالی که هیچ کس از مجروحیت ایشان خبر نداشت و خود ایشان هم به گونه ای رفتار می کرد که کسی متوجه مجروحیتش نشود .

- هر وقت پیامی را از رادیو پخش می شد شهید جابری اشک می ریخت از ایشانم می پرسیدیم برای چه گریه می کنید ؟ گفت که علاقه خاصی به حضرت امام دارم . ترسم از آن است که نتوانم امر امام را بنحو احسن انجام بدهم . چون اطاعت از رهبری خیلی برای من مهم است . اسلامی که ما الان داریم امام برای ما آورده است و می ترسم که نتوانم به ندای رهبر لبیک بگویم .

- من از نهبندان به بیرجند آمده بودم . برادر شهید جابری اصرار داشت که برویم سپاه بنا بر این رفتیم . بعد از معارفه با شهید نزدیک ظهر شد سریعاً وضو گرفتیم و نماز جماعت بر گزار شد موقع غذا خوردن برادر شهید مقداری پول از جیب خود بیرون آورد و گفت : بروید غذا تهیه کنید تا یک نهار فصلی بخوریم . من متوجه شدم که شهید جابری عصبانی شدند . اشاره به برادرش کردم . شهید جابری گفت : هر کس که به این غذا اکتفا می کند بیاید و رفتیم یک تکه نان برداشتیم و خوردیم . سپس شهید گفت : ما نیامده ایم که شکم چرانی کنیم ! هر روز غذای ما همین بود است . ما آمده ایم که شکمی را سیر کنیم و کسانی را از گرفتاری نجات دهیم .

- ایشان شهید جابری دو مرتبه در جنگ مجروح شدند. دفعة اول که برگشتند حدوداً‌ اوایل دیماه سال 1359 بود. ایشان پس از ورود به مشهد مقدس به خانه ما آمد و مجروح بود. کسی هم متوجه نشد که مجروح است. ایشان در مورد شهادت، خلاقیت، رشادتهای بچه های بسیج و سپاه در دفاع مقدس برای ما صحبت می کرد و در مورد مسائل نظامی اصلاً صحبت نمی کردند. زمانیکه در سپاه بودیم هم از مسائل نظامی صحبت نمی کرد و اگر هم صحبت می شد به صورت محرمانه بود و مسائل نظامی خاص خودش را هیچوقت مطرح نمی کرد که ما کجا هستیم. چکار می کنیم .

- در سال 60یا 63 خداوند یک فرزند به او عنایت کرد . بسیار علاقه مند به وی بود . رسم است که معمولاً پدر بزرگها اسم نوزاد را انتخاب می کردند ولی شهید گفت : اسم او را مسلم بگذارید . گفتیم چرا مسلم ؟ گفت : می خواهم مانند مسلم یاور امام حسین (ع) باشد . چون مسلم از یاران امام حسین (ع ) و تنها بود . منهم اسم تنها فرزندم را مسلم می گذارم .

- شهید جابری می گفت: بچه ها اگر می خواهید، در جبهه ها موفق باشید دست از دعا برندارید و موقعی که موفق به توسل ائمه اطهار شدید، آنگاه ایشان به خوابتان خواهند آمد. ما می گفتیم: چگونه؟ ما که لیاقت این را نداریم که ائمه را در خواب ببینیم، زیرا خیلی گناهکاریم. می گفت: نه، من خودم ائمه را در خواب دیده ام. سؤال کردیم: کدام یک از ائمه را در خواب دیده اید؟ زیاد توضیح نداد ولی یک بار به ما همینقدر گفت که: امام حسین(ع) را در خواب دیده ام ولی متأسفانه تعریف نکردند نمی دانم که چرا تعریف نکردند .

- شب قبل از عملیات والفجر9 نزدیک 18 ساعت پیاده روی داشتیم تا اینکه به یک موقعیتی رسیدیم گفتند: همینجا استراحت کنید،‌ فردا شب به سمت خط می رویم . من رفتم و گفتم: آب نداریم. گفت: پسرجان آب جلوتر است. فردا در بین راه می رویم و آب برمی داریم. گفتم: بچه ها نیاز به آب دارند گفت: خسته هستید، کسی نیست که الان برود آب بیاورد. گفتم: من می روم. گفت: شما می روی؟ حاضرید قمقمه بچه را ببریدآب کنید. گفتم بله یادم است 25 قمقمه را به کمربستم و با یک نفردیگررفتیم و قمقمه ها را اب کردیم و آوردیم. وقتی بالا رسیدیم نزدیک 10 ساعت راه رفته بودیم. ایشان سؤال کردند: خسته نشوید؟ گفتم: نه، گفت : اگر خسته نیستید آماده شوید تا برویم. حرکت کردیم. من از همه کوچکتر بودم گفتم: کمک کنید، گلوله بردارید. نزدیک 30 کیلو بار بر پشت خودمان گذاشتیم و رفتیم. شهید بزرگوار یک نگاه به ما کرد و گفت: مگر کمک ندارید؟‌گفتم: نه . مقداری کمکم کردند تا به نقطه ای رسیدیم که جهت نماز و استراحت بطور موقت در آنجا مستقر شدیم تا بعد پای کار برویم. دیگر راه زیاد نبود، ولی خیلی راه صعب العبور بود. آنجا نشسته بودیم و هر کس زمزمه و حالت عجیبی با خود داشت یکی نماز می خواندو... ناگهان عراقیها به طرف ما شروع به زدن تیر رسام کردند. ما مجبور شدیم زمین گیر شویم. شهید بزرگوار دستور دادند جلو بروید کار از کار گذشته و عراقیها متوجه شده اند که ما می خواهیم عملیات کنیم، ولی نمی دانند از کدام نقطه است حیران مانده اند نمی دانند از کدام راه وارد عمل می شوند یا از پشت سر دور خواهند خورد همینطور مانده اند و الان از چهار طرف دارند گلوله می زنند. گفتیم: خوب چکار کنیم؟ گفت: متوسل به حضرت زهرا (س) شوید و از بی بی زهرا (س) بخواهید که باران بیاید. بچه ها هم اشک می ریختند حتی خورشید گریه می کرد. آنقدر گریه کردند که نهایت نداشت . بچه ها راز و نیاز می کردند و می گفتند: یا زهرا درست این وضعیت 10 الی 15 دقیقه طول کشید. وضعیت طوری بود که نه راه عقب و نه راه جلو داشتیم. از هر طرف گلوله می بارید. بعد از یک ربع انبوهی ابر غلیظ از سمت قبله آسمان را فرا گرفت و شروع به باریدن کرد. باران عجیبی می ریخت. صدای گلوله ها خاموش شد. همه چیز آرام گرفت. انگار همه چیز در خواب رفته بود. در اینجا شهید عزیزاللهیار رو به نیروها کرد و گفت: توصیه ای که به شما دارم و برای همیشه یادتان باشد این است که دست از فاطمه زهرا(س) برندارید. اگر جایی گرفتار شدید و دیدید کسی جواب شما را نمی دهد، امام زمان را به مادرش قسم بدهید، یقیناً کاری برای شما خواهد کرد و من باورم شد که امداد غیبی چگونه به فریاد ما رسید و ما را از آن مهلکه نجات داد. در همین منطقه یک اسیر عراقی گرفته بودیم. می گفت: تعجب می کنم که شما چطور در عملیاتها پیروز می شوید؟ گفتیم: چطور؟ بسیجی های شما با یک الله اکبر یک قله را می گیرند، ولی ما با این همه امکانات صدها الله اکبر می گوییم ولی نمی توانیم قله را پس بگیریم .

- یک بار شهید را در خواب دیدم . دیدم شهید یک منزل زیبائی دارد . بعد از من سؤال کرد که چرا شما نمی آیید؟ گفتم : من لیاقت ندارم بیایم . چطوری بیایم ؟ گفت : شما هم می آئید .

- بعد از شهادت شهید، ایشان را خواب دیدم که در جبهه است و دارد مثل همیشه لبخندی می زند و خیلی خوشحال بود

- یک دفعه که از جبهه آمده بود ، قند کمیاب بود . دیدم رفته پنجاه کیلو آبنبات از شهر خریداری کرده به روستا آورده است. ترازو تهیه کرد، به کوچک و بزرگ هرکدام ده سیر آبنبات داد تا این که تمام شد .

- وقتی من درمنطقه بودم . مطلع شدم که یک فرمانده گردانی بنام جابری ازبیرجند امده است.بچه هاتعریف می کردند که ایشان برای نیروهای کادر گردانش کلاس نهج البلاغه می گذارد . یک روز نزد ماامد وضمن احوال پرسی داشت مرا ارزیابی می کرد.بعدازمن دعوت کرد که بروم برای نیروهای گردانش صحبت کنم وقرارشد که من بعنوان نیروی کادرازگروهان وگردان ایشان تحقیق کنم .همین طورروی تخت درازکشیده بودم وویلچرم کنارتخت بود .شهیدجابری روی ویلچرمن نشسته بود . بعد داشتمم با شهید جابری مصاحبه می کردم ومی پرسیدم که مثلا:اقای تقی رضوی نمازجماعتش چطوری است؟رزمش چکونه است ؟بعد یک مرتبه ذهنم خطورکرد که اقای بزرگی توازچه کسانی داری تحقیفق می کنی؟ازافرادی که امکان دادرد دو یا سه روزدیگربه شهادت برسند. به شهید جابری گفتم : می بینی اقای جابری ما ازچه کسانی داریم تحقیق می کنیم ؟شهید جابری هم گفت:من دیگرحرفی درباره این افراد نمی زنم .هردودفترها رابستیم ونه من تحقیق کردم ونه ایشان جواب دادند .

- یادم می آید از نهبندان به بیرجند می آمدیم . رادیو اذان پخش کرد . ایشان گفت : نگهدار . زود برویم وضو بگیریم وضو بگیریم و نماز بخوانیم . من گفتم : ما مسافر هستیم ، نماز را فرادا بخوانیم . ایشان پشت سرم ایستاد و به من اقتدا کرد .

- شبهای جمعه کهکه دعای کمیل بود همیشه سعی می کردم پهلوی ایشان بنشینم و بعضی مواقع حواسم می رفت روی ایشان ، همیشه با خودمی گفت یا رب ارحم ضعیف بدنی همیشه این تکه دعا را شهید با خودش می خواند بهترین حرف شهید جابری این بود که می گفت : بچه ها بهترین تشکر از خدا میدانید چیست ؟ می گفت : همین نماز خواندن شماست. می خواهید از خدا تشکر کنید نماز اول وقت بخوانیداگر نماز اول وقت بخوانید شما هم دعا و نماز امام زمام (عج ) شریک خواهید شد ، چون امام زمان اول وقت نماز می خوانید .

- در هنگام اعزام به جبهه به تهران که رسیدیم مدتی علاف شدیم. در آنجا کیف پول و دفترچه مساعده ام گم شد. به کسی چیزی نگفتم. فقط آقای علی آبادی فهمید که کیفم گم شده است. وقتی به لشکر رسیدیم، ایشان چون آشنا بودند ندایی داده بودند که فلانی بسیجی است و کیفش در تهران گم شده است. دو سه روزی که گذشت و در گردان مستقر شدیم دیدم از طریق بلندگو من را صدا زدند و گفتند به دفتر فرماندهی بیایید. من گفتم: خدایا چه خبر است که مرا صدا می زنند. آنجا که رفتم، شهید جابری از جایش حرکت کردند و با احترام نشستم. یک چایی آوردند . ایشان از جا حرکت کرد و سینی چایی را جلو ما گذاشت. سپس گفت: برادرم چه برسرت آمده؟ گفتم: هیچ چیز. نمی دانستم که از موضوع خبر داشتند. گفتند: یک مسائلی هست که شما نمی خواهید بگویید؟ گفتم: نه. هیچ قضیه ای پیش نیامده است. گفت: چرا نمی خواهی به من بگویی؟ گفتم: منظور شما چیست؟ گفت: به گوش من رسیده که کیف شما به مقداری پول گم شده است. گفتم: من مواظب مالم نبوده ام که گم شده است. ایشاان چهارصد تومان از جیبش درآورد و به من داد. من قبول نمی کردم. گفت: چرا قبول نمی کنی؟ گفتم: دلیل ندارد که من قبول کنم . چون من نه معتادم نه سیگاری و نه نیاز به چیزی دارم. غذای مرا هم که می دهند. مشکل پولی هم ندارم، بعد هم دوستان هستند. گفت: ولی باید این پول را از من بگیری. بالأخره قبول کردم. بعد از عملیات که عازم بیرجند بودیم، پول را بردم خدمت شهید و گفتم: حاج آقا، اگر می شود این را قبول کنید. تبسمی کرد و گفت: پسرجان من این پول را به شما ندادم که پس بگیرم و بالأخره آن را پس نگرفت .

- دوستانی که از منطقه آمده بودند صحبت می کردند و می گفتند: در شب عملیات کل گردان درگیر شد. دشمن با کالیبر به طرف ما نشانه گرفته بود. در حالیکه همه زمین گیر شده بودند و هیچ کس نمی توانست اقدامی برای خاموش نمودن کالیبر دشمن بکند خودش با آرپیجی به طرف دشمن شلیک می کرد تا اینکه از طرف دشمن مورد اصابت گلوله قرار گرفت .

- در خط پدافندی مستقر بودیم ولی شبها به صورت گروه گشتی به شناسایی می رفتیم و به دشمن تک می زدیم و مقادیری از تجهیزات رها شده را با خودمان می آوردیم . در آن زمان همسر بنده که قبلاً همسر شهید بود _ در عقد بودند - این بود که شهید جابری به بچه ها می گفتند اگر خواستید برقعی را در عملیات گشت شناسایی به همراه خود ببرید، حتماً به من اطلاع دهید و بدون اجازه من اقدام نکنید. ایشان خیلی روی این مسئله حساس بودند و می خواستند که من بروم و تشکیل زندگی بدهم بویژه که همسرم _ همسر شهید و داغدیده ای بودند - این بود که یک روز که در مقر گروهان شهادت _ با حفظ سمت دستیار گردان امام علی ( ع)، مسؤولیت گروهان شهادت را نیز بر عهده گرفتم _ نشسته بودم که با من تماس گرفتند که شهید کاوه شما را از قرارگاه احضار کرده اند. گویا برنامه ریزی کرده بودند که بنده را به هر طریقی که شده پشت خط بفرستند تا تشکیل زندگی و خانواده بدهم. من هم که تقریباً متوجه قضیه شده بودم، گفتم: باشد انشاءا... فردا و یا پس از عملیات خدمت ایشان خواهم رسید . یکی دو ساعت بعد تماس گرفتند که آقا از بیرجند تماس گرفته اند که پدرتان مریض است باید برگردید. لیکن شور و شوق و حال و هوای خط اجازه و توان برگشتن به من را نمی داد و البته هم بچه ها همین طور بودند و کسی خط را نمی توانست ترک کند. این بود که برنگشتم، تا اینکه دوباره پیام دادند که حقیقت قضیه این است که پدرتان فوت کرده است (البته حقیقت نداشت و مصلحتی این مطلب را می گفتند ). همان شب از لشکر 77 خراسان آمده بودند که برای شناسایی بروند به عمق خاک دشمن و تقاضای یک راهنما داشتند که من داوطلب شدم و از شهید کاوه خواستم که مرا بفرستند. ولی شهید جابری اصرار داشت که من برگردم و به شهید کاوه هم گفت: ایشان همسرشان _ که قبلا همسر شهید بوده اند _ یک سال است که در عقد هستند. ایشان را دنبال این کارها نفرستید که خود را به کشتن می دهد، باید برود و تشکیل زندگی بدهد . شهید جابری با اینکه در قالب شوخی مطالب را می فرمودند ولی تأکید فراوانی بر آن داشتند. ولی من با اصرار فراوان بالاخره آن شب رفتم و تا صبح به مأموریت خود عمل کردم و برگشتم . شب هوا بارانی و سرد بود، بسیار بسیار خسته بودم و عضلات بدنم بسته بود و نماز صبح را خواندم و ساعتی را به استراحت پرداختم. شهید جابری مرا صدا کرد و گفت: آقا سید محمد! ما می خواهیم برای توجیه مسئولین لشکر 77 به منطقه گروهان سلمان برویم، اگر میل داری با ما بیا ! از سنگر بیرون آمدم و با شوخی و شادمانی گفتم: جناب آقای جابری شما که از فرستادن من به مأموریت ها و مناطق حساس جلوگیری می کردید، چطور شده است که الان که خسته هستم و می خواهم استراحت کنم می فرمایید همراه شما بیایم؟ ایشان هم شادمان و خوشحال با لحن شوخ طبعانه ای فرمودند: بیا دیگه، این بود که رفتیم . شهید جابری می خواست یک منطقه را که منتهی به کنار رودخانه شیلر و مشرف به شهر چوارته عراق بود و در تصرف هیچ طرفی نبود را به فرماندهان لشکر 77 نشان بدهد. از سیمهای خاردار میدان مین قبلی دشمن که گفته می شد محور آن باز است گذشتیم و من به عنوان راهنما _ راه را می شناختم _ جلوتر از دیگران بودم از 6 یا 7 عدد مین گذشته بودیم که ناگهان در حالی که پایم را بالا برده و داشتم بر زمین می گذاشتم، در زیر پای خود مین سبز زنگ ضد نفری را مشاهده کردم (منطقه سرسبز بود و مین ها استتار شده بودند و غیر قابل تشخیص بودند .) در این لحظه گویی صد نفر پایم را هوا نگه داشتند، پایم سبک شده بود و بی حس، یارای بر زمین فرود آمدن را نداشت و من فورا گفتم: آقای جابری در میدان مین قرار داریم. همه همراهانم در جای خود میخکوب شدند. هر کدام که به اطراف می نگریستند تعداد زیادی مین را مشاهده می کردند، خیلی عجیب بود. نمی دانم مصلحت خداوند چه بود که آن مسیر را روی میدان مین طی کرده بودیم . با مین برخورد نکرده بودیم . من شروع به خنثی کردن مین ها کردم و پس از فراغت، شهید جابری متبسم به من گفت: سید محمد، امروز قبل از حرکت احساس کردم کسی به من گفت: تو را همراه بیاورم و از برکت وجود توست که ما اکنون سالم هستیم و گرنه دست و پای خود را از دست داده بودیم که من هم عرض کردم خیر این از عنایات خداوند به برکت وجود شما بوده است .

- در یک دیدار خانوادگی که به خانه ایشان رفتیم کف خانة ایشان فرش نداشت فقط یک تکه گلیم (زیلوی دست بافت )کف خانه اش بود که من به شوخی گفتم : این خانه را ساختید چرا فرشش نکردید ؟

- یک روز به منزل ایشان رفتم . خیلی غذای ساده ای درست کرد از ایشان پرسیدم : منزل را چند خریده ای ؟ گفت : این منزل را از سپاه گرفتم ومال من نیست ، بلکه مال وارث است ومن در این خانه زندانی هستم . خانة من اینجاست . من از اینجا جائی دیگر می روم وبعد از دو ماه رفت وبرنگشت .

- یادم نمی رود، به ما همیشه توصیه می کرد و می گفت: پاسدار اسلام باید شم سیاسی داشته باشد. هیچ وقت نباید وارد سیاست بشویم ولی باید بینش سیاسی داشته باشیم. باید بتوانیم از همه مواردی که برای مشکلات داخلی جامعه مطرح می شود مطلع باشیم. یک پاسدار باید بداند چه مسائلی در جامعه می گذرد و از کجا سرچشمه می گیرد تا بتواند به موقع تصمیم گیری نماید .

- در عملیّات کربلای 2 (حاج عمران) گردان امام علی «ع» که جهت عملیّات جلو رفته بود در محاصره قرار می گیرد . شهید کاوه چندین مرتبه به شهید جابری گفته بودند که برگردد ولی ایشان قبول نکرده بودند گردان مدّت 48 ساعت در منطقه بدون آب و غذا مقاومت می کرد که خبر شهادت شهید کاوه را شنیدیم . پس از مشخّص شدن تثبیت خط ، تعداد کمی از گردان شهید جابری توانستند برگردند و شهید جابری با تعداد زیادی از نیروهایش پس از رشادتهای فراوان به شهادت نائل شده و به آرزوی دیرینه خود می رسند .

- یک روز کتاب اخلاقی از من خواست. من کتابی از شیخ صدوق به او دادم. ظرف سه روز آن کتاب را مطالعه کرد و عودت داد. من می خواستم بدانم از مطالعه این کتاب چقدر بهره برده اند. سؤالاتی از کتاب به ایشان مطرح نمود، دیدم تمام کتاب را ایشان حفظ نموده و پاسخ کامل هر سؤال را مثل خود کتاب ارائه نمودند .

- شش نفر از گروهکها را گرفته بودند ولی نتوانسته بودند از آنها اقرار بگیرند تا اینکه شهید جابری از تحقیقات برگشته بود. نقل می کردند که : یک نگاه تندی به چشمهای آنها انداخت و تشری به آنها زد به نحوی که فوراً اقرار کرده بودند. دو نفر دیگر ازگروه آنها در تربت مستقر هستند و نامه شان را لو داده بودند. شهید آدرس را از آنها می گیرد و آن دو نفر را دستگیر و به بیرجند می آورد .

- زمانی که جنگ شروع شده بود شهید جابری مسئول اعزام بودند. من خدمت ایشان رسیدم و اصرار کردم که به جبهه اعزام شوم. ایشان گفتند: شما کوجک هستید و باید درستان را بخوانید. رفتم شناسنامه ام را بزرگ کردم و رضایت نامه ای خودم نوشتم و خدمت ایشان بردم ولی شهید جابری چون فردی زرنگ بود، گفت: شما هر کاری بوده کرده اید؟ گفتم: هیچ کاری نکرده ام. این فتوکپی شناسنامه و این هم رضایت نامه پدرم . ایشان گفتند: این مدارک برای من قابل قبول نیست. سپس من را سوار موتور کرد و به منزل پدرم رفت. من چون از پدرم می ترسیدم، پشت سر شهید مخفی شدم. ایشان تا درب را زدند، من پشت دیوار رفتم. پدرم درب را باز و با شهید جابری احوالپرسی کرد. آقای جابری به پدرم گفت: پسرتان می خواهد به جبهه برود و یک رضایت نامه آورده، این درست است یا نه؟ پدرم گفت: بچه ام که قابل نیست، اگر می خواهید خودم لباس بپوشم و بیایم. وقتی این جواب را از پدرم شنیدم به داخل منزل رفتم. ولی دیدم شهید یک سکوت عجیبی کرده است. این اولین برخورد من با شهید بزرگوار بود .

- از من ( نوری ) دعوت کرده بودند که در معدن پنبه نسوز در نهبندان سخنرانی می کنم. همراه شهید جابری به معدن رفتیم. رئیس معدن نیروها را جمع کرد، نماز جماعت ظهر برگزار شد. اصرار داشتم که ایشان سخنرانی کند، چون می دانستم که سخنرانی برجسته ای است. ایشان قبول نکردند. من سخنرانی خود را کوتاه نموده و چون مسائل شیعه و سنی در بود، از ایشان درخواست کردم که صحبت کند . ایشان حدود یک ساعت در آنجا سخنرانی کرد. نتیجه این شد که 10 درصد از سود کارخانه را به پایگاه اختصاص دادند و کارخانه به عنوان یکی از پایگاههای بسیج زیر نظر نهبندان قرار گرفت .

- یادم می آید ایشان به نهبندان آمده بود. من از ایشان سؤال کردم، از جبهه و پیروزی های آن چه خبر دارید؟ ایشان فرمود : شما چقدر عجله دارید. سپس از من سؤال کرد : شما چند نفر نیرو آماده دارید؟ گفتیم : 17 نفر. گفتند : اگر این 17 نفر در راه خدا کشته شوند و به یک نفر برسند، یک نفر هم ده قسم بشود و 9 قسمش باقی بماند آن وقت شما انتظار پیروزی در جنگ را داشته باشید .

- یک روز در خیابان طالقانی بیرجند که باهم بودیم،‌ ایشان گفت : من در دانشگاه سخنرانی دارم و باید بروم . من هم با ایشان رفتم. وقتی سخنرانی را شروع کرد، رئیس دانشگاه آن زمان آقای دکتر علوی از من سؤال کرد : نکند ایشان در دانشگاه تحصیل کرده؟ چون مطالب ایشان خیلی پر بار است. دکتر علوی باورش شده بود که ایشان یک تحصیل کرده در دانشگاه هستند. در صورتی که تحصیلات ایشان در سطح بالایی نبود ولی مطالعات زیادی داشته و از معلومات بالایی برخوردار بودند .

- یادم است شهید جابری در ارتباط با جنگ این مسئله را همیشه برای برادران پاسدار مطرح می کرد می گفت : رفقا هر پاسداری که پیش از 6 ماه عمرکند او پاسدار نیست می پرسیدیم چرا؟! می گفت : این لباس سبزی که به تن کرده ایم با خدای خود عهد و پیمان بسته ایم و باید به این عهد و پیمان عمل کنیم .

- یک روز من سر کلاس درس ایشان نشسته بودم، ‌وقتی صحبت از جبهه و جنگ و دشمن کرد صلابت و شجاعت در چهرة ایشان موج می زد و تداعی کنندة مجاهدان صدر اسلام بود که مرا سخت تحت تأثیر خود قرار داد .

- دفعة آخری که می خواست جبهه برود به روستا آمد . در حال کشت گندم بودم که آمد و کمک من کرد سه یا چهار خیک (کیسة پر از بذری را بدوش کشید و کاشت ، امّا روزی که می خواستیم گندمها را درو کنیم او شهید شده بود .

- یادم وقتی که به کردستان رفته بودند یک نوار از سخنرانی ایشان در جمع نیروهای کرد آن زمان ضبط کرده و برای ما آوردند بقدری کارشناسانه صحبت کرده بودند که فکر می کردیم، سالهای سال هست که ایشان در کردستان زندگی کرده اند و از زیر و بم آن منطقه، موقعیت آن منطقه و خصوصیات اخلاقی مردم آن منطقه آشنایی کامل دارد. پس از صحبت ایشان می گفتند که جو منطقه عوض و آرامش به آن منطقه برگشته بود .

- یادم می آید که در خوسف هنوز وضع اعزام جا نیفتاده بود. ایشان را به آنجا بردند و با یک سخنرانی که در مسجد خوسف داشتند، بعد از سه 3 روز بیش از 150 نفر آمادة اعزام به جبهه شدند .

- بچه ها اطاعت پذیری خاصی از شهید جابری داشتند، ولی اگر کسی اطاعت نمی کرد، اوّلین کاری که شهید می کرد، امر به معروف و نهی از منکر بود. او می گفت : مبادا با کسی برخورد کنید زیرا اگر خطای کرده، معلوم نیست از روی نادانی بوده یا نه. امر به معروف کنید چرا که هدف آمدن ما به جبهه همین است. گفتم : منظور شما چیست؟ شهید این سخن زیبا را گفت :‍ سیّد و سالار شهیدان بخاطر نماز و امر به معروف فرزند کوچک و بزرگش را فدا کرد. پس ما به خاطر اینکه خون سیّدالشهدا پایمال نشود، باید آن اسلامی که ایشان معرّفی کرده را زنده نگه داریم .

- اولین روزی که وارد پادگان شدم خوب به عنوان یک انسان مبتدی بودیم. به ما گفتند : شما باید با این گروهان سلاح کلاش کار کنید، چه آشنایی دارید؟ من که سربازی خدمت کرده بودم یک سری اطلاعات از اسلحه ژ3 داشتم. شهید فرمودند شما برو به عنوان مربی ژ-3 صحبت کن. یادم هست سر کلاس نیروهای بسیجی می رفتم صحبت بکنم در همان چهار یا پنج دقیقه اول گیر کردم، خودم را به بهانه ای به شهید جابری رساندم و موضوع را گفتم. شهید یک حرکتی انجام داد و صحبتی با من کرد و به من روحیه داد که می توانم بگویم، 180 درجه عوض شدم و به خودم جرأت دادم که سر کلاس بتوانم صحبت بکنم. در ادامه کار ایشان فرمودند که یک جلسه کلاس خمپاره می خواهم، آموزش بدهم. شما بیا بنشین و نحوه کلاسداری ببین وقتی آنحا نشستم ایشان همان قصه کلاس اولی که در تربت جام با نیروهای بسیجی داشتند و به همین شکل گیر کرده بودند را برای ما عنوان کرد و به من آموخت که کار مشکل نیست .

- یک گردان داشتیم بنام امام سجاد (ع) متشکل از نیروهای دانشجو مه دارای سطح علمی بالایی بودند. این دانشجوها وقتی پای صحبت شهید جابری می نشستند، می گفتند: سطح علمی ایشان در حد فقه و خارج است می پرسیدند : آیا ایشان فوق لیسانس یا دکترا هستند؟ ما می گفتیم : ایشان 9 کلاس بیشتر سواد ندارند . اصلاً باورشان نمی شد و این باعث شده بود که نیروها جذب ایشان شوند .

- یادم است چند ماهی قبل از شهادت ایشان برای جذب نیروی کادر و تکمیل کادر گردان به بیرجند آورده بود. فرصتی پیش آمد و برای تفریح چند ساعتی به روستای چهکند رفتیم. از شب قبل خودم با ایشان بودم که هیچ فرصتی برای مطالعه پیش نیامد. در راه برگشت از روستا یک مرتبه یادش آمد که برایش در دانشگاه سخنرانی ترتیب داده اند (در جمع اساتید دانشجویان). از همانجا مستقیم به دانشگاه سخنرانی ترتیب داده اند (در جمع اساتید و دانشجویان). از همانجا مستقیم به دانشگاه رفتیم و سخنرانی کرد. یکی از اساتید دانشگاه که از آشنایان است مکرر به مناسبتهای مختلف از آن جلسه و سخنرانی شهید یاد می کرد. او چنین نقل می کرد : اساتید در بین سخنرانی از یکدیگر می پرسیدند، ایشان فارغ التحصیل چه رشته ای است و در چه دانشگاهی تحصیل کرده است که من برایش توضیح می دادم و آنها از این همه اطلاعات و شیوایی بیان تعجب می کردند .

- ما جلساتی در مسجدالرسول بازار داشتیم که ایشان می آمدند برای توجیه نیروها و علیرغم این که افراد با تحصیلات متفاوت در این جلسه شرکت می کردند، ایشان به گونه ای صحبت می کردند که برای همة نیروها قابل استفاده بود .

- یادم می آید یک طرحی را ایشان در آن زمان برای ما مربیان پیاده کرده بودند. یک جدولی را تنظیم کرده بودند که انواع و اقسام گناهان و ثوابها نوشته شده بود و در بالای آن این حضرت علی (ع) (حاسبوا اَنفسکم قبل أن تُحاسبوا) را نوشته بودند به تک تک ما مربیان یک برگه داده بودند که وقتی روز را به پایان رساندید، جدول را کامل کنید به عنوان مثال غیبت چند تا کردید؟ تهمت، بدبینی، کار خوب و ... و گفت : ثبت این حسابها را پیش خودتان داشته باشید . طوری نبود که ایشان برگه را بگیرد و نگاه بکند . این توصیه و طرحی که به ما کردند، خیلی در بین مربیان و پاسداران تأثیر گذاشت و حواسمان جمع بود که کار خلاف از ما سر نزند .

- یک روز بعد از ظهر گردان به قصد منطقة عملیّاتی مریوان از مقرّ لشکر به راه افتاد . همان شب به منطقة عملیّاتی رسیدیم و در یک سالن مرغداری مستقر شدیم . باران شدید ، زمینهای لجن ، ریزش آب از سقف مرغداری و تراکم جمعیّت بادگیرهای متعفّن و بوی عرق و رطوبت ما را بر آن داشت که به فکر حمّام صحرائی بیفتیم . به شهید عرض کردم هر طور شده حمّام برویم . گفت : رفتن به مریوان که ممکن نیست . بالای کوه دو نفری می رویم ، من هم می خواهم دوش بگیرم . از چادر تدارکات یک قابلمه و لباس زیر گرفت . از کنار جوی آبی راه افتادیم و دور از چشم سایر نیروها آب گرم نموده و بالا رفتیم . ابتدا شهید خودش را شست سپس بنده . دربرگشت دیدیم لباسهای زیادی شسته اند و روی علفها پهن کرده اند . ناگاه شهید گفت : مقداری از این لباسها که مال من است . معلوم نیست چه کسی این کار را کرده است . وارد چادر شدیم . شهید عصبانی شده بود . پرسید این لباسها را چه کسی شسته ؟ حاج آقا بختیاری دادستان بیرجند آن زمان گفت : من ، می خواستم لباسهای خودم را بشویم ، آنها را هم شستم . چه اشکالی دارد ؟ شهید فرمود : خیلی اشکال دارد . نباید این کار را می کردید ، آخر آنها کثیف بودند .

- یکی از سالگردهای دفاع مقدّس، در میدان امام بیرجند نمایش تاکتیکی نظامی برای مردم اجرا می کردند. شهید در آن زمان فرماندة پادگان آموزشی بیرجند بود . جرثقیل بسیار بزرگی آورده بودند و نیروهای پادگان با تجهیزات و دستکش و وسایل ایمنی از طنابی که بالای جرثقیل آویز بود به پایین می آمدند. بعضی از آنها می ترسیدند و از پایین آمدن آنهم با دستکش و ... خودداری می کردند که شهید جابری از این کار آنها ناراحت شده و خود بدون کمربند ایمنی و حتّی دستکش از بالای جرثقیل پایین آمدند. پس از پایین آمدن بدون اینکه کسی متوجّه شود، با یکی از دوستان به بیمارستان رفته، در آنجا معلوم شد که کف هر دو دستشان کاملاً سوخته و گوشتهای دستشان کاملاً جمع شده بگونه ای که استخوانهای کف دست کاملاً مشهود بود. اثر این جراحت تا آخر عمرشان باقی بود و هرکس بجای ایشان بود خود را رها کرده و کشته می شد .[۱]

نگارخانه تصاویر

282348 858.jpg

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده