{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = برات محمدداستغاله
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[شیروان]]
|شهادت = [[1360/12/08]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:فرهاد
}}
کد شهید : 6004958
نام پدر : فرهاد
محل تولد: شبروانشیروان
تاریخ شهادت: 1360/12/08
==خاطرات==
* فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت : مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به [[شهادت]] رسید . یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود ، به من گفت : مادر جان من خواب دیدم که بر روی [[مسجد]] بلال رفتم و اذان می گویم ، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است .
بعد از به شهادت رسیدن * یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید ؟ یا ناراحتی دارید ؟ گفتم : نه چرا این سؤال را می کنی ؟ که عازم جبهه شود، به من گفت : مادر جان من دیشب خواب دیدم که برات آمد بر روی [[مسجد]] بلال رفتم و به من گفت : برو از مادرم سر بزن اذان می گویم، ما زیاد متوجه این خواب و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به من گفت نه برو حتماً از مادرم جبهه رفت خبر بگیر چون او مریض آوردند که به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردیده است .
* بعد از به [[شهادت]] رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز در منطقه ما سیلی عظیم یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید؟ یا ناراحتی دارید؟ گفتم: نه چرا این سؤال را می کنی؟ گفت: من دیشب خواب دیدم که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت آمد و هر چه گفتم نرو به من گفت بچه ها را باید نجات بدهم : برو از مادرم سر بزن و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها احوالش را نجات بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و سریع حالش خوب بود اما او دوباره به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمدمن گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است.
* یک شب خواب دیدم روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که به صورت ستونی برای عملیات حرکت ما در باغ گیر کرده ایم و می رویم و بودیم یکدفعه برادرم برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد داخل سیل رفت و فرار کرد هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و همچنان با شجاعتی که صدایش می زدم به دنبالش رفتم داشت توانست بچه ها را نجات بدهد اما او مخفی شد ناگهان سیل شدت گرفت و پیدایش نکردم دوباره سریع به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم سیل کم شد و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که [[شهید]] می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که شهید شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldierپائین آمد.aspx?SID=8532 سایت یاران رضا]</ref>
* یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که [[شهید]] می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که [[شهید]] شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8532 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:شهید برات محمد داستعاله داستغاله }}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]