ویرایش‌ها

شهید علی رضا خوش ایمانی

۱۶۷ بایت اضافه‌شده، ‏۲۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۱
/* زندگی نامه */
==زندگی نامه ==
علی رضا در شهر کرمانشاه در سال 1334 متولد شد . او فرزند اول خانواده بود . خانواده اش که آرزوی داشتن پسر را در سر می پروراندند به آن رسیدند . موهای علی رضا را نذر امام رضا ( علیه السلام ) کردند و تا این که در سن 4 سالگی به همراه مادربزرگش به مشهد رفت و به وزن موهایش در حرم انداختند . در سن 7 سالگی مریضی سختی گرفت و او را مرید و سقای امام حسین ( علیه السلام ) کردند تا این كه شفا گرفت و دوباره سلامتی خود را به دست آورد . او در ماه محرم در هیئت های عزاداری شرکت فعال داشت . بعد از علی رضا خداوند 2 فرزند پسر و 3 فرزند دختر عطا كرد . خانواده ی آنها زندگی شیرینی داشتند تا این که پدرش بر اثر بیماری سرطان در گذشت . علی رضا آن موقع دانش آموز سال سوم راهنمایی بود . پس از بیماری پدرش که دو ماه طول کشید به ارتش رو آورد، او برای درجه داری اسم نوشت و قبول شد .
 
 
محل خدمتش مشهد مقدس بود . او بیشتر حقوقش را برای خانواده اش می فرستاد تا زندگی راحتی داشته باشند . اول از هر چیز خدا را شکر می کرد که می تواند محبت های مادرش را جبران و تا حدی توانسته جای خالی پدرش را پر کند . او خیلی دلسوز و با مسئولیت بود وقتی به کرمانشاه برای مرخصی می آمد مدام به خواهرانش تأکید می کرد که حجاب خودشان را کاملاً حفظ و رعایت کنند . بعد از 5 سال که در مشهد مقدس خدمت می کرد، یک روز به او خبر دادند که خواهرش می خواهد ازدواج کند در مراسم جشن عروسی او بود که علی رضا برای خود همسری انتخاب کرد .
 
او جوانی برازنده و مؤمن بود و من با او ازدواج کردم و همراه او به مشهد رفتم . البته این را بگویم که ازدواج ما بدون مراسم و به دور از تجملات آن دوره بود . او نمی گذاشت به زندگیش سخت بگذرد تا این که به خاطر بی قراری من و گله کردن از این که من این جا غریبم مجبور شد به کرمانشاه بیاید . 5 ماه بعد از برگشتن ما به کرمانشاه اولین فرزند ما به دنیا آمد كه پسری سالم و سرحال بود . با به دنیا آمدن فرزندمان علی رضا خیلی خوشحال شد .
 
 
همسرم در آن موقع در پادگان حاجی آباد خدمت می کرد و خدمه ی تانک بود . او هیچ وقت کسی را از خودش نمی رنجانید و با مادر و خواهرانش خیلی صمیمی بود . به مادر من و اقوام من احترام می گذاشت . هیچ کس از دست او ناراضی نبود و همین مهربانی ها باعث می شد که عشق و علاقه ی ما نسبت به هم بیشتر شود . او همیشه به خانواده ی خواهرش که وضعیت مناسبی نداشتند کمک می کرد و اگر من اعتراضی داشتم او می گفت : خدا را خوش نمی آید حالا که ما داریم باید به آنها کمک کنیم تا زندگی آنها به خوبی سپری شود .
 
 
در اوایل انقلاب همه از آقا امام خمینی حرف می زدند . ما با تعجب فراوان می پرسیدیم آقای خمینی کیست؟ تا این که مادربزرگ علی رضا عکس امام خمینی را که در قرآن قدیمی گذاشته بود به ما نشان داد و گفت : او یک مبارز است و همیشه دم از اسلام می زند تبعیدش کردند و ما دیگر خبری از او نداشتیم . در حال حاضر او می خواهد بیاید و ما را از این بدبختی و ظلم در جامعه نجات دهد . ما با تعجب به عکس آقا نگاه می کردیم علی رضا که عاشق اسلام بود در پوست خود نمی گنجید و آرزو می کرد ای کاش ارتشی نبود . او می گفت : هیچ می دانید اگر حکومت اسلامی روی کار بیاید چه می شود؟ عدل و احسان ایران را فرا می گیرد . خدایا ! اگر از قرآن پیروی شود ایران گلستان خواهد شد و با این گفته های شیرین شادیش را به ما منتقل می کرد .
 
 
فردای آن روز به پادگان رفت ولی مأموریتی به آن دادند و بعداً برای ما تعریف کرد که از طرف ارتش به ما گلوله دادند و تعداد پوکه ی او را از ما می خواستند و دستور شلیک به ما داده بودند؛ با تانک در سه راه 6 بهمن مستقر شدیم تظاهر کننده ها آمدند و شعار می دادند و مرگ بر شاه می گفتند . ما هم در داخل تانک با آنها تکرار می کردیم و می ایستادیم تا تقریباً تظاهرات تمام شود آن وقت بیرون می آمدیم و گلوله ها را هوایی شلیک می کردیم . پیرزنی که در آن حوالی زندگی می کرد ما را می دید که سه روز است خواب و خوراک نداریم یک سینی چای و غذا برای ما آورد و گفت عزیزان من، من می دانم شما هم از این مردم هستید و می بینم که با آن ها کاری ندارید بیایید این را بخورید و دعا کنید تا هر چه زودتر انقلاب پیروز شود و ما از دست این از خدا بی خبرها راحت شویم و دلی از عزا در آوردیم و غذاهای که برای ما آورده بود خوردیم .
 
خلاصه بعد از سه روز که دیدند ما هیچ خاصیتی در آنجا برای سرکوبی مردم نداریم مأموریت ما را لغو کردند و ما را برگرداندند . ما مشتاقانه به حرف های علی رضا گوش می دادیم و من از او خواستم که به پادگان نرود اما او گفت : اگر فرار کنیم ما را اعدام می کنند نمی توانیم فرار کنیم تا این که نیروی هوایی با مردم همبستگی خود را اعلام کرد و بعد از آن ارتش و ارگان های دیگر . انقلاب اسلامی در 22 بهمن به پیروزی رسید و فرزند دوم ما در 28 بهمن به دنیا آمد . علی رضا صدای رادیو را که سرود انقلابی می خواند تا آخر بلند کرده بود و به پا قدم فرزند دوم ما آفرین می گفت .
دوستانش تعریف می کردند که علی رضا از کرمانشاه به منطقه آمده بود خسته بود و به داخل سنگر رفت و نشست . هم سنگرانش دور او جمع شدند تا حالش را بپرسند او به یکی از سربازانش گفت : تشنه ام کمی آب برای من بیاور بعد از این که آن جوان رفت آب بیاورد چند لحظه نگذشت که توپ توپخانه درست وسط سنگر و تانک علی رضا خورد چون تانک علی رضا را جلوی سنگر گذاشته بودند که ترکش به سنگر نخورد . تمام هم سنگران علی رضا شهید و مجروح شده بودند . علی رضا هم از ناحیه سر و اعضای بدن ( قلب ـ پا ـ دست ) ترکش خورده بود و تنها ترکشی که او را به شهادت رسانید ترکشی بود که به قلبش اصابت کرده بود . تنها کسی که سالم ماند سربازی بود که رفت برای علی رضا آب بیاورد . علی در آغوش آن سرباز در منطقه ی شرهانی در تاریخ 1365/01/10 به مقام والای شهادت دست یافت . مزار این گرامی در باغ فردوس كرمانشاه واقع شده است .<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10181 سایت شهدای ارتش]</ref>==نگار خانه تصاویر==<gallery>
Image:1279635KAKA004-001.jpg
Image:1279635KAKA003-001.jpg
Image:1279635KAKA001-001.jpg
منبع: سایت شهدای ارتش</gallery>
http:==پانویس==<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10181>
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش