ویرایش‌ها

شهید علی اکبر بشنیجی

۹ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۵۳
گلزار : بهشت‌فضل‌ نیشابور
==وصیت نامه== 
بسمه تعالی
به پدر و مادر و خواهرانم و برادرم و همسرم که در زندگی بیش از هر چیزی به فروغ الهی که در دل انسان‌هاست اهمیت ‌دهند چون که دنیا به آخر می‌رسد پس سعی کنید که به دنیا دل نبندید و خود را مهیای سفر آخرت کنید پس قدر این ابرمرد را بدانید و از بیانات گهربارش استفاده نمایید که به راستی خداوند محبت عظیمی به ما نموده است و در این برهه از تاریخ چنین رهبری را به ما اهدا نموده است. قدرش را بدانید که فردا در روز جزا در پیشگاه خداوند سرافکنده و شرمسار نباشیم.
هیهات که بیست سال از عمرم گذشت و هنوز اندرخم یک کوچه‌ام زیرا که از نعمت‌هایی که پروردگار به من داده سپاسگزاری نکرده‌ام و شرمنده‌ام و امیدوارم اگر در زندگی خدمتی به اسلام نکردم بتوانم با مردنم که یک مرگ طبیعی نباشد خدمتی کرده باشم، پس به همین خاطر که نمی‌توانستم در بستر و به مرگ طبیعی بمیرم و از اینکه حس می‌کردم در مکانی راحت قرار بگیرم و در سنگر نباشم غمگین بودم من نمی‌توانستم به خود بقبولانم که برادران خودم در مرزها شهید شوند و من هر روز شاهد این باشم که فلان قدر شهید و فلان قدر زخمی.
پدر و مادر عزیزم چگونه من می‌توانستم مشاهده کنم که هر روز عده‌ای از بهترین جوانان ما شهید می‌شوند من به کارهای روزمره مشغول باشم؟ پس پدر و مادر عزیزم ممکن است که کشته شدن من برای شما کمی سنگین باشد ولی باید شما هیچ ناراحت نباشید و هم‌چون کوهی استوار باشید و مثل دژی محکم شما نیز باید با صبر و بردباری مشت محکمی بر دهان این منافقین ضد دین بزنید که خواهید زد.
==خاطرات== 
به یاد دارم سال 60 در پایگاه بسیج عضو بسیج شدم درآنجا با آقای بشنیجی که فرمانده ی پایگاه بود آشنا شدم و از ایشان خواستم که مرا به جبهه اعزام کند و آن عزیز هم اسم مرا نوشت و به جبهه اعزام شدم . وقتی از جبهه برگشتم به سراغ ایشان رفتم و چون از قبل ایشان روی من شناخت پیدا کرده بود از من خواست که به عضویت سپاه درآیم و من هم قبول کردم و ایشان معرف من شد . و آنچه سبب شد من به گفته ایشان عمل کنم اخلاق و حرکات ایشان بود که من را مجذوب سپاه کرد و تصمیم گرفتم مانند ایشان به دنیا و مادیات توجه نداشته باشم و مثل او خدمت کنم .
به یاد دارم روزی که خواست لباس مقدس پاسداری را بپوشد با هم بودیم لباس را که پوشید دو رکعت نماز شکر به جای آورد و گفت : هر لحظه انتظار می کشم که به جبهه بروم
۲٬۸۰۰
ویرایش