ویرایش‌ها

شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش7

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۲
- یکبار که از منطقه برگشته بودند، چون منزل ما در خیابان خسروى نو بود و اکثراً پیکر شهدا را از آن مسیر تشییع مى‏کردند. ایشان به من گفتند: در مراسم تشییع شهدا شرکت کنید، چون یک روزى ولى ا... ات را همین طورى مى‏آورند . من مى‏خندیدم و مى‏گفتم: شما شیرین هستى، حالا خودت را شیرین‏تر نکن. ولى ایشان مى‏گفتند: حالا من گفته باشم ‏به هر حال خودت را آماده کن .
- شب روز ششم یا هفتم عملیات بود. از خواب بیدار شدم. ولى ا... چراغچى در حال خواندن نماز شب بود، شدیداً گریه مى‏کرد. حالات او به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود. منقلب شده بودم، با خودم گفتم : چقدر خلوص، چقدر نزدیکى با خداوند تبارک و تعالى صبح شد. احساس مى‏کردم امروز همه ما ممکن است به فیض شهادت نائل گردیم. اما چه مى‏شود گفت، ناخالصى‏ها نگذاشت. با توکل بر خدا به کار مشغول شدیم با چراغچى مشغول راست و ریست کردن کارها شدیم. ناگهان دشمن با شدت تمام شروع به ریختن آتش نمود . خمپاره‏اى در نزدیکى ما دو نفر به زمین اصابت کرده و منفجر شد . من مجروح شدم و دیگر متوجه نشدم و به اهواز منتقل گشتم . ترکش دیگر خمپاره به جمجمه ولى ا... اصابت کرده بود. او بیهوش شده بود. بدن مجروحش را به تهران منتقل کرده بودند و در بیمارستان بسترى نموده بودند . بعد از چند روز من و برادر باقر براى احوالپرسى اش به تهران رفتیم . ولى ا... در حالت اغماء بود. هنگامیکه دستمان را در دستش گذاشتیم، خیلى محکم فشار داد . بعد از چند روز ولى ا... هم به خیل شهدا پیوست .   منبع سایت یاران رضا <ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6222|سایت یاران رضا]]</ref>==پانویس== <references />
۲٬۱۷۷
ویرایش