| بهمن ابادی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بیرجند، 1340/01/01 |
| شهادت | پاسگاه زید، 1365/10/18 |
| محل دفن | بیرجند |
| یگانهای خدمت | لشکر41 ثارالله بهداری |
| سمتها | راننده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | کاردانی |
| شغل | راننده |
| خانواده | نام پدر: |
تاریخ تولد : 1340/01/01
نام : محمدرضا محل تولد : بیرجند
نام خانوادگی : بهمن ابادی تاریخ شهادت : 1365/10/18
نام پدر : علیاکبر مکان شهادت : پاسگاه زید
تحصیلات : کاردانی منطقه شهادت :
شغل : راننده یگان خدمتی : ل 41 ثارا... بهداری
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : راننده
گلزار : بیرجند
زندگینامه
محمد رضا بهمن آبادی، در سال 1340 در شهرستان بیرجند، دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در همین شهر گذراند. او که در خانوادهای مذهبی به دنیا آمده و بزرگ شده بود، در دوران نوجوانی، یکی از اعضای فعال هیأت عزاداری و از برگزار کنندگان مراسم دعا محلهی «جوادیه» بیرجند بود. پس از اخذ مدرک دیپلم، یک دورهی آموزشی برق صنعتی و ساختمانی را گذراند. سپس به خدمت مقدس نظام وظیفه فرا خوانده شد. دوران پر افتخار سربازی را همراه لشکر 77 ثامنالائمهی خراسان در منطقهی کردستان گذراند. پس از سربازی به خدمت جهاد سازندگی در آمد و با اطلاعات فنیای که داشت، مدتی در جبهههای نبرد حق علیه باطل با کار تراشکاری مشغول شد. علاقهی او به کسب علم و دانش باعث شد که با تلاش و کوشش مستمر در دانشگاه پذیرفته و برای ادامهی تحصیل راهی مشهد مقدس و کرمان شود. پس از فراغت از تحصیل به عنوان دبیر فنی در یکی از هنرستانهای منطقهی محروم زابل به خدمت گمارده شد. او که تجربهی زیادی از حضور در جبهه داشت، بار دیگر جهت مبارزه با کفار بعثی از طریق بسیج سپاه پاسداران به عنوان امدادگر، در لشکر 41 ثارالله به منطقهی عملیاتی شلمچه اعزام گردید و در تاریخ 18/10/1365 در عملیات کربلای 5 در حالی که مشغول خواندن قرآن بود، توسط هواپیماهای عراقی مورد اصابت موشک قرار گرفت و به ملکوت اعلی پیوست. ماهها پیکر متلاشی شده و سوختهی شهید شناسایی نشد. سرانجام با تلاش و پیگیری برادرش در تهران شناسایی گردید و برای تشییع و تدفین به شهرستان بیرجند انتقال یافت و در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپرده شد.
خاطرات
- نحوه ی شهادت فرزندم محمدرضا را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کرد به خاطر دارم محمدرضا در بهداری مشغول به کار بود و راننده ی آمبولانس بود یک روز به گردان ما آمد و جلوی سنگر ما ایستاد به ایشان گفتم بیا صبحانه بخوریم ولی ایشان گفت صبحانه در ماشین دارم. می خواهم در ماشین قران بخوانم و بعد صبحانه بخورم که ناگهان جنگنده های عراقی از راه رسیدند و آمبولانس را هدف گرفتند که آمبولانس آتش گرفت و ایشان به همراه دو تن دیگر از رزمنده ها داخل آمبولانس بودند جسد دو نفر شناسایی شد ولی جسد بهمن آبادی به علت سوختگی زیاد به تهران بردن و بعد از 25 روز به خانه اش آوردند.
- زمانی که همسرم محمدرضا در جبهه بود و من فارغ شدم پسری به دنیا آوردم برای این که اسمش را انتخاب کنم به محمدرضا زنگ زدم تا از او نام پسرم را بپرسم. وقتی به ایشان گفتم پسری به دنیا اورده ام اسمش را بگذارم گفت: نام او را محمود بگذارید و او را بیاور نزدیک تلفن تا صدای گریه اش را بشنوم و در گوش اذان بگویم بچه ها را بردم کنار تلفن و ایشان هم در گوشش اذان گفت که هیچ زمان این صحنه یادم نمی رود که در آخر هم نتوانست بچه اش را ببیند و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
- به خاطر دارم یک روز فرزندم محمدرضا لباسهای نو پوشیده و حسابی به خودش رسیده بود. به ایشان گفتم کجا می خواهی بروی گفت: قرار است به همراه چند تا از دوستانم به دیدن امام برویم. وقتی آنها رفتند بعد از چند روز برگشتند به من گفت پدر جان نیروهای شهربانی راه را بسته بودند و کسی را نمی گذاشتند به تهران برود و ما مخفیانه به تهران رفتیم و امام را از نزدیک دیدیم[۱]
