محمد صادق خالقی

نام : محمدصادق‌ محل تولد : گناباد نام خانوادگی : خالقی‌ تاریخ شهادت : 1362/02/09 نام پدر : بابا مکان شهادت : مجنون یگان خدمتی : تیپ21امامرضا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌ خاطرات: ایشان_ شهید خالقی _ در یکی از انتخابات به عنوان یکی از اعضای صندوق اخذ رأی رفته بود. در غیاب ایشان برادرش یک عکس از بنی صدر آورد و در خانه نصب کرد. شهید وقتی به خانه آمد و عکس بنی صدر را دید ناراحت شد و در حالیکه کفش پایش بود، داخل خانه شد و عکس را برداشت و پاره کرد و خطاب به برادرش گفت: چرا این عکس را روی دیوار خانه نصب کرده ای؟ من به ایشان گفتم: مادر صاحب این عکس آدم خوبی است. می گویند در جبهه نان و سیب زمینی می خورد و همیشه در خط مقدم است و برای ما دارد خدمت می کند. در پاسخ من گفت: شما خبر دارید که بنی صدر در جبهه چه بلایی سر ما می آورد و چه روزگاری برای ما درست کرده است. در همان زمان بهبوهه انقلاب یک شب حدود ساعت 10 درب منزل بنده آمد و به من گفت: امروز داخل مدارس روستا رفتیم و دیدم که عکس های شاه و شهبانو را به دیوار زده اند، چکار بکنیم؟ قرار شد که ساعت 2 بعد از نصف شب برویم و آن عکس ها را پایین بیاوریم و عکس و اطلاعیه امام (ره) را جایگزین کنیم که این کار را کردیم و موفق شدیم.

خاطرات ایشان زیاد است در همین رزمهای شبانه که داشت ، خیلی با بچّه ها برخورد خوبی داشت ما با ماشین در همان پاسگاهی که اوّل عرض کردم یک سری نگهبانی که می کردیم ماشینی فرار کرد و ایشان یک پیکان قراضه ای که توی جادّه مانده بود و این را از طریق فرمانداری همان اوایل به سپاه داده بودند که خیلی وضعش خراب بود ایشان دنده عقب سریع حرکت کرد که از بالای پل پائین افتاد ایشان با وجود اینکه ضربه خورده بود آمد بچّه های پاسگاه را صدا زد ماشین را سر پا کردند و ماشین را آورد تا رفتیم جلو پاسگاه عمرانی قدیم که حالا سالاری شده آن ماشین را دستگیر کرد و برگرداندیم خیلی روی این چیزها مقیّد بود . «در اطراف سوسنگرد در منطقه ای خیلی کوچک مستقر بودیم . ایشان گفت : یک خمپاره در اینجا قرار دارد ، برویم . چند گلوله با آن شلّیک کنیم . ایشان دیده بان شد و من گلوله داخل خمپاره می گذاشتم . نه من به دیده بانی آشنا بودم و نه ایشان . گفت : بزن . همینطور زدم . عراقی ها هم شروع به شلّیک خمپاره کردند . ولی آنها دقیق می زدند . منطقة ما باتلاقی بود ، منطقة بسیار بدی بود . امّا منطقة آنها خشک بود . آنها روی رمل بودند . عراق که شروع به شلّیک خمپاره کرد ، برادر شهید ما گفت : فلانی مثل اینکه اینجا خون ما را می ریزند ، خمپاره را رها کن ، برویم .» ایشان یک سیمینوفی اکثر وقتها با خودش داشت. رفتیم آنجا عراقی ها نیرو پیاده می کردند یک آیفایی آمده بود نیرو پیاده می کرد. ایشان گفت: از این جا بهتر می توانیم یکی یکی را می زد. یکی پیاده می شد یک تیر می زد به کمرش می خورد روی رملها می افتاد تا می آمد پای این یکی را بکشد آن یکی را هم می زد و دیگر پایین نمی آمدند. بعد چون چادر روی ایفا مشیده بود ایشان شروع کرد همین چادر را زدن. خوب توی چادر خواهی، نخواهی از چادر رد می شد. نزدیک هم بود 600 _ 500 متر بیشتر فاصله نبود بین آب بود. نه آنها می توانستند بیایند نه ما. بالاخره دیدند که از طریق تیراندازی با رگبار نمی شود چون سنگر ما بتون بود و دیدند سیمینوف قطع نمی شود و شروع کردند به خمپاره زدن و خمپاره 60 می زدند. نمی دانم چطور شد که شهید گفت: بیرون برویم. بیرون آمدیم یک سنگر خرابه ای بود همانجا جمع شدند تا بنشینیم. عراقی ها یک خمپاره ای زدند دقیقا خمپاره وسط بچه هایی که نشسته بودند خورد. ایشان از ناحیه پا مجروح شد یک ترکش به پایش خورده بود. 3 _ 2 تا از بچه ها شهید شدند ولی با همان حالتی که زخمی شد (حدود 8 _ 7 نفر بر اثر ترکش زخمی شده بودند و 3 _ 2 نفر هم شهید) باز هم همین ها را بر دوش می کشید با همان پای زخمی شده. از وسط آب شروع به بردن کرد. شب که ایشان با پای مجروح برگشت چون هنوز فرمانده گروهان بود، گفت فلانی امشب می خواهیم برویم یک تکی به عراقی ها بزنیم. گفتم: آقای خالقی! از رودخانه جایی جدا کرده بودند آب می آمد از وسط رد می شد مجدد از پشت سر به رودخانه می رفت و وصل می شد. ایشان گفت: نه امشب تصمیم داریم یک قایق کوچکی پیدا کنیم و از طریق همین رودخانه که از جلو عراقی ها رد می شود، آنجا بروم سنگرهای اصلی اینها را بزنم. یکی از بچه های مشهد که بی سیم چی ایشان بود بنده خدا هم خیلی شجاع بود. ایشان ساعت 12 شب به این بی سیم چی گفت: آماده باش، امشب می خواهیم برویم از عراقی ها سری بزنیم. همه بچه ها خدا رحمت کند شهید عبودی هر چه گفتیم: بابا 2 نفر که نمی شود تک بزنند ایشان گفت: بروم احوالی از عراقی ها بپرسم و برگردم. قایق را روی همین آب انداخته بود و با همین بی سیم چی تا نزدیک عراقی ها که می رسند شاید 40 _ 30 متتر بیشتر به عراقی ها فاصله نداشتند که از زیر پای عراقی ها رد می شوند. این بی سیم چی را ترس برمی دارد. یواشکی به شهید خالقی می گوید: آقای خالقی فرمانده گردان بی سیم زده گفتند: زود برگردید که عراقی ها متوجه شدند می خواهند شما را بزنند. با قایق برمی گردند وقتی برمی گردند به فرمانده گردان می گویند آقا این چه قضیه ای بود آقا ما که رفتیم زیر پای عراقی ها می خواستیم بزنیم ایشان می گوید من که اطلاع ندارم. بی سیم چی را صدا زدند و خیلی ناراحت می شود بعد بنده خدای بی سیم چی گفته بود: اگر می خواهی چنین جایی بروی ما را جگری نیست که با شما بیاییم. شما تنها می خواهی بروی می توانی. من می بینم که از 5 متری عراقی ها داریم رد می شویم. گفت: بابا نگه دار بالاخره خدا هست. هر جا باشیم خدا ما را نگه می دارد. چه زیر پای عراقی ها باشد! اصلا شجاعتش زبانزد بود. یک خاطره ای که در طول راه برمی گشتیم چون منطقه نی زار بود و نمی دانستیم که عراق توی این نی زارها حتماً حضور دارد یا خیر . نیروهای ما هم بودند . آن ها هم می آمدند و ما هم می رفتیم ، یک نخل خرما داخل نیزارها بود که بسیار پر خرما بود ، خدا بیامرزد شهید را ، گفت : من باید مقداری از این خرماها را بیاورم . گفتیم : صادق جان این خرماها در دید عراق است . ایشان یک حالتی داشت که وقتی خط می رفتیم ، سلاح تحویل نمی گرفت . می گفت : سلاح ما باید از عراقی ها باشد 5 - 4 نارنجک به همراه می آورد و می گفت : این ها هرچه هست همین ها یا از بچّه های عراق سلاح می گیریم یا همین نارنجک ها یک روزی که برمی گشتیم ، ساعتهای 9 صبح ایشان گفت که : شما بایستید بروم از بالای نخل یک مقداری از آن خرماها را پایین بیاورم و باهم برویم و بخوریم . حقیقت امر این گفتیم اگر هر خرما یک اشرفی هم باشد ما حاضر نیستیم اینجا بایستیم بچّه های دیگر هم یک گروهان بودیم بچّه ها گفتند : بابا داخل این منطقه باتلاقی خوب شاید عراق 2 قدم آن طرف تر باشد . کاملاً در دید عراق است ایشان گفت : شما بروید نارنجک های اضافی را به من بدهید 8 - 7 نارنجک از بچّه ها گرفت و به کمر بست و گفت : شما بروید . گفتیم صادق شما برنمی گردی این در دید عراق است اگر یک کالیبر را بگیرند از دور ، از نزدیک هم با سلاح سبک می شود شما را بزنند . ایشان اعتقاد داشت که من هیچ وقت اسیر نخواهم شد . نارنجک ها را از بالا یکی یکی پایین می اندازم تا آن موقع هرچه از آن ها کشته شد چه بهتر ،‌ اگر ما را از بالا زدند ناز شصتشان . حدود ساعتهای 11 دیدیم ایشان آمده بندة خدا حدود 25 - 20 کیلو خرما آورد . خدا رحمتش کند جوری بود که مدّتی توی خطّ مهران باهم بودیم . از خرما بچّه ها استفاده کردند . ماهم یک مقداری حتّی 3 - 2 کیلو هرکدام خانه هایمان آوردیم از خرماهایی که ایشان آورده بود . اصلاً ترس در وجود ایشان نبود که بگوید می ترسم . هر زمانی هم که فرماندهان جایی می خواستند بروند یا هر زمان که خط به ایشان محوّل می شد . وقتی که پاتکهای مهران تمام شد ،‌ به خط رفتیم . خوب کسی نبود . بچّه ها بی سرپرست بودند . یک بندة خدایی را گذاشته بودند ایشان نمی کشید (ضعیف بود) وارد خط شدیم به ایشان گفتند : شما را چه کسی فرماندة گردان گذاشته . بندة ‍خدا دید که وضعیّت جور دیگر است گفت : این سنگر و بی سیم همه اش در اختیار شما . ایشان در منطقة مهران فرماندة گردان شد تا وقتی فرماندهان برگشتند . خاطرة دیگری که از شهید خالقی دارم یک سری میدان تیر بود. بچه های بسیج را میدان تیر برده بودیم. تیری به زمین خورد که تیر کمانه کرد و به دست یکی از بچه ها خورد حواس همة بچه های میدان تیر که خط آتش را بر عهده داشتند، پرت شده بود گفتندکه: میدان تیر را تعطیل بکنید. ایشان با خون سردی گفت: نه شما میدان تیر را ادامه دهید. من خودم می روم به بیمارستان و بر می گردم. رفت بیمارستان و برگشت. با همان بچه ای که تیر به دستش خراش آورده بود گفت: ببینید این کار که برای خدا باشد،هیچ کار نمی شوید. که شما آنقدر ترسیده بودید که گفتید: میدان تیر را تعطیل بکنید. و چه کار می شود. بچه مردم، مثلاً تیر خورد و ... هیچ کار نشد. ببینید کاری که برای خدا باشد هیچ کار نمی شود و مشکلی هم برای آدم پیش نمی آید. طوری بود که بعد همین خانواده پسری که تیر خورده بود اینقدر از رفتار و برخورد این شهید راضی بودند، که همیشه از ما که هم محلی بودیم می پرسیدند، شهید خالقی کجا است؟ وقتی که شهید خالقی به شهادت رسیده بودند، از افرادی بودند که مرتب در جلسه ختمش که با روستا فاصله زیادی نداشت شرکت می کردند. هنوز هم به نام آقای نیک پور است. هر موقع که مارا می بیند یادی می کند از شهید خالقی به خوبی که می گوید: چقدر آدم خوبی بود به خوبی از ایشان یاد می کند. یک مرتبه آمدند گفتند بیا بچه ات از اهواز تلفنی می خواهد صحبت کند وقتی رفتم همین که گوشی را گرفتم - من به او قبلا حاجی می گفتم - گفتم : حاجی ؟ گوشی را از دستم گرفتند و گفتند این جا حاجی نداریم .گفتم :چرا حاجی است . گفتند: این محمد صادق است . همرزمانش گفتند ما او را دکتر چمران می نامیم و تو می گویی حاجی . ارتباط تلفنی قطع شد اندکی صبر کردم دیدم دوباره به صحبت کرد گفتم : مادر چرا گوشی را قطع کردی گفت نماز جماعت دایر شده بود و می خواستم به نماز جماعت برویم . نماز جماعت از صحبت واجب تر بود او به نماز جماعت رفت و بعد آمد و با من صحبت کرد. روزی در منزل بودم ، زنگ درب به صدا در آمد ، درب را باز کردم ، او را دیدم که با ده نفر از همکاران به دیدن من آمد و گفت : ناهار حاضر است ؟ سریعاً به منزل گفتم : شروع به درست کردن غذای محلی ( قروتی) شوند. ایشان هر چند دقیقه می گفت : هنور دم نکشیده است ( یعنی برنج است ) من هم می گفتم : خیر هنوز نم نکشیده است (قروتی) بعد سفره پهن شد . من هم نوشابه آوردم . گفت : بچه ها چلومرغ است . بعد نان خشک و کاسه های قروتی آوردم . جای شما خالی ، خیلی خندیدیم و حقیقتاً هیچ غذایی به خوشمزگی آن غذا نخورده ام . در مدتی که با شهید خالقی بودیم، یاد دارم با لباس سبز و خوش رنگ سپاه مراسم ازدواج خود را برگزار کرد که همیشه در یاد من و سایر دوستان هست. به گونه ای که بیشتر دوستان که در مراسم بودند می گفتند: لباسهای فرم سپاه را در بیاور و کت شلوار بپوش ولی بیش از اندازه به لباس سپاه علاقه داشت و می گفت: مراسم ازدواج من باید با همین لباس باشد. زمانیکه بنده در خدمت ایشان بودم همه اش خاطره بود. ولی خاطره از ایشان در خط مهران دارم. در نزدیکی خط ما عراقی به فاصله 100 متر خاکریز زده بود پاسگاه آنجا خرابه ای بود. پرچم عراقی روی این پاسگاه نصب شده بود هر صبح که کوه رفتیم ایشان نگاه می کرد و می گفت: این برای جمهوری اسلامی ایران ننگ است که در خاک جمهوری اسلامی پرچم عراقی نصب شده بود و چون عراقی ها به آنجا خیلی نزدیک بودند (حدود شاید 200 متر) گفت: شما فقط هوای مرا داشته باشید که همین پرچم را پائین بکشم. این لوله شاید از کمر قطع شود گفتیم: اگر لوله را به رگبار ببندیم در این منطقه ما خیلی نزدیکیم امکانات این ما هم بیشتر است از نیروی خودی دور هستیم و ضمناً اطراف ما هم در منطقه مهران تقریباً با تلاشی بود و امکان این که همه ما تلف شویم هست ایشان گفت: پس شما هوای مرا داشته باشید که خودم بروم میله را از جا در بیاورم. این ننگ است هر صبح می رفتیم جوش می زد که این پرچم عراقی چرا باید سرزمین جمهوری اسلامی باشد ما الان پیروز شدیم قدرت دست ماست و بعد به فرمانده مان گفتیم (یک فرمانده داشتیم به نام حسن فایده از برادران بیرجند خدا رحمت کند هم به شهادت رسید) ایشان گفت: آقای خالقی من به شما تکلیف می کنم که حق ندارید شما به این پرچم عراقی دست بزنید باعث تشنج در منطقه خواهد شد باعث خواهد شد تعدادی از بچه های ما در این جا از دست برود. در یکی از روزهای گرم تابستان شهید خالقی با چند نفر از دوستان بدیدن من آمده بودند. من به علت مجروحیت در عملیات استراحت پزشکی داشتم . ما در منزل از وسایل سرد کننده فقط یک کولر آبی کوچک - که داخل اتاق می گذارند - داشتیم ایشان به محض ورود به اتاق، مقابل کولر نشست و پشت خودش را دریچه کولر چسپاند و نمی گذاشت، باد کولر که قدرتی هم نداشت به دیگران هم برسد. خلاصه همه بچه ها از گرما عرق می ریختند ولی او کولر را رها نمی کرد. نهایتاً همه متحد شدند و او را از کولر جدا کردند و در گوشه ای نشاندند و آن وقت خندید و گفت : بچه ها می خواستم بگویم اگر با هم متحد باشید، کوه را هم از جا می کنید، پس اتحاد خود را حفظ کنید. موقعی که هواپیماها و هلی کوپترهای (چرخ بالها) دشمن در عملیات بُستان آمدند که خط اول ما را بزنند، هواپیماها در فضای پایین حرکت کرده بودند که دشمن واقعاً برنامه ریزی شدیدی از نظر هوایی کرده بود که می خواست سنگرهای دسته جمعی ما را بزند. که این برادر عزیز (شهید خالقی) از خودش واقعاً رشادت نشان داد و تیربار را برداشت و با خشاب 250 فشنگی (خیلی سنگین بوده) به طرف دشمن شلیک می کرد که هواپیماها نتوانند سنگرهای تجمع را بزنند. وی خط آتش شدیدی در مقابل دشمن صهیونیست درست کرده بود. تیربار را طوری به طرف هواپیماهای دشمن تنظیم کرده بود _ که پایه های تیربار را روی دوشش گذاشته و کمکش هم نوار را پهلوی خودش گذاشته بود _ که وقتی دشمن دید که تیربار ایشان کار می کند، از محل تجمع سنگرها گریخت. یک روز سر ظهر بود بدون اطلاع قبلی محمد صادق خالقی به منزل ما آمد یکدفعه دیدم که درب خانه در می زنند وقتی در را باز کردم دیدم ایشان است به اتفاق 10 الی 15 نفر دیگر از بچه ها که دعوت کرده بود و به خانه ما آورده بود ما هم به خانواده گفتیم یک مقدار قروتی بریزید و توی آب واشکنه ی قروت درست کردیم و غذا محلی آنها دادیم وقتی توی خانه نشسته بودیم ما یک دانه کولر داشتیم از این کولرهای کوچک بود اتاق خیلی گرم شده بود این خدا بیامرز هم بجای این که پنجره را باز کند یا کولر را روشن کند آمده بود پشتش را کاملا چسبانده بود به این کولر و هیچ بادی نمی گذاشت بیاید بچه ها همه عرق کرده بودند خسته شده بودند و مرتب هم می گفت: آقا غذا چی شد شما دعوت کردی ما هم می گفتیم هنوز دم نکشده است ایشان فکر می کرد ما برنج گذاشته ایم می گوییم دم نکشیده است خلاصه نان خشک آماده کردیم نوشابه آوردیم اول سفره را پهن کردیم فکر میکردواقعا چلوکباب برایش می خواهیم بیاوریم بعد هم اشکنه قروت را آوردیم و نوش جان کردند و همیشه می گفت یکی از خوشمزه ترین غذاهایی که خوردی این قروتی بود. در عملیات خیبر در جزیره مجنون محمد صادق خالقی رشادت و شجاعت زیاد از خود نشان داد که تا قلب دشمن پیش رفتند و در آخرین مرحله ای که ما قصد عزیمت به خاک خودمان را داشتیم که به ما دستور دادند شما بر گردید در آنجا بودکه گفتند ما با شما برگردیم سه گلوله آرپیجی داشتند مردد بودند که با سه گلوله آرپیجی بیاید یا در خاک دشمن و در قلب دشمن باشد با عنایت خداوندشجاعت و آرزویی که داشتند قصد کردند و گفتند من این سه گلوله آرپیچی را می روم شلیک می کنم یا به هدف می خورد یا نه این شهید بزرگوار رفتند و 2 تانک را منهدم کردند و گلوله ی آخر را که زدند شناسایی شدند و مورد اصابت تیرکش قرار گرفتند و به فیض شهادت رسیدند قبل از این که برود گفتم برادر محمد صادق برگرد و گلوله ها را شلیکن کن و بیا ما منتظر هستیم که با هم برگردیم این شهید بزرگوار گفتند جنگ است معلوم نیست که من از اینجا که رفتم برگردم یا بر نگردم و آمد با همه ما که 8 نفر بودیم بچه ها و بهداری و یک راننده هم بود با همه روبوسی و خداحافظی کرد و از همه ما حلالیت طلبید و گفت سلام مرا به پدر و مادرم برسانید و رفتند و به فیض شهادت نایل شدند. روزی می خواست محمد صادق به حمام برود گفتم مامان می خواهی به حمام بروی وسایل های جیبت را خالی کن چون بچه ها می آیند و بر می دارند و من راضی نیستم که کسی دست به لباسهایت بزند گفت چشم کیست که به حرف ارباب گوش نکند و وسایل را توی اتاق گذاشت و رفت حمام از حمام که آمد چای خورد و وسایل را در جیبش گذاشت که گناباد برود و بعد گفت جعبه کبریتی که در میان وسایلم بوده نیست گفتم جعبه کبریت را برداشتم و سماور را روشن کنم و الان در کنار سماوراست گفت نباید جعبه کبریت را بر می داشتید من بدم آمد گفتم ای خاک عالم حالا از جعبه کبریت میخواهی باز خواست کنی گفتم در مادر من امید داشتم که تا آخر عمر می خواهید هوای مرا داشته باشید و حالا این طوری با من رفتار می کنید بعد دیدم این بچه در خودش فرو رفت و گفت مادر این جعبه کبریت مال بیت المال است و شما حق نداشتید آن را بردارید چون حق همه مردم است. شبی که محمد صادق شهید شده بود صبح پدرش گفت بچه ی ما شهید شده است گفتم این چه حرفی است می زنید چرا فال بد می زنید ، گفت: چرا خوابش را خودم دیدم گفت خواب دیدم که آقا و شبخ آمدند و یک چراغ نور در دست داشتند که من تا به حال همچنان چراغی را ندیده و نخواهم دید چراغی که رویش چند مروارید آویزان بود و کسی مانند آن را ندیده است گفت این چراغ را در جلوی من روشن کردند و بعد گفتند که آقای خالقی این چراغ برای شما باشد گفتم من نمی خواهم خانه ی ما مستحق چنین چراغی نیست گفتنتد این چراغ برای شام آمده و باید این چراغ را بگیرید و من این چراغ را نگرفتم و گفتم من پول این چراغ را از کجا می خواهم بدهم گفتند این چراغ پولی نمی خواهد و آن را برای خود بردارید من این چراغ را برداشتم و همانطور که نگاه چراغ میکردم گفتم سبحان الله این چه چراغی است وقتی چراغ را به من دادند در دستم خاموش شد و من از خواب بیدار شدم گفت این چراغ بچه ام است که شهید شده است و الان خاموش است و من این چنین تعبیر کردم گفتم عجیب تعبیر ی است گفت : بله به من این طور رسیده است صبحش که شد دیدم حاج آقای نصیری و دوستانش آمدند و در خانه نشستند آقای نصیری یک کتاب را برداشت و نگاه می کرد که آن کتاب الان در خانه بچه ی خواهرم در همین گناباد است بعد از نگاه کردن گفت که آدمی این کتاب را داشته باشد دل بردنیاند و بعد بلند شدند گفتم حاجی آقا بنشینید تا چای بیاورم گفتند می خواهیم برویم بچه ی شما زخمی شده و شما بیایید من را سوار ما شین کردند و ما را به سپاه یا همان بسیج بردند و انجا نشاندند قلبش به من گفته بودند که بچه ات زخمی شده است بعد دیدم که یک جعبه آوردند و در جلوی ما گذاشتند و من طلق روی جعبه را برداشتم و او را دیدم بعد طلق را بر زمین نهادم دوباره گفتم بگذار نگاه کنم ببینم پا و دست بچه ام است یا نه طلق را حرکت دادم دیدم بله کفش هایش در پایش است و پاهای او سالم است خمپاره به پنجه اش خورده بود و شلوارش تا بالا سوخته بود و لباسهایش تنش بود فکر می کردی که در پشت دستش روغن داغ ریخته شده است و پشت دستش پر از آبله بود و یک تیر هم به سرش خورده بود که ترکش را در آورده بودند الان هم در خانه است یک تیر هم به گوشش خورده بود که آن را پانسمان کرده بود و قتی او را دیدم سرم را پایین آوردم و دهان او را بوس کردم وقتی می خواستم دهانش را ببوسم دهانش باز شد من دندانهایش را بوس کردم او را پس از هفت روز به گناباد آورده بودند گفتم تو را به قبرستان می برند امیدوارم که از من راضی باشی من که راضی بودم تو به جبهه بروی و حرفی نداشتم سرم را حرکت داد و دستم را روی سینه ام زد و گفتم که واقعا تو شیر من را خورده ای که به راه شهادت رفته ای . شبی در خواب دیدم که محمد صادق وارد خانه شد و به دنبال او دو زن سیاه پوش هم آمدند بعد خوش آمد گفتم فکر کردم از جبهه آمده ولی او شهید شده بود به او گفتم هر وقت شما با بچه ها می آیید من سرگرم بازی با بچه ها می شوم و نان هایی را که خمیر کرده ام کلوچه می شود و بعد رفتم به خانه ی دیگر که برایشان متکا بیاورم و پشت سرشان بگذارم آن دو زن از همان زن های ده خودمان بودند بعد که آمدم دیدم آن دو زن نیستند بعد به شهید گفتم اینها کجا رفتند که من برایشان متکا آوردم بعد گفت آنها وقتی وارد خانه شدند شما نق زدید و تازه آن ها آمده بودند که حالتان را بپرسند و بروند بعد گفتم مادر جان این آردی که این دفعه گرفتم نان نمی شود و کلوچه می شود گفت یک بالشت بده تا بخوابم من هم سرم را پایین آوردم که بخوابم در کنارش گفت پهلوی من نخوابید گفتم ای خاک عالم من به این سفری که تو رفتی خیلی غصه خوردم و می خواهم کنار تو بخوابم و تو می گویی کنار من نخوابید بعد گفت بلند شوید و خمیرها ترش می شود بعد که از خواب بیدار شدم دیدم همه ی خمیرها ترش شده است روز 18 ماه رمضان بودو دیگر نمی توانستم نان ها را بپزم. یادم است محمد صادق خالقی یک روزتمام نیروهای پادگان را دعوت کرده بودند برای رفتن به میدان تیربرای تیراندازی از آنجا ما را به صف کردند و آقای خالقی یک تفنگ کلاشینکف داشت بچه ها به یک صف حرکت می کردند هر کس از صف خارج می شد آقای خالقی به او تذکر می داد که از صف خارج نشود و یک تیر شلیک می کرد چون ما سربازی خدمت کرده بودیم گفتیم این گلوله ها که شلیک می کند گلوله ی جنگی است مواظب باشید از صف خارج نشوید که تیر و به شما اصابت نکند بچه ها می گفتند نه این تیرها مشقی است وقتی به میدان تیر رسیدیم میدان تیر پشت ژاندارمری بود صف اول را به خط آتش بردند و ما بقیه پشت خط بودیم این شهید آمد و گفت برادران عقب بروید همان طور که تفنگ دستشان بود چند تیر وگلوله شلیک کرد و یک تیر اصابت کرد به زمین کمانه کرد وبه دست یکی از بچه ها که از پایگاه شهید علویان بود اصابت کرد و دستشان مجروح شد هیچگونه امکاناتی نبود که جلوی خونریزی دستشان را بگیرند و فقط یک ماشین بود که این بسیجی را عقب پیکان گذاشتند و با یک دستمال دست ایشان را بستند و به درمانگاه بردند و دستشان را مداوا کردند. در زمان آزادی خرمشهر مادر ایستگاه حسینیه درایستگاه و نوار مرز ی بودیم محمدصادق خالقی هم بود فرمانده گردان ما حسن فایده - بعداً شهید شد - از بچه ها ی بیرجند بود آدم بسیار شجاعی بود در آنجا اسمش بخاطر این که خودشان را برساند به جاده اهواز - خرمشهر و این محاصره را بشکند یک پاتک خیلی سنگینی روی ایستگاه حسینیه انجام داد مهمات ما مخصوصا آرپی جی به ته رسیده بود عراقی ها با تانک های تی 72 می آمدند آقای خالقی در موقعیتی که به اصطلاح دشمن خیلی نزدیک شده بود و آتش شدید و هم روی بچه ها داشت می ریخت فرمانده گردان آقای فایده می گفت بچه ها صبر کنید دشمن نزدیک شود با توجه به این که آرپی جی کم داشتیم بالاخره آقای خالقی با عده ای از بسیجی ها ریختند و توی میدان کارزار هرکس از بچه ها شهید میشد یا مجروح می گذاشت روی دوش بعدی و می فرستاد به عقب تقریبا فرمانده میدان در این موقعیت در گیر تنگاتنگ با دشمن آقای خالقی بود علمیات تا ساعت 2 بعد از ظهر که به شکست عراقی ها انجامید ادامه داشت و دشمن عقب نشینی کرد شب ایشان آمد و به فایده گفت اینها پاتک کرده اند و ما که جواب دندان شکن به آنها ندهیم اینها پرو می شوند اقای فایده گفت چه برنامه ای و طرحی داری ، ایشان گفتند بیائید از هر گروهانی یک دسته را ببریم چهار گروهان داریم چهار دسته ببریم با خود ما هم یک پاتک به اینها بزنیم مقابل به مثل کنیم چهار دسته را ایشان برداشت و با مسئولیت خودش رفت و به شدت با دشمن درگیر شد همان شب دشمن فکر نمی کرد ایرانی ها پانک کنند دشمن که حدودا با سیصد تانک آمده بود بچه ها با تانک های تی 72 وارد معرکه شدند یک تعدادی از تانک ها را بچه ها گرفتند و یک تعدادی را فقط با نارنجک می انداختند خوب آرپی جی ایرانی ها باز همان شب پاتک گفتند وقتی برگشتند نزدیک صبح بود بلند شدیم دیدم دارد خالقی می آید گفتم چه خبر گفت تعدادی از بچه ها شهید شدند تعدادی مجروح آوردند تا نشتیم دیدم روی قفسه سینه اش خونی است مجروح شده بود می گفت چیزی نیست زود لباسش را در آوردم ببینم چکار شده است به اصطلاح یک نارنجک ( ترکش از نارنجک) به قفسه سینه اش خورده بود روی استخوان گفتم بیا در بیاورم فرو شده بود توی استخوان به اندازه ی یک سکه ی کوچک همین روی قفسه سینه اش گفتم بیاورم بیرون گفت خیلی ناراحتم دیگر همراهش بود و با خودش به بهشت یادگاری برد. شبی خواب دیدم همان اطراف روستا ی خودمان توی یک بیابونی دیدم بقدری تراکم جمعیت زیاد است مثل آجر که با سیمان چیده باشند به هم چسبیده اند و روی اینها به صورت طبقه ی دوم باز انسانهایی دارند می دوند گفتم خدایا چه خبره به چپ که نگاه کردم دیدم که دیواری است حالا من نزدیک شدم ولی تقریبا مثل آجر سه سانتی یا آجر سفال روی دیواری سفید می زد و دیوارهایی هم داشت درختهایی هم دیده می شد که من درخت ها را می دیدم یک در خیلی بزرگ شاید به تعبیر من صد متر یا دویست متر از این در بود با خود گفتم اینجا کجا است این همه ازدحام همدیگر را فشار می دهند و همانقدر بالا می دویدند و سرو صدا می کردند هوا به شدت گرم بود از دوست کنارم سوال کردم این ها کجا می خواهند بروند گفت اینها می خواهند توی این باغ بروند در صورتی که عرض این باغ شاید صدمتر دویست متر بود هر چه بگم بزرگ بود ولی هیچ یک از آنها موفق به این که داخل این باغ شوند نمی شدند در همین حین که من با این بنده خدا صحبت میکردم دیدم از بین همه جمعیتی که آنقدر به هم فشرده است یک کوچه ای تقریبا به عرض یک متر بازه یک عده ای پیراهن ها ی سفید عربی به تن در حالی که ریششان خط گرفته همه شان تسبیح به دست میان راحت از این وسط مردم می شوند ومی روند توی این باغ با خودم گفتم خدایا اینها کی هستند این کوچه چرا باز و بسته نمی شود با این فشار جمعیت در همین موقع که هنوز با خودم فکرمی کردم دیدم شهید خالقی دارد می آید صدا زدم گفتم صادق ، ایشان برگشت حال و احوالی گفتم کجا می روی؟ گفت می روم توی باغ این باغ مختص یک عده ای است پرسیدم شما می خواهی بروی توی همین باغ گفت جایگاه ما توی همین باغ است و دیگر ایشان سرش را انداخت پایین همانجا گفتم خدایا وعده ات درست است و حق. شب قبل از شروع عملیات خیبر ما منتظر بودیم با اکیپ بهداریمان و محمد صادق خالقی هم با گروه خودشان تا با هلی کوپتر به جزیره مجنون اعزام شویم به خاطر در تیررس بودن دشمن از تاریکی شب استفاده می کردیم و نیروها را به خط مقدم اعزام می کردیم بعد از ظهر قبل از حرکت به خط مقدم من این برادر بزرگوار را در انجا ملاقات کردم چون از نظررفتار فرد خوش برخوردی بود بیان شیوایی هم داشتند به من رو کردند و همین طور با زبان محلی گفتند : ‹در یک محرونی کجا و اینجا کجا› گفتم خدا توفیق را به ما داده تا بیاییم اینجا و خدمت اندکی به برادران بکنیم یک کناری نشسته بودیم دیدم از این نانهای خشک که در خاک های نمناک افتاده بود ریزه ریزه بر می داشت و تناول می کردند پرسیدم مگر نهار نخوردی گفت : چرا ولی اینجا ضعف بر من غلبه کرده است با توجه به شرایط گرم اب وهوا شعف بر من غلبه کرده است نان در کوله پشتی ام است ولی این برکت خدا است که روی زمین ریخته شده من واقعا به خلوص نیست و اخلاق این مرد غبطه خوردم و حالتی به من دست داد که واقعا به گریه افتادم دیدم با این که همه امکانات آنجا بود ایشان بیاید و از روی خاک ها ی نمدار نان های خشک را ریزه ریزه بردارد و تناول کند . سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7801

رده

آخرین تغییر ‏۱۶ دی ۱۳۹۹، در ‏۲۳:۰۶