ویرایش‌ها

شهید شعبان علی خاکی داوودی

۱٬۶۱۸ بایت اضافه‌شده، ‏۵ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۳۹
بسمه تعالی{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = شعبانعلی خاکی داودی|تصویر =شعبانعلی خاکی داودی.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[بابل، 1320/07/01]]|شهادت = [[باختران، 1365/08/07]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[گلزار شهداي لطفعلي‌آباد بابل]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = [[بسیجی]]|طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =زیر دیپلم|تخصص‌ها = |شغل = راننده تاکسی|خانواده = نام پدر:غلام}}  
نام : شعبانعلی خاکی داودی
عملیات : بمباران هوایی
محل دفن : بابل روستای لطفعلی آباد. <ref>[http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1442 ستاد کنگره شهدای سمنان]</ref>
او از معتمدين محل بود و از مبارزان فعال قبل از انقلاب. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با تشکيل شوراها، به عضويت شوراي روستا در آمد.
مهمان‌نواز، فقيردوست و يار انسان‌هاي از پا افتاده بود. ايام محرم مجلسي باشکوه براي عزاداران حسيني به پا مي‌کرد و از هيچ خدمتي براي امام حسين عليه‌السلام کوتاهي نمي‌کرد.
بارها در لباس بسيجي به جبهه‌ها اعزام شد. تا اينکه در هفتم آبان شصت و پنج، به ملاقات فرزند مجروحش به بيمارستان باختران رفت. هواپيماهاي دشمن بيمارستان را بمباران کردند. ترکشي به قلبش خورد و [[شهيد ]] شد. فرزندش ناصر را به تهران منتقل کردند. در سي‌ام آبان شصت و پنج فرزند هم به پدرش پيوست.
او را در گلزار شهداي لطفعلي‌آباد بابل به خاک سپردند.<ref>[http://farzandanezahra.com/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%83%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C.html سایت فرزندان زهرا(س)]</ref>
==خاطرات==
 
*مجموعه خاطرات شهيد شعبانعلی خاكی داوودی
نويسنده : سوده عرب عامري
•گفت* گفت:« بهتره که اصلاً ياد نگيري.». نگاهي به مزارع شالي کاري و کارگرها انداختم وگفتم:« اين جوري نمي‌شه، من بايد ياد بگيرم.».
نگاهي به مزارع شالي کاري و کارگرها انداختم و گفتم:« اين جوري نمي‌شه، من بايد ياد بگيرم.». گفت:« خودت مي‌دوني، اما من دوست ندارم ببينم پاچه‌ي شلوارت رو زدي بالا.»
•با * با جاري‌هايم براي کارگرهاي مزرعه، ميان وعده برديم. بدون چادر رفتيم. وقتي برگشتيم، آمد توي آشپزخانه و گفت:« کاش جلوي کارگرها با چادر مي‌رفتين!».
•خواستم * خواستم جارو را از دستش بگيرم. گفتم:« اين کار مردها نيست. ».
گفت:« کشاورزي هم کار زن‌ها نيست، اما تو داري سر زمين کار مي‌کني.».
•به * به خصوص ماه رمضان‌ها، اين کار را زياد مي‌کرد. اولين بار که يک تنور نان گرفته بود، گفت:«بيا کمک کن، اينا رو تقسيم کنيم!».
گفتم:« چه خبره داداش!».
گفت:« با خودم گفتم اين جا که نونوايي نيست، منم که ماشين زير پامه، وقتي براي خودمون مي‌خوام نون بگيرم، براي اهل محل هم بگيرم».
گفت:« خواب ديدي خيره. اينا خيراته. ».
•تکيه * تکيه مي‌داد به پشتي و شروع مي‌کرد به پُرسيدن سوال‌هاي شرعي، البته سوال‌هايي که براي بچه‌ها آسان بود و بايد مي‌دانستند.
بعد از اين‌که بچه‌ها جواب مي‌دادند، مي‌گفت:« خدا رو شکر به خاطر اين بچه‌هاي خوب! حالا نوبت درس و مشقه. برين مشقاتون رو بيارين ببينم!».
آنها هم با ذوق و شوق تکاليف‌شان را مي‌آوردند. وقت‌هايي که بيکار مي‌شد، گاهي با بچه‌ها گردو بازي مي‌کرد. يادم مي‌آيد که قبل از تولد بچه‌ها در دوران بارداري، خيلي سفارش مي‌کرد:« هر چيزي رو نخور! مواظب حلال و حرومش باش!».
شايد به خاطر همين تربيت‌ها بود که ناصر هم بعد از پدرش، شهيد شد.
•پسرم، * پسرم، ناصر، صبحانه‌اش را خورد. خداحافظي کرد و رفت مدرسه. دو سه دقيقه‌ي بعد، ديدم شعبان هم راه افتاد.
گفتم:« کجا؟ تو که هنوز صبحونه نخوردي.».
گفت:« مي‌خوام برم دنبال ناصر. ».
گفت:« نه! خودم بايد بفهمم. اگه از خودش بپرسم، فکر مي‌کنه بهش اعتماد ندارم.».
•قرآني * قرآني را که تازه گرفته بود، بوسيد و دو دستي داد به من. گفت:« خانوم! اين قرآن رو بگير و بخون با معني!».
گفتم:« من که همش مي‌خونم.».
گفت:« اين بار فرق مي‌کنه، بايد به بچه‌ها هم ياد بدي!».<ref>کتاب به رنگ صبح صفحه ۴۵</ref>
•نشسته * نشسته بوديم؛ من، جاري‌ام و او. ما دو تا با آب و تاب، پشت سر کسي حرف مي‌زديم.
شعبان اخم‌هايش درهم بود. بالاخره به حرف آمد و گفت:« حرف خودتون رو بزنين! چکار به کار مردم دارين؟».
•ساعت * ساعت سه شب بود. لباس به تن کرده و آماده‌ي رفتن بود.
پُرسيدم:« کجا؟».
گفت:« مي‌رم سر تاکسي. ».
گفت:« دير وقته، شايد آدم تو راه مونده‌اي، مريضي، کسي منتظر ماشين باشه. ».
•گفتم* گفتم:« آقا شعبان! کجايي؟ خيلي تو فکري؟».
مثل کسي که از خواب پريده باشد، گفت:« چي؟ با مني؟».
گفتم:« اتفاقي افتاده؟».
از همان وقت مبارزات سياسي‌اش شروع شد.
•« * « الله اکبر! مرگ بر شاه!» صداي مردمي بود که تظاهرات کرده بودند.
شعبان گفت:« خانوم پاشو بريم!».
گفتم:« اگه بگيرنمون چي؟».
گفت:« نترس! ما هم مثل بقيه‌ي مردم. ».
•ساعت * ساعت نُه شده بود که برگشت. تلويزيون را روشن کرد و نشست.
گفتم:« زود برگشتي؟».
گفت:« اومدم يکي از بنده‌هاي خوب خدا رو ببينم.».
لبانش به خنده باز شد و گفت:« تو رو که نمي‌گم، آقاي خميني رو مي‌گم. مي‌گن امروز از پاريس مي‌ياد. فقط خدا کنه راست باشه!».
•وقتي * وقتي آمد خانه، کُلّي روزنامه و اعلاميه‌ي امام را زده بود زير بغلش. يکي از روزنامه‌ها را جدا کرد. عکس شاه و فرح را نشان داد و گفت:« توي اينا نوشته که اين دو نفر دارن چه بلايي سر مملکت مي‌يارن.».
گفتم:« مي‌دوني اگه با اين چيزا بگيرنت، چي به سرت مي‌ياد؟».
گفت:« خدا بزرگه! ان‌شاءالله که اتفاقي نمي‌اُفته، امروز که پخش کرديم و به خير گذشت. ».
•گفت* گفت:« نمي‌شه که دست روي دست بذاريم و کاري نکنيم. ».
آمُل در محاصره‌ي منافقين بود. با تانک و تفنگ از توي جنگل‌ها آمده بودند تا شهر را بگيرند.
صندلي‌هاي ماشينش خوني و بدنه‌اش هم سوراخ سوراخ بود.
با اين‌که ترسيده بودم سکوت کردم و چيزي نگفتم، اما خدا را شکر کردم که سالم برگشته است.
•صورتش * صورتش سرخ شده بود. دانه‌هاي عرق روي پيشاني‌اش ديده مي‌شد. بچه‌هاي دوستش خداحافظي کردند و رفتند، اما او هنوز همانطور بود. گفتم:«چي شد؟ چرا يک‌دفعه اين جوري شدي؟».
عرقش را پاک کرد و گفت:« از اين بچه‌هاي شهيد خجالت مي‌کشم. ».
گفتم:« تو که هر کاري از دستت برمي‌ياد براشون مي‌کني. ».
چيزي نگفتم. برگشت طرفم وگفت:« بذار برم! فکر مي‌کنم اين طوري دينم به شهدا ادا مي‌شه.»
•گفت* گفت:« دخترم! شوهرت واقعاً آقا بود. بنده‌ي خدا خيلي برامون زحمت مي‌کشيد. ماها که پيريم و پاي خريد رفتن نداريم، بايد چند ساعت جلوي در بشينيم، تا شايد يکي پيدا بشه بره يک دونه نوني، چيزي بگيره بياره. آقا شعبان وقتي مي‌ديد جلوي در منتظر نشستيم، از ماشينش پياده مي‌شد ومي‌گفت:«مادر! چيزي نمي‌خواي برات بخرم؟» مي‌گفتم:« نه ننه! برو خونه! از سرکار اومدي خسته‌اي.»
مي‌گفت:« خسته نيستم. مي‌خوام براي خونه خريد کنم، براي شما هم هر چي بخواين مي‌خرم.» مي‌دوني که توي اين محل چند تا پيرزن و پيرمرد ديگه هستن که کسي رو ندارن. همه‌شون براي شوهرت خدا بيامرزي مي‌دن».
حالا علت دير آمدن‌هاي گاه به گاهش را فهميدم.<ref>[http://farzandanezahra.com/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-300.html سایت فرزندان زهرا(س)]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شعبانعلی خاکی داودی.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: شعبانعلی خاکی داودی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان مازندران]]
[[رده: شهدای شهرستان بابل]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش