پدر شهیدم از همان كودكی من به حجاب و رعایت حجاب تأكید می كرد به یاد دارم كه به من می گفت همیشه كه می خواهی به بیرون بروی روسری سرت بیانداز و برو. ( با وجود سن كم من )
به تحصیلات و درس خواندن ما بیش از حد تأكید می كرد و می گفت: در زمان كودكی خودم به دلیل نبودن امكانات چندان بهره ایی از تحصیل نبردم ولی می خواهم شما به جایی برسید و بدین خاطر من را به شهرستان مشكین شهر آورد و برای كلاس اول ابتدائی ثبت نام داد و من در خانه مادربزرگم می ماندم. بهترین خاطره ایی كه از پدرم دارم این بود كه همیشه پنج شنبه ها به دنبال من می آمد و به روستای پریخان خانه خودمان می برد و بدترین خاطره ام زمان شهادت پدرم بود با وجود هشت ساله بودنم ولی تصاویری چند از غُسل دادن پدرم در روستای پریخان و مراسم تشییع جنازه پدرم در ذهن دارم ولی از شركت كردن من در مراسم دفن پدرم خودداری كردند وقتی كلاس دوم و سوم و … را می خواندم هر وقت پنج شنبه ها فرا می رسید چشم به راه پدر شهیدم می ماندم كه به دنبالم می آید. 1<ref>[http://%20http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44080 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
<references />