==خاطرات==
خاطره ای از زبان پسر عمه شهید:
روزی من و خلیل به سر زمین های کشاورزی رفتیم. خلیل گفت: بیا با هم چاله بکنیم مثل قبر و تو مرا دفن کن تا ببینم فشار قبر چگونه است؟ بعد با هم چاله کندیم و خلیل درون آن رفت و من خاک ریختم تا گردن او و کمی به او فشار می آمد قبل از این که تمام بدن او را خاک بگیرد. پدرم از راه رسید و داد و بیداد راه انداخت و ما تند تند خاک ها را کنار ریختیم و خلیل بیرون آمد. او میدانست روزی شهید میشود و همیشه می گفت: سعی کنید در زندگی همیشه شاد و سر حال باشید و به مردم کمک کنید.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36956 سایت شهدای ارتش]</ref>
منبع:سایت شهدای ارتش==پانویس==http:<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36956>