ویرایش‌ها

دهلاویه یادمان شهیدچمران

۷٬۸۰۷ بایت اضافه‌شده، ‏۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۲
عملیات آیت‌الله مدنی
خاطرات مرتبط با یادمان دهلاویه
 
 
فرشته‌ها در سوسنگرد
 
مقام معظم رهبری از خاطرات خود در سوسنگردمی‌گویند:
 
"در مرحله دوم (محاصره سوسنگرد)، عراقی‌ها به تدریج سوسنگرد را محاصره می‌کردند و ما فقط کنترل سوسنگرد را در اختیار داشتیم. ما فقط یک راه به داخل شهر داشتیم و آن هم راه کرخه بود. کم‌کم این راه هم مورد محاصره دشمن قرار گرفت و یا زیر آتش آن‌ها رفت.
 
داخل سوسنگرد جز معدودی نیروهای سپاهی و ارتشی کسی را نداشتیم که مجموعاً به 200 نفر نمی‌رسیدند. این عده با شجاعت شهر را محافظت می‌کردند. ما یقین داشتیم که اگر عراقی‌ها شهر را بگیرند، همه آنان بلا استثنا قتل عام خواهند شد.
 
عصر روز 23 آبان ماه 59 سرهنگ سلیمی از سوسنگرد به من اطلاع داد که شهر به شدت تحت فشار است و امکانات غذایی و نظامی وجود ندارد. دشمن هم درصدد تحرک است. آن‌ها گفتند: «ما آذوقه نداریم اما سوپر مارکت‌های خود شهر که مال مردم است و آن‌ها در مغازه‌ها را بسته و رفته‌اند، چیزهایی دارد. بعضی می‌گویند برویم از این‌ها استفاده کنیم تا از گرسنگی رها شویم، لکن ما حاضر نیستیم؛ چون متعلق به مردم است و راضی نیستند.» من دیدم که واقعاً این‌ها فرشته‌اند و مقام بشریت برای این‌ها کم است. از ما اجازه می‌خواستند. این بود که ما گفتیم بروید، باز کنید و هر چه گیرتان می‌آید بخورید، هیچ اشکالی ندارد.
 
همزمان با محاصره سوسنگرد یکی دوبار به سوسنگرد رفتم. نماز جماعت خواندم و سخنرانی هم کردم که یک بارِ آن، مرحوم شهید مدنی هم با ما بود. در آن جریان در سوسنگرد بود که عرب‌ها دور ما جمع شده بودند و هوسه می‌کردند. یک خانم عرب با همسرش که نابینا بود آن‌چنان شجاعانه هوسه می‌کردند که من کاملاً تحت تأثیر قرار گرفتم و آن خانم، خانم مسنّی بود، شاید در حدود 40 الی 50 سال که خیلی شجاع و حقاً مردوار بود و از شجاعتش همین بس که می‌گفتند: ایشان با یک چوبدستی چند نفر از سربازان مهاجم عراقی را انداخته است.
 
راوی: مقام معظم رهبری
 
منبع: کتاب سرزمين مقدس، موسسه روايت سيره شهداء، ص 171
 
سفر عشق/ ص97، به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی 5 /7 /74
 
 
معراج مصطفی
 
از دور صدای انفجارهای پیاپی شنیده می‌شد. هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم صداها شدید و شدیدتر می‌شدند، ستون متوقف شد و فرمانده فریاد کشید:
 
«یا الله هر چه سریع‌تر پیاده بشید، زودتر، زودتر»
 
همه پیاده شدیم، مقداری پیاده‌روی کردیم تا به روستای دهلاویه رسیدیم. جنازه‌های دشمن در گوشه و کنار روستا دیده می‌شد. فرمانده گفت: «مثل اینکه توی روستا بودن، بچه‌ها اونا رو به عقب روندن».
 
اولین خاکریز درست بیرون روستا بود و جنگ اصلی در‌ آنجا جریان داشت. به سرعت به طرف خاکریز دویدیم و روی خاکریز دراز کشیدیم. ده‌ها تانک و نفر بر دشمن توسط بچه‌ها شکار شده و در شعله‌های خشم رزمندگان می‌سوخت. دود و خاک فضای میدان نبرد را فرا گرفته بود. فرمانده تعدادی از پیاده‌های دشمن را که در پناه تانک‌ها به پیش می‌آمدند نشان داد و گفت: «بچه‌ها پیاده‌هاشونو درو کنین» و رو به من کرد و گفت: «حالا خود دکتر چمران رو ندیدی؛ اگر جنگیدن اونو ببینی به مفهوم واقعی جندالله پی می‌بری.»
 
در این موقع عده‌ای از رزمندگان را که از رو به رو می‌آمدند دیدم، آنان بر سر و سینه خود می‌زدند و با پشت‌های خمیده و چشمانی خونبار جنازه یک شهید را به این سو و آن سو می‌کشیدند، وقتی نزدیک خاکریز ما رسیدند، فرمانده محکم بر سرش کوبید و گفت: «یا صاحب‌الزّمان، خودشه، خودشه، دکتر چمرانه، یا ابوالفضل دکتره.» و بعد رو به من کرد و گفت: «بیا برادر، بیا جلو مگه تو شوق دیدارشو نداشتی؟ بیا ببین چقدر آروم خوابیده، دیگه غرش تکبیرش به گوش نمی‌رسه، دیگه فریاد یاحسینش جبهه‌ها رو نمی‌لرزونه.»
 
پاهایم سنگین شده بود و مغز سرم از داغی به صدا در آمده بود. سرجایم میخکوب شده بودم. گویی تا زانو در رمل‌ها فرورفته بودم. وقتی جنازه غرق به خونش را از جلو چشمانم عبور دادند، از لابه‌لای دست‌ها و تفنگ‌ها فقط یک لحظه صورت خاک آلودش را دیدم. آری خودش بود با همان‌ آرامش و سکون، همان صلابت و صداقت، گر چه تا به حال او را نزدیک ندیده بودم، اما مثل تمام امت این مرز و بوم چهره آرامش را خوب می‌شناختم. بسیار باصفا و مصممّ، هنوز پیشانی بلندش که سجده‌گاه راز و نیاز شبانه او بود به یاد دارم. هرگز باورم نمی‌شد که دکتر چمران، رزمنده دلاور و استاد دانشگاه، نفر اول الکترونیک در دانشگاه‌های غرب تا این حد از اخلاص رسیده باشد که همگان تشنه یک لحظه دیدار او باشند.
 
آرام و آسوده در هاله‌ای از نور خوابیده بود. دیگر هیچ صدایی نمی‌توانست او را بیدار کند، هیچ صدایی، حتی سلام تب آلود و فریادگر من. گرد و خاکی که در هوا موج می‌زد با قطرات اشک رزمندگان در آمیخته بود. فرمانده فریاد کشید: «نگاه کنید، نگاه کنید، تانک‌ها دارن فرار می‌کنن.» آری، تانک‌ها با سرعت فرار می‌کردند بی‌آنکه هیچ رزمنده‌ای آن‌ها را دنبال کرده باشد. گویی که خشم هاشمی مهدی موعود (عجل الله) بود که از شهادت چمران به جوش آمده بود و تانک‌ها را به فرار و زبونی وا می‌داشت.
 
منبع: کتاب سرزمين مقدس، موسسه روايت سيره شهداء، ص 172
 
سفر عشق، ص207- 204، به نقل از پیام انقلاب، شمارة 171، سال 1365، ص46
۲٬۵۲۵
ویرایش