*شب آخر که فرزندم غلامحسین می خواست به جبهه برود. فامیل و دوستان همه در خانه ی ما کف می زدند یکی از دوستانش به نام محمود سقایی به او گفت: اگر رفتی و بر نگشتی چی؟ ایشان گفتند:مگر خون من از خون دیگران رنگین تر است.
چند شب قبل از عملیات برادرم غلامحسین را در خواب دیدم که حالش بسیار خوب و خندان بود با چند نفر از برادران بسیجی قرار گذاشتیم به دیدن ایشان برویم که مصادف شد با یک شب قبل از عملیات وقتی که به حضورش رسیدیم بسیار شاداب بود. ایشان سعی می کرد که ما را ظهر نهار نگه دارد . با این که در خط مقدم برای او مشکل بود زیر منطقه در تیرس و زیر آتش شدید بود . برادرم در زیر آتش دشمن خودش را به سنگر تدارکات رساند و برای ما غذا تهیه کرد و برای ما آورد .<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/4500 سایت سهدای ارتش]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:0919303366 (1).jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />