گلزار : بهشتاکبر
==خاطرات:==
بعد از شهادت عیسی در فصل پائیز که آشکارا با چشم خودم در حالی که کاملا هوشیار و بیدار بودم و حواسم سر جایش بود دیدم عیسی آمده خانه ی ما در حالی که آستین هایش را بالا زده بود تا آرنج و یک بقچه به سر دستانش گرفته و آن شال یا بقچه یا بقچه را که در دستش بود کف خانه گذاشت و هیچ هم نگفت و دیدم آستین هایش را بالا کشیده است بعد هم از خانه بیرون رفته و غیب شد در صورتی که من دنبالش به اتاق دیگر و داخل حیاط منزلمان رفتم که شاید او را ببینم ولی او را ندیدم.
خمیرها را سر تنور برده بودم تا نان بپزم که دیدم عیسی نیست به درب خانه ی ارباب رفتم به زن ارباب گفتم: عیسی کجاست؟ گفت: عیسی که سر تنور بود نگاه کردم سر تنور را دیدم بچه وسط تنور افتاده و نشسته است و یک تکه نان هم دستش است جیغی کشیدم این بچه را از توی تنور برداشتم خدا وکیلی یک تکه آتش فضله گوسفندی به پاشنه ی پای بچه چسبیده بود و اندازه یک سر سوزن هم بچه آزار ندیده بود واقعا مثل معجزه بود.
یک شب خواب دیدم ماه دور آسمان گردش می کند در همین لحظه دیدم یکی صدا می زند مریم! گفتم: بله. می گفت دامنت را بگیر که ماه می خواهد بیفتد توی دامن شما دامنم را گرفتم و نصف ماه افتاد توی دامنم همین طور توی خانه راه می رفتم و ماه توی دامنم بود همان طور که می دویدم از خواب بیدار شدم در آن زمان عیسی را چهار ماهه حامله بودم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11590سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references/>