- به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم .
- نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10235سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />