شهید براتعلی گرمابی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۲ توسط Arameshi9706 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
براتعلی‌گرمابی‌
براتعلی‌گرمابی‌.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد نیشابور
شهادت 1362/12/12
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:محمدرضا



کد شهید: 6221368 تاریخ تولد : نام : براتعلی‌ محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : گرمابی‌ تاریخ شهادت : 1362/12/12 نام پدر : محمدرضا مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار :

خاطرات

  • موضوع زندگي مشترک

یادم هست زمانیکه تازه زندگیمان را شروع کرده بودیم براتعلی می گفت: تو باید پختن نان را یاد بگیری و تا زمانیکه عمه ام در خانه بود نمی گذاشت پخت کنم. تا اینکه یک روز که عمه ام در خانه نبود، با همدیگر خمیر را آماده و تنور را داغ کردیم و من خمیر را از بالا به تنور می زدم و او از پائین نانهای سوخته را برمی داشت و می گفت: عیبی ندارد، آنقدر به تنور بزن تا یاد بگیری. وقتی مادرش آمد، خیلی ناراحت شد و گفت: مگر من مُردم که شما این کار را کرده اید. اینگونه نان پختن را یاد گرفتم. راوی ام النبین گرمابی

  • موضوع عشق شهادت

به یاد دارم روزی یکی از همسایگان ما به شهادت رسیده بود ،برات علی که در مجلس این شهید حضور پیدا کرده بود، می گفت: خوشا به سعادت ایشان که شربت شهادت را نوشید. ای کاش این فیض عظیم نصیب من هم می شد. بزرگترین افتخار برای انسان است. راوی محمد برزنونی

  • موضوع عشق شهادت

یک روز براتعلی به پسر خاله اش می گفت: من خواب دیدم که عراقیها مرا دستگیر کردند و با خود می برند. با خود می گفتم: ای کاش شهید می شدم و در دست اینها اسیر نمی شدم.راوی ام النبین گرمابی

  • موضوع عشق شهادت

وقتی که برای آخرین بار براتعلی به مرخصی آمده بود، می گفت: من باید آنقدر به جبهه بروم تا به عملیاتی برخورد کنم و در آن عملیات به آرزویم برسم و شهید بشوم. راوی محمد برزنونی

  • موضوع عشق به جهاد

بار دوّم وقتی که براتعلی می خواست به جبهه برود، کفشهایش را پنهان کرده بودم. لباسهایش را در گل و خاکستر مالیدم تا شاید نرود. اما او پیش پدرم رفته بود و خیلی گریه کرده بود تا وساطت کند و گفته بود این بار بگذارید من بروم، دفعه دیگر نمی روم. راوی ام النبین گرمابی

  • موضوع عشق به جهاد

من با رفتن برات علی به جبهه مخالف بودم. یک روز گفتم: نمی بینی مردم چه می گویند؟ او می گفت: من برای مردم به جبهه نمی روم من برای امام و امام حسین (ع)می روم، و توجهی به حرف مردم ندارم.راوی ام النبین گرمابی

  • موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یک شب برات علی را در خواب دیدم که از امام زاده حسین اصغر می آید. آنجا چه کار می کردی؟ گفت: برای پذیرائی هیئت سینه زنی به آنجا رفته بودم. راوی محمد برزنونی

  • موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یک روز من چشم درد داشتم. شب براتعلی را در خواب دیدم که به من تسلّی می داد صبح که از خواب بیدار شدم دیدم چشمانم خوب شده است. راوی محمد برزنونی [۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا


رده

آخرین تغییر ‏۲۸ مهر ۱۳۹۹، در ‏۱۹:۵۲