شهید جمال معتمدی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

rId4

کد شهید : 1300

نام : جمال

نام خانوادگی : معتمدی

نام پدر :

تاریخ تولد :

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1363/07/10

مکان شهادت : میمک

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر

گلزار :

خاطرات

اثر شهادت بر دیگران

موضوع : اثر شهادت بر ديگران

راوی

متن کامل خاطره


برادرزاده ام تعریف می کرد خواب دیده ام که در یک بیابان وسیعی هستم و تاریکی مطلقی بر آنجا حاکم است از دور دیدم که روشنایی به طرف من می آید نزدیک شد و دیدم جمال است خوشحال شدم و به طرفش رفتم که اورا به بغل بگیرم ولی او خودش را کنار کشید برادرزاده من دختر است من پایین کتش را گرفتم و از او درخواست کردم تا مرا شفاعت کند

همت در رفع مشکل دیگران

موضوع : همت در رفع مشکل ديگران

راوی

متن کامل خاطره


یکی از دوستان تعریف میکرد که من ناخواسته دچار اعتیاد شدم وقتی به مسجد محل مراجعه کردم تا در بسیج ثبت نام کنم مرا نپذیرفتند گفتند شما اعتیاد دارید هر کس اعتیاد داشته باشد ما اورا به عنوان بسیجی نمی پذیرم آقای معتمدی آمد و برای نجات و ترک اعتیاد من کمک فراوان کرد 40 روز مرا به تخت بست و چهار چشمی مراقب من بود که وقتی برای غذا خوردن دستهایم را باز میکند دوباره بسوی اعتیاد نروم و الحمدلله توانستم بعد از آن دوره اعتیاد را ترک کنم

سعه صدر

موضوع : سعه صدر

راوی

متن کامل خاطره


یک خوابی را خود شهید دیده بودند که برای من تعریف کردند و گفتند خواب دیدم که داماد شده ام و مراسم ازدواجم برپاست تمامی انبیا و اولیا حضور داشتند لباس سفیدی بر تنم بود و خود آقای معتمدی تعبیرش از این خواب این بود که من به زودی شهید میشوم و همینطور هم شد

سعه صدر

موضوع : سعه صدر

راوی

متن کامل خاطره


یک بار از یک مجلسی بر میگشتیم جمال به من گفت بیا با ماشین میرسانمت به چهارراه پل خاکی که رسیدیم یک آقایی با ماشین جلوی ماشین ما پیچید در حالی که آن آقا مقصر بود از ماشین پایین آمد و گفت این چه وضع رانندگی است جمال از ماشین پایین آمد و روی اورا بوسید بعد معلوم شد این آقا با خانمش اختلاف پیدا کرده و در حالی که عصبانی بوده است پشت ماشین نشسته است که رفتار خوب جمال باعث جلوگیری از درگیری شد .

عشق به جهاد

موضوع : عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


یک روز از شهر مهران وارد مسیر پل دختر به سمت شهر اهواز حرکت کردیم که به قرار گاه کربلا برویم در طول مسیر برادر معتمدى با توجه به طولانى بودن مسافت یک سره فن و برادران را نصیحت مى‏کرد و میگفت : اگر زنده بمانیم یک موقع مى‏شود که تمام افتخارات ما همین زمانى است که در اینجا بوده‏ایم و گر نه تمام عمرمان را اگر حساب کنیم مى‏بینیم هیچ کارى نکردیم تمام کار ما همین جا حالا یکسال و شش ماه و سه چهار ماه خلاصه همین قدر که اینجا بوده و هستیم عمر مفید ماست ما بقى عمرمان بر باد رفته یعنى کارى انجام نداده‏ایم .

قناعت و صرفه جویی

موضوع : قناعت و صرفه جويي

راوی

متن کامل خاطره


در جریان عملیات والفجر 3 برادر معتمدى مجروح شدند بعداز اتمام عملیات به مشهد آمدم و جهت عیادت ایشان به خانه ایشان که آن زمان در کوچه بالاتر از کوچه موسى ابن جعفرى بود رفتم . چند نفر از بچه ‏ها براى برادر معتمد یک اتاق یک و نیم و دو نیم خیلى قدیمى یاز متعلق به یک پیروزى بود اجاره کرده بودند . وقتى وارد اتاق شدم دیدم کف اتاق را با دو پتو به اصطلاح فرش شده و یک عدد سماور برقى کوچک که آن را هم بچه ‏ها در دوران مجروحیتش خریده بودند یک قورى و دوسهاستکان و یکى دو تا بشقاب و قاشق و یک چراغ خوراک پزى چیز دیگرى درون اتاق وجود ندارد و برادر معتمدى با توجه به اینکه پول زیادى داشت . با آن اوضاع و احوال مجروحیتش در آن اتاق کوچک بسترى بود و پولش را در جبهه براى بچه‏هاى رزمنده خرج مى‏کرد .

آخرین وداع با خانواده

موضوع : آخرين وداع با خانواده

راوی

متن کامل خاطره


آخرین دفعه‏اى که جمال مى ‏خواست به جبهه برود دست هایش را دورگردن همسرم(آقاى طاهرى)انداخت و بعد از اینکه از همه ما خیلى گرم خداحافظى کرد من قرآن را در آوردم که او رااز زیر قرآن رد کنم . قرآن را باز کردم دیدم آیه شهادت آمد . خیلى ناراحت شدم و مى خواستم قرآن را ببندم، با خود گفتم گناه دارد . در همین هنگام جمال جلو آمد و بلافاصله قرآن را از من گرفت و خواند بعد زیر چشمى به من نگاه کرد در حالى که همه ما ناراحت و غمگین بودیم با خودم گفتم : نکند این سفر، سفر آخر باشد و خندید و گفت : من دارم مى‏روم، ما هم پیچ کوچه همراهش رفتیم و همانجا ایستادیم جمال وقتى سوار ماشین شد دستش را از شیشه ماشین بیرون آورد و تکان داد و این آخرین لحظه‏اى بود که ما او را دیدیم .

ساده زیستی و پرهیز از تجمل

موضوع : ساده زيستي و پرهيز از تجمل

راوی

متن کامل خاطره


از دیگر نکاتى که در زندگى ایشان قابل ذکر است، اینکه ایشان از یک خانواده مرفه بود و وضع زندگى ایشان خوب بود و بستگانشان از طبقه سه نبودند . ولى ایشان از افتادگى و متانتى که داشت در یک خانه محقر و کوچک که نم داشت، زندگى مى‏کرد که اگر درب خانه را باز مى‏کردى رطوبت آن انسان را مى‏آزرد و این خانه‏ ها را با ماهى 200 یا 300 تومان اجاره کرده و در آن وسایل مختصرى گذاشته بود و وقتى از جبهه باز مى‏گشت استراحت مى‏کرد و از آن جا به دیدن بستگانش مى‏رفت . جالب این جاست که هیچ کس نمى‏دانست که منزل ایشان کجاست؛ بدلیل اینکه دیگران مانع از این نشوند که در آن خانه زندگى کند به همین دلیل آدرس خانه را به کسى نگفته بود که کجاست و مخفى بود .

ایجاد روحیه در رزمندگان

موضوع : ايجاد روحيه در رزمندگان

راوی

متن کامل خاطره


بعد از عملیات خیبر نیروها داشتند آماده مى‏شدند . شور و شوق عجیبى در بین نیروها بود . صادق آهنگران هم به تیپ آمده بود و این شعر را مى ‏خواند) اى لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش (چون نیروها آهنگران را دیدند فهمیدند که عملیات مى ‏خواهد انجام شود . شهید معتمدى از آهنگران دعوت مى ‏کند که به جمع نیروهاى این واحد بیایند و نوحه سرایى کنند . صبح که شد معتمدى بچه‏ ها را جمع کرد و آقاى آهنگران هم آمد، وقتى بچه ‏ها آهنگران را دیدند، هجوم آوردند و سر و صورتش را غرق در بوسه کردند . ازدحام نیروها که کم شد ایشان آمد نوحه‏اى خواند و بعد ما را سوار ماشین کردند و براى انجام عملیات خیبر به دشت آزادگان آوردند .

شجاعت و شهامت

موضوع : شجاعت و شهامت

راوی

متن کامل خاطره


یک روز صبح در منطقه خبر بعدازاینکه نماز صبحم را خواندم گرفتم خوابیدم جمال معتمدى آمد و مرا بیدار کرد و گفت بلند شو و موتور را روشن کن تا برویم خود جمال یک بى سیم پشتش بست و یک اسلحه هم برداشت . بعد گفت : مى‏خواهیم به طرف دهکده همایون(از روستاهاى عراق )برویم . چون برادر قالى باف دستور داده و گفت : یک دکل در دهکده همایون هست که به احتمال زیاد هدایت کننده هواپیماهاى عراقى است . به هر وسیله‏اى کهشدهباید آن را منهدم کنید وقتى با موتور راه افتادیم و حرکت کردیم در طول راه چپ و راستمان خمپاره مى‏خورد به برادر معتمدى گفتم : ما کجا مى‏ خواهیم برویم اینجا که نیرو نیست گفت : من به تو مى ‏گویم برو گفتم : چشم آقا جمال . بعداز مدتى به یک موتور آب و نخلستان رسیدیم همین طور که با پاى پیاده از میان نخل‏ها رد مى‏شدیم دیدیم یک عراقى 120 یا 130 کیلویى آنجاست و تا ما را دید و دوید و بلافاصله به نماز خواندن ایستاد . در حالى که آفتاب طلوع کرده بود من متوجه شدم که او با این کارش مى ‏خواهدبه ما بفهماند که من هم مسلمان هستم . وقتى کنارش ایستادم از ترس دیگه نماز نخواند سریع به دست و پاى ما چسبید ما هم او را به روى زمین خواباندیم و او راتفتیش کردیم و گفتیم : همین طورى که خوابیدى تکان نخور، آقاى معتمدى از یک سینه کش بالا رفتند تا دکل را بزند . که مورد اصابت تیر دو شیکا قرار گرفت . تیر به بازوى او خورده بود و خون فوران مى‏زد و جمال خود را مشت کرد و به طرف عراقیها پرت مى ‏کرد و مى‏ پاشید و مى ‏گفت : من نمى ‏میرم سپس بر مى ‏گردم بعد آقاى قالیباف با ماشین به آن جا آمد و جمال را در ماشین ایشان گذاشتیم، من هم آن اسیر را ترک موتور سوار کردم . در پشت خط آمدم آقاى قالیباف تا من را دید گفت : با چه کسى آمدى گفتم : با اسیر گفت : خیلى احمق هستى . نگفتى او که در پشت سر تو نشسته است یک مرتبه گلویت را بگیرد و خیلى مرا دعوا کرد .

[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده