شهید حسن منصوری

rId4

کد شهید : 6224120

نام : حسن‌

نام خانوادگی : منصوری‌

نام پدر : محمدعلی‌

تاریخ تولد :

محل تولد : چناران

تاریخ شهادت : 1362/04/19

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی

متن کامل خاطره


یادم می آید شب شهادتش خواب دیدم که ایشان با سرو صورت نورانی و سفیدآمده . گفتم : حسن کجا رفتی؟گفت : من از جمع شما جدا شدم و فردای آن روز من شاهدبودم که حسن به همراه دیگر رزمندگان برای مبارزه با کوموله و دمکرات وارد عملیات شدند و در همان منطقه به شهادت رسیدند و بعد از اینکه کوموله ها فرار کردند بچه های تعاون شهداء را از جمله پیکر مطهر حسن را آوردند .

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی

متن کامل خاطره


در زمان انقلاب یک روز در مشهد به همراه پسر دایی ام که بنا بود - شهید شده - برای کار کردن به خیابان تهران رفتیم و موقع برگشتن انقلابیون شیشه های بانک را می شکستند و ما می خواستیم برویم که یک پاسبان از پاسبانهای طاغوت وقتی وضع ما را دید به ما مشکوک شد و آمد یک سیلی به گوش من زد و من خودم را در داروخانه رساندم و آن فردی که در داروخانه بود اگر نمی گفت : این کارگر است پاسبان مرا کشته بود . خلاصه ماجرای آن روز را برای پسرخاله ام حسن تعریف کردم گفت : پسر خاله انقلاب کتک خوردن،شهید شدن و همچنین اسارت دارد در صورتی که آن زمان سنش 14 سال بیشتر نبود ولی خیلی خوب این مسائل را درک میکرد .

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی

متن کامل خاطره


من و حسن با هم در منطقه بودیم و حسن در منطقه بیسیم چی بود . یادم می‌آید یکدفعه که قرار شد یکپایگاه دیگر را از کومله‌ها بگیریم و به ارتش تحویل بدهیم در آنجا در حال استراحت بودیم که شب بشود تا فرماندهی دستور بدهند عملیات شروع شود . که خواب دیدم حسن شهید شده ، وقتی که شب شد وستون راه افتاد بطرف منطقه شاید حدود یک کیلومتر راهی میدویدیم . می‌رفتم جلو و یا می‌آمدم عقب تا حسن را پیدا کنم . خلاصه ایشان را پیدا کردم و یک آبی بود که باید اینها از آنجا عبور می‌کردند و چون حسن از نظر جثه ضعیف و کوچک بود گفتم پسرخاله مواظب باش که آب ترا نبرد . ایشان تبسمی کردوخندید و گفت : پسراله اگر یک وقتی آب بخواهدببرد بزرگترها را می‌برد چون ما شنا بلدیم . تا اینکه از آب رد شدیم و آنطرف آب دستور دادند از طرف فرمانده که شما استراحت کنید . چند لحظه‌ای نشستیم استراحت کنیم که حسن کفت پسرخاله خسته نباشی ، گفتم سلامت باشی . کفت شما فکر می‌کنی که ما کجا می‌رویم و چه کاری را می‌خواهیم انجام بدهیم ؟ گفتم پسرخاله اینکه مشخص است کار ما برای رضای خداست و الان هم می‌خواهیم اگر خدا بخواهد برای عملیات برویم بعد به او گفتم که حسن ، خواب دیدم که شما شهید شدی و ساکت را به من دادند تا به مشهد ببرم و من خجالت می‌کشیدم که به خاله بگویم که شما شهید شدی . و حال آمدم تا یک بار دیگر تو راببینم . گفت بادمجان بم آفت ندارد . نه ، شما برعکس خواب دیدی خودت می‌خواهی شهید شوی و بعد همدیگر را در آغوش گرفتیم و بعد حسن مرا دلداری داد و گفت : ناراحت نباش ما برای سرنگونی دشمن آمده‌ایم و انشاء الله برمی‌گردیم . خلاصه روز بعد ساعت 7/30 صبح درگیری شروع شد یک قله در وسط قرار گرفته بود و بچه های همرزم دور تا دورش را محاصره کرده بودند . حسن بیسیم چی را برداشت و به راه افتاد و دیگر بچه‌ها هم پشت سر فرمانده . البته دسته ما جدا بود و ما خودمان را به روی قله رساندیم و با دوربین حسن و دیگر همرزمانش را می‌دیدیم . بیسیم به پشت ایشان بود و با فرمانده‌اش صحبت می کرد تا به سر قله رسیدند و دشمن یک طرف قله و بچه‌ها ی ما هم طرف دیگر قله بودند و سر قله به هم رسیدند و از داخل گندمها گلوله‌ای به حسن اصابت کرد و او به زمین افتاد دوستانم مرا دلداری می‌دادند که چیزی نیست مجروحیتش سطحی است . که در آنجا حسن به همراه سه نفر دیگر از برادران به شهادت رسیدند و دو نفر مجروح شدند که یکی از آنها انگشتش قطع شد و خلاصه در آن مدت 4 ساعت ما نتوانستیم شهداء را از روی قله به پایین بیاوریم چون درگیری خیلی شدید بود و هنوز دشمن در داخل کندمها کمین کرده بود تا اینکه شهید کاوه به شهید صیاد شیرازی دستور دادند که چند تا هلیکوپتر برای ما بفرستند که قله را پاکسازی کنند . خلاصه قله پاکسازی انجام شد و شهداء را از قله پایین آوردند بعد که به مهاباد رسیدیم ، رفتم تا پیکر حسن را ببینم که دیدم بدنش به خاطر اینکه در آفتاب مانده بود سیاه شده بود تا اینکه روز بعد سؤال کردند که این شهید کسی را در اینجا دارد؟ گفتند : پسرخاله اش است که از من خواست که به نشهد بروم و ساکش را به خانواده اش تحویل بدهم و خبر شهادتش را به خانواده ایشان اطلاع دهم . که من نیز به مشهد آمدم و نیز ابتدا به پدرش و بعد همسر … خبر شهادتش رادادم .

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی

متن کامل خاطره


یادم می‌آیدزمانی که به اتفاق حسن عازم منطقه بودیم و در حال سوار شدن قطار بودیم حسن کفت : پسرخاله الان که سوار قطار می‌شوی دیگر فکر برگشتن نباش و فقط به فکر این باش که خودت را زودتر به کربلا برسانی .

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی

متن کامل خاطره


پدرم شب نوزدهم به شهادت رسید ودوستان پدرم نقل می کردند که به خاطر اینکه خون زیادی از او رفته بود به شهادت رسیده و می گفتند : گلوله به جایی خورده بود که اگر زودتر وی را به بیمارستان می رساندند نجاب پیدا می کرد و اشاره نمودند که پدر شب عملیات گفته اند که من می دانم امشب به شهادت می رسم و در آن شب پدرم به همراه چند نفر دیگر برای دیدبانی از یک گندم زاری عبور می کنند که در همانجا به شهادت می رسدند وپدرم به آرزوی خودش می رسد .

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی

متن کامل خاطره


روز آخری که ایشان می خواستند عازم جبهه شوند انگار به وی الهام شده بود که ایندفعه شهید می شود و با همه خداحافظی کرد و گفت : اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید و اگر گریه کنید من راضی نیستم شما برای سلامتی امام دعا کنید .

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی

متن کامل خاطره


به یاد دارم یک روز که ایشان از جبهه به مرخصی آمده بودند یکی از اقوام ما را برای صرف غذا به منزلشان دعوت کردند و در آنجا از ما پذیرایی مفصلی شد وقتی به منزل برگشتیم همسرم گفت : اینجا که رفتیم باب دل من نبود چون خیلی ریخت و پاش و اسراف کردند آنها می توانستند به جای این همه خرج شکم چند فقیر را سیر کنند و یا اینکه به جبهه کمک کنند .

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی

متن کامل خاطره


همان شبی که ایشان به شهادت رسیده بود من خواب دیدم که پایشان تیر خورده و در گندمها غلت می خورد و کسی در آنجا نیست که او را نجات دهد وفقط می گوید یا حسین … یا حسین … . .

آخرین وداع با خانواده

موضوع : آخرين وداع با خانواده

راوی : سارا منصوری

متن کامل خاطره


شبی که فردایش پدرم قرار بوده به جبهه اعزام شود به منزل خاله ،دایی و دیگر اقوام می رود و همه را به منزل مادر بزرگم دعوت می کند و آن شب همه اقوام دور هم جمع می شوند و آن شب همه اقوام دور هم جمع می شوند و آن شب به همه خیلی خوش می گذرد . صبح روز بعد که پدرم می خواست برود من مریض سختی بودم و وضعیت حالی من آنقدر وخیم بوده که همه نگران بودند با تمام این مسائل پدرم مرا می بوسد و خداحافظی می کند می رود تا سر میلان میرسد دوباره برمی گردد و دوباره مرا می بوسد و باز مجدد خداحافظی می کند و این عمل را چند بار تکرار می کند . مادر بزرگم می گوید : شاید به پدرش الهام شده که این بچه می خواهد از دنیا برود و برای همین دلش نمی خواهد برود و هی بر می گردد و اینقدر این صحنه ناراحت کننده بود که همسایه ها اشکشان در می آیدو زمانی که برای آخرین بار می آید مرا ببوسد . مادر بزرگم به وی می گوید : پسرم ،برو دیرت می شود . بعد مادرم می گوید : اجازه دهید ما تا راه آهن با شما بیا یم ، پدرم می گوید : من دوست ندارم که کسی همراهم بیاید در همینجا خداحافظی می کنم و من وخواهرم را می بوسد ومی رود بعد مادرم و دیگران بخاطر وضعیت من نگران حالم بودند و بعد مرا بر می دارندوبه منزل خاله بزرگم می برند در آنجا بعداز افطار خواهرم شروع به گریه کردن می کند و هی داد می زند و دائم گریه می کند و همشبطرف قاب می رود ودست روی عکس پدرم می گذاشته وگریه می کرده بعد همه گفتند : چرا اینجوری میکند . بعد مادر می زند زیر گریه و می گوید حتما این بچه یک خبری می داند که اینقدر بی آرامی می کند و هر چه اورا بغل می کنند راه می برند ولی آرام نمی گرفته وتا اینکه صبح آن روز خبر شهادت پدرم را آوردند و همان شب که خواهرم گریه می کرده پدرم در عملیات بوده ودر همان شب به شهادت می رسد .

منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19712

آخرین تغییر ‏۱۲ بهمن ۱۳۹۹، در ‏۱۳:۰۱