شهید سید محمد علی مهرداد ایسک
| محمد علی مهرداد ایسک | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | فردوس |
| شهادت | پاسگاه زید، 1365/10/23 |
| یگانهای خدمت | لشکر 5 نصر |
| سمتها | مسئول واحد 1ط 4 |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:سیدمحمود |
کد شهید: 6536581
نام : سیدمحمدعلی
نام خانوادگی : مهردادایسک
نام پدر : سیدمحمود
محل تولد : فردوس
تاریخ شهادت : 1365/10/23
مکان شهادت : پاسگاه زید
تحصیلات : نامشخص
یگان خدمتی : لشکر 5 نصر
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : مسئول واحد 1ط 4
محتویات
خاطرات
امدادهاي غيبي
سیدمحمد علی مهرداد
یک شب نیروهای عراقی گرای پایگاه ما را درکنار رود کارون گرفته بودند و با توپهای دوربرد می زدند. آتش ازاول شب شروع وشدت آن به حدی بود که صدای انفجار گلوله ها بچه ها را آرام نمی گذاشت. هرکدام از گلوله در فاصله 50 متری، 100متری و یا در نزدیک پایگاه به زمین می خورد ولی به کسی آسیبی نمی رساند. ساعتی پس از نیمه شب یکی از گلوله های توپهای عراقی در داخل آسایشگاه نیروهای خودی که در حال خواب بودند افتاد ولی به خواست خداوند از آن همه نیرو که آنجا خوابیده بودند فقط یک نفر به شهادت رسید.
خواب و روياي شهادت
سیدمحمد علی مهرداد
آخرین مرتبه ای که همسرم محمد علی مهرداد می خواست به جبهه برود یک شب خواب دیده بود که سوار بر اسب سفیدی است که با سرعت حرکت می کند در یک لحظه با دریای خونی مواجه می شود وقتی که از اسب پیاده می شود می بینید که آب دریا زلال می شود بعد از دیدن این خواب گفت: من این مرتبه دیگر از جبهه سالم بر نخواهم گشت.
عشق شهادت
علی اکبر ایماندوست
بعد از عملیات کربلای 4 خانوادگی 2-3 روزی به خانه برادر مهرداد رفتیم یک روز دیدم برادر مهرداد غمگین و ناراحت است. ایشان را به کناری کشیدم و گفتم : سید جان چه شده ، ناراحت هستی ؟ شما که اکنون در کنار زن و بچه ات هستی و هر کسی آرزو دارد به مرخصی بیاید و در کانون گرم خانواده اش باشد . ایشان رو به من کرد و گفت : می دانی چه هست ؟دنیا برای من زندان شده ، الان مثل این است که مرا در قفس کرده باشند و این میله های قفس یکسر به من نزدیکتر می شوند . در ادامه گفت :این مرتبه، دفعه آخری است که شما را می بینم چون من از بین شما خواهم رفت و این سری که به جبهه بروم دیگر برگشتی در کار نیست و شهید خواهم شد . بعد از مدتی که در جبهه بود در جریان عملیات کربلای 5 به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
خاطرات نحوه مجروحيت
سیدمحمد علی مهرداد
در تاریخ8 / 9 / 60 روز می رفت که به غروب نزدیک شود سرخی غروب خبر از حماسه ای دیگر و تحولی عظیم داشت در دو طرف جاده صف های طولانی سربازان اسلام با گامهای استوار چشم می خورد کفر ستیزان اسلام لبخند رضایت بخش بر چهره ، فریاد الله اکبر بر لب ، سلاح مرگبار بر دوش ، شور عظیم در سر ، با هجوم تازه در پیش خورشید می رفتند که غروب کنند . انگار خورشید عمر فریب خوردگان صدامین به غروب خود نزدیک می شدند و شب تاریک و سیاه و شومی در پیش داشتند . هیچ کس نمی دانست فردا چه می شود فقط همه چیز و همه کس خبر از نصرتازه و معجزه دیگری میداد روز غروب کرد تاریکی موحش همه چیز را در حلقوم خویش فرو برده بود شب پرده سیاهی بر صحرایی که زیر پای سربازان اسلام پیموده می شد کشیده بود . تاریخ در حال تکرار شدن بود. چهره ها در سیاهی شب می درخشید ، زمان معراج فرا می رسید عاشقان در جستجوی معشوق و عابران در جستجوی معبود شتابان بودند. ساعت 8 شب به خط مقدم جبهه منتقل شدیم و نماز را در آنجا خواندیم سپس شام خوردیم و به سوی مواضع دشمن ره راه افتادیم . صفی طولانی در سیاهی شب استوار و پای کوبان آرام و مصمم طی طریق می کرد گویی می روند که فتحی برصفحه تاریخ بنگارند که فتح الفتوح باشد. هنوز شب به نیمه نرسیده بود که باران رحمت حق تعالی باریدن گرفت، گویا پروردگار می خواست بدن سربازان خود را در زیر رگبارهای رحمتش طاهر گرداند و نیز بدینوسیله زمین زیر پای سربازان خود را محکم و نفوذ ناپذیر کند و قلوبشان را آرام گرداند و مزدوران صدامی را به داخل خاک سنگرهایشان بکشاند تا اینکه هنگام حمله سربازان اسلام خبری از استقامت نباشد. نیمه های شب به نزدیک مواضع عراقی ها رسیده بودیم. صدای سربازان مزدور عراقی که به عربی صحبت می کردند موحش صحرا را درهم می شکست و رگبارهای عراقی و تیرهای رسام و منوّرهای پی در پی صحنه ای جالب ساخته بود . در طول عمرم هرگز چنین لحظه ای را ندیده بودم و به این اندازه به دشمن نزدیک نشده بودم و جنگ را به این نحو لمس نکرده بودم. هنوز نمی دانستم چه خواهد شد، فقط می دانستم که امشب شب بزرگی است و دیگر هیچ. منورها یکی پس از دیگری شب را مثل روز روشن کرده بودند در این لحظه درست به پشت میدان مین که با دو ردیف سیم خار دار مستحکم شده بود رسیدیم و در همانجا نشستیم . در این میدان مین برادران اطلاعات عملیات و تخریب معبر زده و آمار نموده بودند که رزمندگان از آن جا عبور نمایند. سربازان عراقی از عملیات هنوز خبردار نشده بودند و فقط تیر اندازیهای بی هدفی می کردند. گروهان ما دوبی سیم چی داشت. یک بی سیم ، بی سیم دار بود که همان شب خراب شده بود و تنها یک بی سیم چی صدایش به گوش می رسید و با همان ریتم مخابراتی شبکه را صدا می زد. ساعت12 شب بود همگی در انتظار دستور حمله بودند که از بی سیم اعلام بشود. لحظه ی عجیب و سکوت مرگباری بود. رگبارهای رسام کالیبرهای دشمن سکوت را درهم می شکست و همه منتظر واقعه ی بزرگی بودند. ناگهان صدای بی سیم را شنیدم که می گفت: از مرکز به کلیه واحدها (یا حسین) با گفتن این جمله ناگهان وضع به کلی تغییر کرد و فریاد فرمانده را شنیدم که می گفت: حمله، حمله، موعود فرا رسیده بود، به دستور فرمانده همگی از جا برخاستند و به سوی خاکریز عراقی ها گه چند متری ما بود هجوم آوردند و هرکس می خواست خود را زودتر به سنگر های دشمن برساند و آنها را به درک بفرستد. در این لحظه کالیبرها روبه بچه ها کار می کرد. بعد از چند لحظه از شروع فرمان حمله خود را بر بالای خاکریز دشمن یافتم. بالا رفتن از خاکریز و الله اکبر گفتن ها هیجان خاصی داشت. فریاد الله اکبر بچه ها لرزه بر اندام مزدوران بعثی انداخت. وقتی به خاکریز خود عراقی ها رسیدم باورم نمی شد. سنگرهای مزدوران عراقی یکی پس از دیگری به دست نیروهای سلحشور اسلام منهدم می شد. من در حالیکه به جلو می رفتم به هر سنگری که می رسیدم یک نارنجک به داخل آن می انداختم و رد می شدم . تعداد زیادی از نیروهای عراقی در همان لحظات اول حمله به درک واصل شدند و نبرد هنوز به سختی ادامه داشت. وقتی به داخل یکی از خاکریزهای مزدوران عراقی شدم آیه وجعلنا را با خودم زمزمه کردم بعد از چند لحظه اثر معجزه آسای این آیه را مشاهده کردم. در امتداد خاکریز عراقی ها در حال پاکسازی سنگر بودم و جلو می رفتم و گاهگاهی آسمان بانور منورها چون روز روشن می شد و زمانی نیز تاریکی وحشت زا همه جا را فرا گرفت در تاریکی شبهی از دور در جلو چشمانم نمایان شد ، منظره فراموش نشدنیی بود بطوریکه هنوز هر وقت به یاد آن صحنه می افتم مو بر تنم راست می شود . جلوتر رفتم سیاهواره هایی شبیه انسان را دیدم، شک کردم در ته دلم گفتم نکند نیروهای خودی باشند. برای اینکه مطمئن شوم جلوتر رفتم تا به یک قدمی سنگر رسیدم سنگر از نوع روباز بود همگی ایستاده بودند برای اینکه مطمئن شوم که خودی یا دشمن هستند رمز ژیان را چند مرتبه به سرعت تکرار کردم ولی جوابی نشنیدم درست در یک قدمی سنگر بودم که انگار در یک لحظه کسی سرم را کشید و گفت: اینها عراقیند!! انگار چشمهای آنان کور شده بود و خداوند بر چشمهای آنها پرده ای از تاریکی افکنده بود که مرا نمی دیدند با خودم فکر کردم چکار کنم در یک لحظه به سرعت نارنجک را از کمرم برداشتم و پیم آن را کشیدم و تمام نیرویم را جمع کردم و به سرعت چند قدم بزرگ برداشتم و در 5 الی 6 متری سنگر خود را به زمین انداختم و دراز کشیدم همانطور که انتظار می رفت نارنجک منفجر شد و سنگر مزدوران عراقی با خاک یکسان شد. می خواستم بلند شوم گرمی همراه با سوزش در پای راستم احساس نمودم و وقتی نگاه کردم دیدم چند ترکش در پای راستم خورده است. هنوز در این فکر بودم که چکارکنم سوزش و گرمی خاصی در دست چپم احساس کردم و متوجه شدم ترکش دیگری بر دست راستم فرو آمد. دو مرتبه به پایم گاه کردم جریان خون را دیدم و محل ترکش خورده کم کم داشت سرد می شد و قدرت تحرک از من سلب شده بود کیسه کمکهای اولیه را که به کمربندم بسته بودم در آوردم و چند بار داخل آن را بیرون آوردم و با دست سالمم یک باند را به زحمت روی پایم و یک باند را روی دستم بستم اما زخم از آن کاری تر بود که باند بتواند جلوی خونریزی را بگیرد اسلحه ام را برداشتم که اگر دشمن از اطراف آمد حداقل بتوانم از خود دفاع کنم. چند نفر را دیدم که از دور می آیند جلوتر که آمدند متوجه شدم رفقای خودم هستند و با دیدن من خواستند بایستند ولی من با اصرار زیاد گفتم: شما را به خدا، شما فقط جلو بروید و ما بقی نیروهای بعثی را نابود کنید. بچه ها رفتند. صدای الله اکبر بچه ها و تیراندازی های پشت سرهم و انفجارهای پی در پی توجه مرا به خود جلب کرده بود. صدای فرمانده را هم می شنیدم که با فریاد بلند می گفت: شما را به امام زمان (عج) جلو بروید، حمله کنید. همچنان هجوم به سمت دشمن از سوی نیروهای ما ادامه داشت و خون نیز از پای من جریان داشت و تا پای خاکریز نیز چند قدمی بیشتر نبود با سینه خیز خود را به بغل خاکریز رساندم زمین بسیار نمناک و هوا سرد بود صدای مجروحین دیگر که در اطراف من زخمی شده بودند مرا می آزرد و فریاد یا مهدی (عج) ، یا زهرا (س) و الله اکبر که با صدای ضعیف از حلقوم مجروحین بیرون می آمد بگوشم می رسید و هنوز درگیری و تیر اندازی به شدت ادامه داشت گلوله های آر پی جی 7 یکی پس از دیگری خاکریزها را به لرزه می انداخت و گوشم از صدای آنها آزرده شده بود و ساعتها بدین منوال گذشت و شب تاریک و ظلمانی و پرخاطره داشت جایش را به روز روشن می داد. ستاره ها کم کم داشتند یکی پس از دیگری از صفحه آسمان محو می شدند. ساعت 7 یا 8 صبح بود اما مجروحین هنوز بر روی زمین بودند گروه امداد که قرار بود بعد از جمله وارد عمل شود تا آن زمان هنوز وارد عمل نشده بود سرم در حال گیج رفتن بود، صدای چند تن از بچه ها را شنیدم که می گفتند هرکس که می تواند مجروحین را به پشت جبهه منتقل کند. چون معلوم نیست که گروه امداد وارد عمل شود. لحظه ای با خود فکر کردم و گفتم: من که نمی توانم کسی را نجات دهم لااقل خودم را نجات دهم سپس نیروها را جمع کردم و در امتداد خاکریز به طرف نیروهای خودی به راهم ادامه دادم. تا به گروهی از برادران رسیدم که در کنار یک سنگر جمع شده بودند . به سختی جلو رفتم تشنگی سخت بر من غلبه کرده بود و همینکه چشمم به قمقمه یکی از برادران افتاد گفتم برادر قمقمه ات را بده تا کمی دهانم را خیس کنم. بعد از اینکه آب خوردم قمقمه را پس دادم حالم کمی جا آمد من همانجا ماندم ولی برادران رفتند. تصمیم گرفتم از خاکریز عراقیها به آن طرف خاکریز بروم از طریق معبر میدان مین خودم را به مواضع نیروهای خودی برسانم. تمام راه را با دست ترکش خورده بصورت سینه خیز ادامه دادم و از میدان مین عبور کردم در آن طرف میدان مین در پای درختچه ای آرام گرفتم. سرم گیج رفت و ضعف بر من غلبه کرد و از حال رفتم. لحظه ای بعد صدایی به گوشم خورد چشمهایم را که باز کردم ترکش بزرگی به اندازه دست یک انسان و شاید بزرگتر را در 5 سانتی متری خودم مشاهده کردم. بله مثل اینکه تقدیر این بود که زنده بمانم . دومرتبه تمام نیروهایم را جمع کردم و سینه خیز به راهم ادامه دادم. پس از چندی که به همین منوال آمدم نیروهای خودی را از دور مشاهده کردم با صدا و اشاره به آنها فهماندم که من خودی هستم. وقتی آنها فهمیدند که من خودی هستم آمدند و مرا به داخل سنگر بردند و سؤال کردند که تا اینجا تو را چه کسی آورده است. گفتم: خدا و بس. خلاصه می گفتند: تا اینجا حدود 2 کیلومتر است که شما سینه خیز آمده اید خدا را شکر کردم که به یاری خدا توانسته بودم این همه راه را در حالی که مجروح بودم به صورت سینه خیز و با پای پیاده آمده بودم.
پيش بيني شهادت
حسن دهقان
یک شب قبل از عملیات کربلای 5 در منطقه برونسی(پادگان
هواز) جمع شدیم و منتظر اتوبوسها بودیم که ما را به دژ خرمشهر منتقل کنند. در همین هنگام یکی از بچه ها بلند شد و یک کیسه نایلونی برداشت. وگفت هرکس صدقه ای دارد نذری نیازی دارد داخل نایلون بریزد. و همینطور دور می زد و هر کس با توجه به مقدار نذر و نیازیش مقداری پول می ریخت تا اینکه به من و برادر مهرداد رسید. من مقداری اندک پول انداختم و بعد از من برادر مهرداد هر چه پول داخل جیبش بود درآورد و داخل کیسه انداخت گفتم سید جان شما که اینهمه پول دادی بعد از عملیات می خواهی چه کار کنی و موقع برگشت دیگر پول نداری.گفت: من می دانم که بر نخواهم گشت. حالا شما خاطر جمع باش که من به پول نیازی ندارم .
عشق شهادت
سید حسین مهرداد
بعد از اتمام آزاد سازی مهران زمانیکه برادرم محمد علی مهرداد از جبهه به فردوس برگشت من از ایشان پرسیدم : شما در عملیات چه دیدید ؟ برایمان تعریف کنید. ایشان فقط گفت : که: همه چیز توی عملیات فراهم بود تنها چیزی که نبود همان لیاقت شهادت من بود که ان شاءالله در آینده این مسئله برایم فراهم خواهد شد .
خبر شهادت
سید علیرضا مهرداد
روزی که جنازه برادرم شهید محمد علی مهرداد را قبل از تشیع در داخل بسیج آیسک گذاشته بودند همگی برای دیدن جنازه آنجا رفتیم من چون آن روز حال خوبی نداشتم متوجه وقایع اتفاق افتاده در آنجا نشده بودم اما از اطرافیان بعداً شنیدم که مادرم جهت دیدن جنازه مادرم خیلی استوار و متین به بالای تابوت رفته و سپس خم شده و دست برادرم را از تابوت بالا گرفته و سپس بوسیده و با همان حال گفته بود پسرم تو هر وقت از جبهه می آمدی دست مرا می بوسیدی اما حالا من به اینجا آمده ام و دستت را می بوسم به شرط اینکه بدون من بهشت نروی .
قداست لباس سپاه
سید محمود مهرداد
روزی که محمد علی می خواست به سپاه برود و استخدام شود جای من آمد وگفت: من می خواهم بروم و در سپاه استخدام شوم نظر شما چیست؟ گفتم: پدر جان، من افتخار می کنم که شما در سپاه استخدام شوی.
دقت در بيت المال
سید محمود مهرداد
یک دفعه به علت مریضی جهت مداوا به فردوس رفتم مستقیم به سپاه رفتم که محمد علی مرا به دکتربرد. وقتی می خواستیم به دکتر برویم محمد علی گفت: پدر جان ،بیاید پیاده برویم. من تا قبل از این فکر می کردم که محمد علی مرا با موتور یا ماشین تا بیمارستان می رساند . من با توجه به کمردرد شدید داشتم همراه پسرم محمد علی به طرف بیمارستان راه افتادم در بین راه محمد علی گفت: پدر جان ،استفاده شخصی از وسایل سپاه خوب نیست چون این وسایل متعلق به بیت المال است .
دقت در بيت المال
فاطمه دهقان
در یکی از شبهای زمستان برف آمده بود وهوا خیلی سرد بود به همین به همسرم (محمد علی مهرداد ) گفتم : یک کاری بکنید و برایمان مقداری نفت تهیه کنید همسرم فاصله زیاد خانه مان تا پمپ بنزین را 10 مرتبه با دوچرخه رفت وبرگشت ودر هر مرحله دو گالن نفت با همان دوچرخه همراه خودش آورد در همین بین یکی از دوستان خانوادگی ایشان را دید وگفت : آقا محمد علی شما دیگه چرا شما که تمام وسایل سپاه در اختیارت است ومی توانید از آنها جهت آوردن نفت استفاده کنید ایشان گفت : وسایل سپاه مال بابایم که نیست ، مال بیت المال است .
[۱]
