شهید رضا مهربانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۹ توسط Bozorgmehr98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 7500434

نام : رضا

نام خانوادگی : مهربانی‌

نام پدر : محمدجواد

محل تولد : نیشابور

تاریخ شهادت : 1375/10/15

مکان شهادت : محورزاهدان‌ خاش

تحصیلات : نامشخص

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : سایر

گلزار : شهدا

خاطرات

عشق به ائمه اطهار

محمد مهربانی


یک شب که به اتفاق برادرم در مسجد نشسته بودیم روحانی مسجد روضه امام حسین و طفل سه سال اش را نقل می کرد که به یاد خودم افتادم چون من هنگام فوت پدرم 3 سال داشتم در آن شب خیلی گریه کردم. وقتی از مسجد بیرون آمدیم برادرم به من گفت امشب خیلی گریه کردی، به ایشان کفتم امشب خاطره پدرم برایم زنده شد و چون خودم پدر ندارم حال حضرت رقیه را با جان و دل احساس کردم برادرم در حالی که مرا در آغوش گرفت، گفت: برادر جان غصه نخور تو این دنیای به این بزرگی تنها ما نیستیم که از وجود پدر محروم هستیم آن قدر فرزند شهید در مملکت ما وجود دارد که حتی پدر خود را هم ندیده اند و تنها دلشان را با عکسی که از پدرشان دارند خوش کرده اند که من و تو در برابر آنها هیچیم. آن شب را تا چند ساعتی برایم از بچه های بی سرپرست صحبت کرد و مرا دلداری داد و بعد از چند وقت که خبر شهادتش را برایمان آوردند آن موقع بود که وجود بی پدری را واقعا احساس کردم زیرا دیگر او نبود که بتواند مانند فرزندی با پدر خویش با او دردل کند و او با حرفهای آرام بخشش مرا آرام کند، روحش شاد.


خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

صدیقه قادری


دو روز قبل از شهادت پسرم آقا رضا، با پسر دیگرم حرفم شد و سر صدا کردم. همان شب خواب دیدم یک شیئ محکم به قلبم خورد و از خواب پریدم. عمویش پرسید چه شد؟ گفتم نمی دانم یک چیزی در خواب محکم به قلبم خورد صبح روز بعد با پسر دیگدم تماس گرفته بودند و گفته بودند که برادرت تیر خورده من خانه بودم که دیدم دامادم به همراه پسرم آمدند و من هنوز از آن خواب دیشب ناراحت بودم و گریه میکردم. پسرم پرسید چرا گریه می کنی؟ من سکوت کردم و وقتی مرا در این حال دید او هم شروع به گریه کرد. از ایشان سوال کردم تو چرا گریه می کنی؟ اما او چیزی نگفت و پرسید عمو جان کجاست؟ کفتم محل کارش. گفت: من می روم عمو را ببینم. بعد از ظهر رفتم خانه عمویش دیدم همه داد می زنند و گریه می کنند پرسیدم چی شده؟ اما آنها چیزی نگفتند، نگران شدم و برگشتم خانه، نیمه های شب بود که صدا زنگ در آمد فکر کردم رضاست. در را باز کردم دیدم عروسم است که به من گفت: مادر برادرم می گوید چرا گذاشتید رضا برود؟ که این حرف او نگرانیم را دوبرابر کرد و گفتم چه شده؟ آیا تصادف کرده است. گفت: نه ماشینش را توی راه گرفته اند. به همراه عروسم به راه افتادیم و رفتیم خانه پسرم علی دیدم همه آنجا نشسته اند و دارند گریه می کنند پرسیدم برای رضا چه اتفاقی افتاده است؟ یکی از آنها به من گفت خبر داده اند یکی از سربازها را داخل راه گرفته اند و او را به شهادت رسانده اند حالا معلوم نیست که پسر تو باشد. تا این حرف را شنیدم از هوش رفتم وقتی به هوش آمدم فهمیدم چی شده. یکی از همرزمهنش تعریف می کرد داخل راه با اشرار برخورد کرده که اشرار ماشینش را سوراخ سوراخ کرده اند که یک تیر از پشت به قلبش اصابت کرد و به شهادت رسید.


خواب و روياي شهيد

علی مهربانی


یادم می آید آخرین شب چله ای که برادرم رضا زنده بود، همگی در خانه ما جمع شده بودیم و آن شب را تا صبح به تعریف خاطراتی از پدر پرداختیم. از قضا همان شب برادرم پدرم را در خواب می بیند و همین خواب حال او را دگرگون و پریشان می کند. فردای آن روز از همه ما خواست بر سر مزار پدرم حاضر شویم ما هم طبق عادت که هر جمعه به قبرستان می رفتیم، آن روز را نیز که جمعه بود به آنجا رفتیم. برادرم رضا خیلی بی طاقت شده بود و حال عجیبی داشت و بیشتر از همیشه دوست داشت که هر چه زودتر به محل دفن پدرم برسیم و این حال او مرا نگران کرده بود. همین که به قبرستان نزدیک شدیم برادرم با شتاب خود را به قبر پدرم رساند و در حالی که با کسی صحبت می کرد چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد من به محض اینکه به نزدیک او رسیدم از جایش بلند شد و صورتش را که از گریه خیس شده بود از من پنهان کرد و به سمت دیگر قبرستان راهی شد من که متوجه اشک های او شده بودم فورا فاتحه ای خواندم و به دنبالش راه افتادم به سرعت خود را به او رساندم دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و از او پرسیدم چه شده داداش؟ چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟ دستم را گرفت و مرا به کنار دیوار برد و هر دو روی زمین نشستیم. سرش را میان دو دستش گرفت و در حالی که صورتش از اشک کاملا خیس شده بود به من گفت: دیشب خواب پدرم را دیده ام. با نگرانی پرسیدم چه خوابی؟ او گفت: پدر بر روی سنگ مزارش خوابیده است. همینکه مرا دید که سمت او میروم رویش را از من برگرداند و در عالم خواب بسیار ناراحت شدم. گفتم چی شده بابا چرا از من رو برمی گردانی از من چه خطایی سر زده؟ من که همیشه به فکر شما هستم و در حالی که بردستهای او بوسه می زدم از او خواستم که صورتش را به طرف من برگرداند پدر هم که اصرار بیش حد مرا دید صورتش را به من کرد و در حالی که به من لبخند می زد آغوشش را بر روی من باز کرد من ناگهان از خواب بیدار شدم و دیگر تا صبح نتوانستم بخوابم. همه اش نگرانم که چرا پدر رویش را از من برگردانده بود صحبت برادرم که به اینجا رسید هر دوی ما با صدای بلند شروع به گریستن کردیم اما من سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و او را دلداری دادم و بعد که کمی آرام شد دو نفری نزدیک بقیه آمدیم و همگی به خانه برگشتیم درست بعد از 15 روز خبر شهادتش را به ما دادند که من بعد ها خواب برادرم را اینطور تعبیر کردم که پدرم نمی خواست جدایی بین من و او ببیند زیرا می دانست ما بیش از حد به هم وابسته هستیم.


همت در رفع مشکل ديگران


آمنه بلوچی


درست 23 مرداد سال 73 بود که برای رفتن به زیارتگاه جمکران از یک هفته قبل آماده شده بودیم و قرار بود راس ساعت 4 بعد از ظهر همگی در محل مورد نظر حاضر باشیم همین که از خانه بیرون رفتیم صدای گریه و ناله یکی از همسایگان توجه ما را به خود جلب کرد ناگهان همسرم در جا میخکوب شد وساک دستی اش را به زمین گذاشت من اصرار داشتیم که هر چه زودتر برویم چون به اندازه کافی وقت نداشتیم. اما آقا رضا نمی توانست قدم از قدم بردارد ناگهان در خانه روبرو باز شد و در حالی که زن همسایه مان بچه اش را بغل گرفته بود دوان دوان به کوچه آمد همسرم که فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است بلا فاصله جلو رفت و در حالی که بچه را از دست مادرش گرفت علت ناراحتی او را پرسید همسایه ما ابراز داشت که پسرم را تشنج گرفته است. الان از دستم می رود آقا رضا به من گفت تو به خانه برو وخودش فورا به بیمارستان رفت من ابتدا از اینکه نتوانستیم خودمان را به دیگر همسفرانمان برسانیم ناراحت بودم ولی از طرفی سفر ما هم در آن موقعیت برای همسرم اصلا خوشایند نبود و بالاخره بعد از یک ساعت همسرم به خانه برگشت و به من گفت بلند شو برویم اما من به ایشان گفتم رفتن ما دیگر فایده ندارد ایشان مثل همیشه تبسمی کرد و گفت حالا بلند شو برویم اگر رفته بودند دوباره بر می گردیم. من هم آماده شدم و هر دو روانه شدیم توی راه به این فکر می کردم که رفتن ما دیگر بی فایده است چون واقعا دیگر دیر شده بود اما همین که به مقصد رسیدند و اتوبوس که آمد خیلی تعجب کردم همسرم نگاهی به من کرد و گفت دیدی خانم اگر جایی قسمت انسان باشد و او را بطلبند حتما مقدمات آن زیارت و سفر خود به خود فراهم می شود اگر چه تمام مخلوقات دست به دست هم بدهند مانع آن بشوند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده