شهید یوسف یوسفی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۱ توسط Mirdadi9705 (بحث | مشارکت‌ها)

شهیدیوسف یوسفی

تاریخ تولد : 1341/01/10 تاریخ شهادت : 1361/07/09

محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : اردبیل - جمایران

rId5

زندگی نامه

بسمه تعالی دهم فروردین ماه هزاروسیصد و چهل و یک در روستای جمایران از توابع شهرستان اردبیل پسری به دنیا آمد که اسمش را یوسف گذاشتند. پدرش حسین علی یوسفی و مادرش زیبا خدادادی هر دو بیسواد بودند. آن دو با کار کشاورزی و دامداری زندگی خود را می گذرانیدند. خانواده ای 9 نفره داشتند که یوسف سومین فرزند خانواده شان بود. زندگی در روستا سختی های خاص خود را داشت و البته در سایه تلاش پدر و توجهات مادر خانواده به فرزندان مشکلی احساس نمی گردید. یوسف در کنار برادران و خواهران خود بازی می کرد و بزرگ می شد و البته با پسر دایی اش صابر، جابر، و فیروز خدادای بیشتر انس و الفت داشت. طولی نکشید که آنها با ترک روستا به اردبیل مهاجرت کرده و در محله صاحب الزمان (ع) ساکن شدند. دوران ابتدایی را ایشان در همان محل به تحصیل علم پرداخت و با موفقیت دوران ابتدایی را به پایان رسانید. تلاش خانواده باعث شد که از لحاظ اقتصادی مشکل خاصی نداشته باشند و این موضوع زمینه را برای ادامه تحصیل یوسف فراهم می ساخت. تا این که دوران راهنمایی را هم در مدرسه شهید قمیصی اردبیل با علاقه و اشتیاق خواند. چون پدر در فصل کشاورزی و دامداری در روستا ساکن می شد، یوسف نیز به کمک به پدر و مادرش در امورات مربوط به کار کشاورزی کمک می کرد. دوران نوجوانی یوسف مصادف شد با انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره) که این موضوع باعث روی آوردن یوسف به انقلاب شد و با عشق و علاقه طرفدار حضرت امام و آرمان های ایشان شد. با اختصاص اوقات فراغت خود به حضور در پایگاه محله و مسجد و حضور در عزاداری های سرور و سالار شهیدان به شخصت انقلابی و جهت گیری های سیاسی و اجتماعی اش سمت و سو بخشید و با دفاع از ولایت فقیه و رهبری حضرت امام خمینی (ره) به تبلیغ انقلاب و ترویج آن پرداخت. رابطه صمیمانه با دوستان و اهالی محله و خواهران و برادرانش و آشنایان، او را در میان مردم به چهره ای قابل قبول و محبوب تبدل کرد. تداوم جنگ تحمیلی و شهادت جوانان بسیاری باعث شد که در خود احساس دین و وظیفه نسبت به وطن و انقلاب خویش نماید. به همین خاطر ضمن حضور در برنامه های مذهبی و اسلامی و ترغیب جوانان به حضور در جبهه های حق علیه باطل و روی آوردن به قرآن و آموزش های عقیدتی، آماده حضور در خطوط مقدم نبرد شد. در طی همین مدت با خانم خوش آواز پرنیا ازدواج کرد. داماد 17 ساله و عروس 14 ساله به مدت 11 ماه در کنار هم زندگی مشترکی داشتند. در این مدت اندک مهربانی و مردمی بودن و انقلابی بودن و حضور پرشور در عزاداری های سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) توسط یوسف برای همیشه در ذهن عروس 14 ساله به یادگار ماند. عاقبت یوسف برای پاسخ دادن به وحشی گری های دشمن متجاور به جبهه رفت و در مدتی که به مرخصی می آمد، دایماً در فکر جبهه و دوستان رزمنده اش بود. گویی که شوق اشتیاق شهادت، لطف و صفای رزمندگان و فضای معنوی و بی نظیر جبهه جای خود را در دل یوسف روز به روز محکمتر می کرد. به طوری که عاقبت یوسف در حالی که در پست نگهبانی خود در سومار مشغول نگهبانی بود، در اثر درگیری با دشمن و بر اثر اصابت ترکش در تاریخ 1360/07/13 زندگی مادی و پست ما را ترک و به جهان ابدی سفر کرد. شهادت او باعث تحریک و ترغیب جوانان بسیاری برای مبارزه با دشمن شد. به طوری که مردم با افتخار و سربلندی پیکر مطهرش را در قبرستان عمومی روستای جمایران به خاک سپردند و جوانی 19 ساله که می توانست دست پدر و مادرش را بگیرد و آرزوهای عروس جوانی را برآورده سازد، به خاطر تجاوز و زیاده طلبی دشمن پلید، ردای شهادت بر تن کرد و داغ هجران او بر دل دوستانداران شهید باقی گذاشت. پدر شهید می گوید: «تازه اعمال حج را به پایان رسانده بودم و به هتل برگشته بودم و مشغول استراحت بودمک مردی به خوابم آمد و گفت: آیا همه اعمالت را به جای آورده ای؟ » به آن مرد که روحانی بود گفتم: « بله همه اعمالم را انجام داده ام. اما از شهدا شرمنده ام که نتوانستم به جای آنها نیز اعمال انجام دهم.» مرد در حالی که باغی با صفا را نشانم می داد گفت: شهدا از همه بعد از انجام اعمال خود، آنجا جمع شده اند و نیازی به اعمال ندارند. از خواب پریدم و خوابم را به همراهان تعریف کردم. همگی به حال شهدا و به سعادت ابدی آنها اشک شوق و حسرت ریختیم.

وصیتنامه

بسم رب الشهداء والصدیقین وصیت نامه سربازاسلام یوسف یوسفی به خدمت پدربزرگوارم سلام وبه مادرعزیزم سلام وبه برادرهایم وخواهرهایم سلام وبه تمام دوست واشنایان سلام وبه شهدای گلوگون کفن ایران سلام وبه رزمندگان اسلام سلام. پدرم ومادرم اگرمن شهید شدم به من گریه نکنید ومادرعزیزوبه خواهرهایم بگو روسری مشکی نبندید مادرعزیز چون من می دانم تو گریه میکنی به علی اکبر قاسم گریه کن ومادرعزیزم اگرمن من شهید شدم توافتخارکن وپدرجان برادر کوچکم فرهاد را بفرست درس بخواند وبرادران عزیزاگرمن شهید شدم افتخارکنید وجنازه ما را به ده خودمان ببرید هرشب جمعه بیایید نعش و قبرما رازیارت کنید وحمد وسوره بخوانید گریه نکنید به همه برادران اسلام تقاضای عاجزانه دارم وبه رهبرپیراسلام یاری کنند وخواهش من این است سنگرهای ما را خالی نگذارند. این شعر را به خانواده ام می نویسم به زبان ترکی. من سربازم قراندورکتابیم. دین اوست اولمکدن یوخ اصطرابیم با شاچاتا گرگ بو انقلابیم من سربازام بودورمرامیم خمینی دورفرمان دهیم امامیم من سربازام ال چکمیشم جانیمنان المیمنن گوزلریمنن هم قانیمنان دشمن وحشت ایلرایمانیمنان اخرحقیقت عالمه شهید اولماق بالدان شیریندی من سربازام گچه گوندوزیاتمارام داغلارکیمی محکم دوروب یاتمارام حق یولوندا اوزقانیم بویانارام قاناباتان لباسیمی دشمن چاتامرامینه قویمارام من سربازام بیرسوزیم وار هریان گلسه منیم صبره دوزم وار ایلربویی کربلاده کوزیم وار علت اودی چوخ سوئلرم حسینی اوگهدیبدی بیزه امام خمینی من سربازام دشمن منن باشارماز گورخوسوننان گچه گونوز یاتماز منظورینه مقصودینه چاتماز من سربازان دشمن منه اسیردی اولسمده سنگرمنه قبردی من دشمنم شیطانه شیطان منه من دشمنم عدوانه عدوان منه من سربازام قرآنه قربان منه باک اییمرم ظالیمه باش اکمرم اولنجک بودینیمن ال چکمرم من سربازام باغمان گیمی گلشنم یوزمنیده ال تاپساتک منهم اولدورسلرباش اکمرم دشمنه آنام نمازاوسته دعا ایلیوب الله سلامت ایت بالامی دین وصیتم بودورمنیم آنام اول سلام تیروخ اماما محبت ایت خوردا قارداشما واریوخمی حق یولوندا آتمشام من سربازام مرامیمه چاتمشام من سربازام آنا اوزون آغ اولسون صبرایت غمه قلبون گرگ داغاولسون منن اوتری باشاوروب آغلاما قره معجره منن سورا باغلاما من بیلرم اوغلی اولن قوچالار گوزلریند گچه کوندوزقارالار سن گلنده اما دیرآنالار بوخانمین اولوب بالاسی گلور حرمت ایدین شهید آناس گلور سلام اولسوم امام امت خمینی[۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸، در ‏۱۰:۴۱