شهید سید غلام حسین موسوی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۴۳ توسط Khoshkenar9712 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

شه ی د س ی دغلام حس ی ن موسو ی

تار ی خ تولد :1341/01/01

تار ی خ شهادت : 1363/07/05

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :گ ی لان - رشت - طالم سه شنبه


زندگی نامه: شه ی د س ی د غلام حس ی ن موسو ی فرزند س ی د موس ی در سال 1343 در خانواده ا ی متد ی ن و مذهب ی چشم به جهان گشود. تحص ی لات خود را تا مقطع پنجم ابتدا یی ادامه داد و سپس در کار کشاورز ی کمک حال پدرش بود و در همه حال به همه ی خانواده ی خود کمک م ی کرد. در سال 1362 به عنوان سرباز وظ ی فه به جبهه ها ی حق عل ی ه باطل اعزام شد .

برا ی آخر ی ن بار که به مرخص ی آمد حال و هوا ی خاص ی داشت و تمام سع ی خود را کرد که در ا ی ن 10 روز مرخص ی به همه آشنا ی ان و دوستانش سرکش ی کند و از آنها حلال ی ت بطلبد. حت ی پ ی ش ی ک ی از دوستان خود رفت و انگشتر ی به او هد ی ه داده و گفته بود که ا ی ن آخر ی ن مرخص ی من است. ا ی ن ان گشتر را برا ی ی ادگار ی از من نگه دار. حت ی در موقع رفتن پول ی که پدرش بابت مخارج راه به او داد، نم ی گرفت اما چون مادرش ناراحت شده بود پول را م ی گ ی رد و م ی گو ی د : ا ی ن بار پول ن ی از ندارم، ا ی ن پول را برا ی مخارج ماه محرم به مسجد هد ی ه کن ی د . ول ی باز مادرش اصرار م ی کند و او پول را گرفته و به دور از چشم مادر ز ی ر فرش م ی گذارد که بعد از رفتنش خانواده متوجه ا ی ن مسئله م ی شوند .

در لحظه ی خداحافظ ی چند ی ن بار مادرش را در آغوش گرفت و او را بوس ی د مخصوصاً پ ی شان ی مادر را، و ی ک نگاه عم ی ق به چهره اش کرد و دست مادرش را در دست برادر کوچکش قرار داد و گفت: جان تو و جان مادرم، مواظب مادر باش. هنگام رفتن چند قدم ی که خانواده او را بدرقه م ی کردند دائم بر م ی گشت و خانه را نگاه م ی کرد و با رفتار خود به خانواده اش فهماند که ا ی ن آخر ی ن مرخص ی است .

او هر بار که به مرخص ی م ی آمد هنگام رفتن پدرش خ ی ل ی به او سفارش م ی کرد مواظب خودت باش اما او هم ی شه م ی گفت: پدرجان! هرچه خدا بخواهد همان است، و ا ی ن را بدان ی د که اگر دشمن به هر ی ک از اعضا ی من ت ی ر و ی ا خمپاره بزند، نم ی تواند مرا از پا درآورد ول ی اگر به سرم بخور د مطمئن باش ی د که شه ی د خواهم شد و اتفاقاً محل اصابت خمپاره به سر ا ی ن شه ی د سرافراز بوده است .

سرانجام هنگام ی که او رو ی تانک در حال حرکت بوده، خمپاره ا ی از سو ی دشمن به سو ی ش م ی آ ی د و پشت سرش را م ی برد و او از رو ی تانک پا یی ن م ی افتد و در تار ی خ 1363/07/05 در حال ی که فقط 6 ماه از سرباز ی او باق ی مانده بود به ف ی ض شهادت نائل آمد و در اهواز در منطقه ی عمل ی ات ی کوشک در ماه محرم جان خود را تقد ی م جمهور ی اسلام ی نمود.


خاطرات:

خاطره ا ی از زبان خانواده شه ی د :

هنگام ی که س ی د غلام حس ی ن عز ی ز متولّد شد وقت ی مادر به مزرعه م ی رفت مار ی کنار ا ی ن نوازد م ی آمد و بر رو ی س ی نه اش حلقه م ی زد و خواهر 12ساله اش که کار مراقبت از او را بر عهده داشت وقت ی که متوجه ی ا ی ن مار م ی شد با شدت به دنبال مادر م ی دو ی د و ا ی ن موضوع را به مادر م ی گفت. اما وقت ی که خانه م ی آمدند د ی گر اثر ی از مار نبود. مدت ی ا ی ن مار م ی آمد و م ی رفت و خانواده و به خصوص مادر از ا ی ن موضوع بس ی ار ناراحت و نگران بودند و م ی ترس ی دند که مار به نوزاد صدمه و آس ی ب برساند. پس از پرس و جو از مرد اهل دل ی او م ی گو ی د ا ی ن مار نگهبان فرزند شماست و وقت ی که چلّه ی ا ی ن نوزاد تمام شود د ی گر ا ی ن مار نخواهد آمد و همان گونه ن ی ز شد و د ی گر اثر ی از مار نبود .

زندگ ی شهد گل است که زنبور زمان آن را م ی مکد .

آنچه م ی ماند عسل خاطره هاست.

منبع:سایت شهدای ارتش

http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37252

آخرین تغییر ‏۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸، در ‏۲۱:۴۳