شهید محمدعلی نیرآبادی تاریخ تولد :1342/05/03 تاریخ شهادت : 1363/01/12 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :البرز - کرج - امامزاده عبداله
زندگی نامه
زندگینامه شهید محمدعلی نیرابادی فرزند محمد اسماعیل از ولداباد بزرگ شهید در سال 1342/05/03 در شهر نیشابور دیده به جهان گشود ایشان در خانواده ای مذهبی که اعتقاد به ائمه اطهار سراسر وجودشان را مانند دیگر خانواده ها پر کرده است رشد و تکامل یافت از همان کودکی به پدر و مادرش در هر کاری که احتیاج به وجود او بود یاری می رساند و هیچ وقت با اینکه فرزند سوم خانواده بود و دارای 3 برادر و 1 خواهر بود از کار کردن به خانواده خویش شانه خالی نمی کرد و سعی در رضایت والدینش داشت دوران دبستان را در مدرسه تقوا ئدر محله 22 بهمن ولد اباد بزرگ مشغول به تحصیل گشت و تا کلاس پنجم دوران ابتدایی به درس خواندن ادامه داد علاوه بر درس خواندن در همان دوران کودکی به همراه برادرش در مکانیکی نیز کار می کرد و به این کار علاقه فراوانی داشت ایشان به علت مشغله کاری مجبور به ترک تحصیل گشت و به کار پرداخت در دوره نوجوانی در پایگاه بسیج فعالیت شایانی داشت و از نظر اخلاقی فردی متقی که علاقه فراوانی به یاری و دستگیری از فقیران بوده و با مردم و خویشان و اشنایان به گرمی و خونسردی کامل در مقابل مشکلات برخورد می کرد شهید نیرابادی قبل از انقلاب نیز خیلی فعال بودند و در پخش اعلامیه نیز در راهپیمایی ها هم شرکت می کردند و مادر و خانواده را نیز به شرکت در این راهپیمایی ها تشویق می کرد اخرین دیدار شهید به نقل قول از مادرش: برای بار اخر که می رفت تا دم در حیاط نگذاشت که همراهیش کنم و گفت مادر برگرد من بر نمی گردم برای من مراسم نگیرید دلم خیلی سوخت وقتی دیدم پسرم خواست برای اخرین بار با من خداحافظی کند خودش را از پنجره قطاربه بیرون پرت می کند تا به خانه بیاید و برای اخرین بار ما را ببیند ناراحت شدم و دلم برایش تنگ شد با من که خداحافظی کرد هنگام رفتنش دستکشی به او دادم و گفت مادر این اخرین دستکش است که تو به من می دهی ان روزدلم خیلی برایش سوخت برای دیدن فامیل از من خداحافظی کرد و رفت بعدها شنیدم که به من گفتند که محمد از همه خداحافظی کرده و گفته مرا حلال کنید و به مادران دوستانش گفته که من دیگر بر نمی گردم مادرم را دلداری کنید بله او که با روحیه ای باز به سوی جبهه می رفت او که خیلی زحمتکش بود و تمام حقوقی را که از کار کردن بدست می اورد در اختیار خانواده می گذاشت با اینکه به سن قانون رفتن به جبهه نرسیده بود وقتی با مخالفت خانواده برای رفتن به جبهه روبرو می شود در کمد لباس را می شکند و شناسنامه اش را در می اورد و سن خود را زیاد کرده و دفترچه اعزام به جبهه را می گیرد و بعد رضایت خانواده را بدست می اورد و به جبهه اعزام می شود لیاقت شهادت را دارد او که می دید اگر به جبهه نرود با مخالفت خانواده اش روبرو می شود با مادرش صحبت میکند و می گوید اگر من نروم پس چه کسی برود در ضمن فردای قیامت شما پیش حضرت فاطمه رو سیاه خواهید شد وقتی این حرف را زد مادرش یک لحظه به خود امد و فقط گفت که خدا به همراهت... در 12 ماه 1363 مادرش خواب می بیند که شبی پسرم را در بیابان بی اب و علف دیدم که به طرف من می دوید و من نیز به طرف او می دوم وقتی کمی نزدیکتر شدیم پسرم داد می زد مادر برگرد برگرد دشمن حمله کرده و الان است که با تانک خود به سوی ما حمله کند و من فریاد می زنم نه بر نمی گردم من چطور تو را تنها بگذارم من بر نمی گردم ولی پسرم فریاد می زند برگرد مادر برگرد مادر که با فریاد زیاد از خواب بیدار شدم فردای ان روز بود که به خانواده خبر شهادت پسرم را دادند و فهمیدیم که او درهمان شب به شهادت رسیده است.[۱] اری این است اخلاص شهیدان به امید شفاعت شهدا