شهیدمحمدحسین الهدی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگی‌نامه

سال 1337 سید حسین در خانواده‌ای معتقد و با ایمان در اهواز در آغوش پدرش آیت‌الله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت. در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات می‌بخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیت‌های سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری می‌پرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم ایران و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش می‌کرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راه‌اندازی راهپیمایی‌ها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیش‌قدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهج‌البلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس می‌کرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامی‌اش آماده می‌نمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازمان‌دهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگ‌های پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی سپاه هویزه را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین شهادت نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالی‌که 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله تانک زمين هويزه را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت.[۱]

شهید محمد حسین علم الهدی

خاطرات

  • مطالعات وسيع حسين و یادداشت‌برداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مى‏کردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مى‏کرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مى‏داد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آن‌قدر بحث و گفتگو مى‏کرد که بعضى از این‌گونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمى‏آييم![۲]
  • حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفت‌وآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مى‏شد، براى رفع مزاحمت از صاحب‌خانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت‌برداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مى‏گفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!
  • روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمه‏اى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مى‏آمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مى‏کرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مى‏کنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجه‏هاى ساواک مقاومت کنيم.
  • حسين در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راه‌اندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابان‌های اطراف حرم، پراز تانک، نفربر و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راه‌اندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «الله‌اکبر» سر مى‏داد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مى‏کردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مى‏شدند. مأموران نظامى با گاز اشک‌آور و تيراندازى، آن‌ها را متفرق مى‏کردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت.
  • حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مى‏کند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مى‏دهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مى‏کند. عده‏اى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد همگى جلوى کامیون مى‏نشينند و مى‏گويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمى‏کنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد.
  • در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجه‏ها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجه‏ها را تحمل مى‏کرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکی‌ها نمى‏داد. پس از گذشت مدت‌ها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجه‏ مها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.
  • مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمه‏هاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند.
  • در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزه‌کار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مى‏کردند و مى‏گفتند: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آن‌ها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزه‌کار، به امامت حسين، نماز جماعت مى‏خوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کرده‏اند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یک‌بار يکى از آن نوجوانان بزه‌کار به سراغ حسين آمده و مى‏گفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد.
  • در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاق‌های بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.
  • در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏کنند، به سيد حين گفتم: فلانى را دستگير کرده‏اند، آيا فکر مى‏کنى مى‏تواند در برابر شکنجه‏ها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت کند!
  • حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مى‏کرد و غالب شب‌ها، روى کتاب، خوابش مى‏برد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مى‏کند و مى‏بيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مى‏کند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مى‏گويد چراغ را روشن کن. آن برادر مى‏گويد، چرا نمى‏خوابيد، نزديک صبح است. حسين مى‏گويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مى‏گيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.
  • روزى حسين به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‏اند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مى‏زد. شهيد على جمالپور که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرت‌خواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرت‌خواهی کرد، ناگهان اشک‏هاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مى‏کنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمى‏کنيم.
  • پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مى‏کرد. دران زمان ماشین‌هایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشين‏ها استفاده نمى‏کرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاس‏ها مى‏رفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهده‌گرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مى‏رفت و سخنرانى جنگ‌های پيامبر را اجرا مى‏نمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مى‏رفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.
  • نهج البلاغه

نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...

خاطرات شهید علم الهدی[۳]


  • انس با قرآن

در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند[۴]

  • مسیر باید عوض بشه

سال ها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری ،ازمیدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود.سالی که مسئولیت هیئت با حسین بود،گفت:مسیر حرکت،باید عوض بشه علتش را که پرسیدند، گفت ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین(ع)دور مجسمه شاه بگردند!

از همان سال،دیگه مسیر عوض شد.مأمور های ساواک در به در دنبالش بودند.وقتی گرفتنش،خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده-چهارده ساله باشه.[۵]

آثار

  • نامه
  • خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مى‏کنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مى‏کردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مى‏گويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مى‏کند.» ما زندگى را در رنج مى‏گذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مى‏دويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مى‏کشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مى‏گذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مى‏شود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مى‏آورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مى‏کنيد بعد از دو ساعت خاموش مى‏کنيد به خودتان نگاه مى‏کنيد مى‏بينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.

بوردا مى‏خريد، زن روز مى‏خريد، نگاه مى‏کنيد، در فکر تهيه لباس‌ها و مدل‌های آن مى‏افتيد. استعمار فرهنگى و فرهنگ زدايى از طريق تقليد، تشبيه رقابت مصرف‌های مصنوعى و سمبليک و جلب توجه است و اينجاست که به سخن عميق محمد (ص) «من يتشبه بقوم فهومنه» پى مى‏بريم که از کلمه شبيه استفاده‌شده اگر زندگى ما مثل اروپایی‌ها شد اگر وضع لباس ما مثل مدل‌های ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانمو... شد خود نيز از نظر خصوصيات انسانى و درک و انتخاب راه زندگى به سوی او شدن ميل کرده‏ايم. يکنواختى قالبى شدن انسان‌ها در جوامع گوناگون مخصوصاً در ملت ما مرتباً به وسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسيعى از طرف مسئولان امر پياده مى‏شود همه در قالب‌های ماشينيسم، به خاطر بالا بردن مصرف جهانى مخصوصاً جهان سوم، که دنياى صنعتى به ما تحميل مى‏کند. غارت اصالت‌ها در منابع معنوى از بين رفته خصوصيات زندگى شرقى و يا اسلامى که عبارت است از: مصرف هر چه کمتر و توليد هر چه بيشتر، بوسیله عوامل آموزشى دگرگون می‌شود. چرا که اروپا اروپاى صنعتى مى‏بايست براى توليدات اضافى خود مصرف‌کننده پيدا کند و چه کند که بتواند کالاى مصرفى بدهد و موارد توليدى بگیرد و منت هم بگذاريد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سوارى خواست خرخوبى تربيت کرده باشد و... ابتدا با استعمار فرهنگى کار خود را آغاز مى‏کند سپس از يک خصيصه پاک و اصيل خدايى که به رسم امانت به انسان داده شده استفاده مى‏کند و آن تنوع به شکلى از تکامل است. ما مى‏بينيم (همراه با درد) که تمام فلسفه‏ها و مذهب‌ها و ايده آل‌ها و عشق‌ها و خواستن‌ها و... خلاصه‌شده در اين اصالت مال زندگى مادى است. وقتى زندگى مادى اصالت دارد، هدف رفاه است. پس براى چه بايد کار کرد؟ براى ساختن وسایل آسايش. به نظر شما آيا انسان امروز بيشتر آسايش دارد یا انسان ديروز؟ پس همه نيروهايمان صرف فدا کردن آسايش زندگى، براى تهيه وسايل آسايش زندگى. داستان شازده کوچولو را خوانده ‏ايد؟ آيا قربانى شدن آسايش زندگى براى چه؟ براى تکامل؟ براى تعالى؟ براى رفتن به حقيقت؟ براى رسيدن به ایده‌آل‌های مقدس انسانى، براى تقرب و نزديکى به بهترين دوست و ياور او (الله)؟ نه براى به دست آوردن وسایل زندگى. زيستن براى مصرف، مصرف براى زيستن. يک دور باطل - دور حماقت - کار - استراحت- خوردن - خوابيدن همين و بس!!! بهتر است کمى فکر کنيم ملاکت ما براى شناختن افراد چيست؟ مثال مى‏زنم، آيا وقتى مثلاً به خواستگارى مى‏رويد چه مى‏پرسيد؟ مى‏پرسيد که، آيا شما آدم باهوشى هستى؟ با شهامت هستى؟ چه مقدار وقار و اصالت داريد؟ چه مقدار قرآن را درک کرده‏ايد؟ چه مقدار در تاريخ و اقتصاد و جامعه‏شناسى و تفسير و فهم سخنان ائمه مطالعه داريد؟ معلوماتتان چقدر است؟ و... هرگز! درست همان‌گونه مى‏انديشيم و همان‌گونه انتخاب مى‏کنيم که فرهنگ مادى بورژوازى غرب به ما تحميل کرده و معيار ارزش هامان بسته‌بندی‌شده از غرب مى‏آيد، اما خود نمى‏دانيم و نمى‏فهميم و خيال می‌کنیم که انديشه و فکرمان اسلامى است در صورتى که انديشه‏اى که قران به ما مى‏خواهد بدهد، درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است و اصلاً انديشه تربيتى قرآن براى از بين بردن چنين ارزش‌ها و معيارها و طرز فکرها و برداشت‌ها و چنين شناختى است نسبت به زندگى و وسايل مادى، نيازها، آرزوها، خواست‌ها، ایده‌آل‌ها، و... . و ما تلاشمان و ناراحتی‌هایمان و رنج‌ها و حتى نوع احساس هامان در اين است که بهتر زندگى کنيم و چرا؟ زندگى يعنى چه؟ تلاش براى چه؟ اصلاً چرا زندگى کنيم؟ و به این‌ها توجه نداريم چرا که نتوانستيم خود را از لجن فرهنگ بورژوازى نجات دهيم از لجن مصرف بدون توليد. از لجن زندگى خلاصه‌شده در ماديان، و تمام نيروهاى خلاق و نبوغ‌های سرشار را در وسيله خلاصه کردن. درست مثل کسى که پله‏اى گذاشته خود را به پشت‌بام برساند، اما همين که پا روى پلکان اول گذاشت آن‌قدر راجع به خود پله فکر کند، سوراخ سنبه‌های آن، رنگ آن و غيره که لحظه‏اى خواهد رسيد و گريبان مرگ او را فراگرفت و هنوز در فکر اين است که پله چوبى را تبديل به پله فلزى يا فلزى را تبديل به کائوچو و کائوچو يا طلا و يا... کند و در نتيجه عمر تمام مى‏شود و خود را به پشت‌بام نرسانده. خواهش مى‏کنم اين جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنى «الناس نيام اذا ما توانتبهو» (مردم خوابند وقتى که مردند متنبّه مى‏شوند، بيدار مى‏شوند) که حدس مى‏زنم اين جمله زيبا از فاطمه بزرگ باشد. آن الگوى دلاور، شاهد اسوه در همه زمان‌ها براى همه نسل‌ها و همه دختران و مادران تاريخ، آن چهره زنده‏اى که جز از وقايع مرگ او از تاريخ زندگی‌اش چيزى نمى‏دانيم و او که بايد در لحظه‏هاى زندگى در تصمیم‌ها، در انتخاب‌ها، در جلو چشمانمان باشد تا بياموزيم که چگونه زندگى کنيم و چگونه بميريم. نتايجى که من از اين جلمه گرفته‏ام به شما ارائه مى‏دهم چه بسا که شما فکر کنيد و به نتايج عمیق‌تری دست يابيد مردم خوابند: 1-خواب معمولاً در شب است و از خصوصيات شب تاريکى و سياهى است و ظلمات است.

2-کسى که خواب است از وقايعى که در اطرافش اتفاق مى‏افتد بی‌خبر است. 3-کسى که خواب است از خود نيز بی‌خبر است.

4-اگر دشمنى داشته باشد به سادگى مى‏تواند او را از بين ببرد يا در دام بياندازد. 5-هنگامی‌که خورشيد که مظهر نور است و روشنايى، طلوع مى‏کند، از خواب بيدار مى‏شود.

6-کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم. 7-کسى متنبه و پشيمان مى‏شود که بيدار شود. کسى که مى‏فهمد مى‏داند که استعداد و نيروهاى بسيار در وجود داشته، سرمايه‏هاى عظيمى خدا به او عطا کرده است و نبايد آن‌ها را راکد در عالم خواب و ناآگاهى قرار دهد، همانند آب راکدى که مى‏گندد و بوى بد مى‏دهد و ناگهان کار از کار گذشته و مرگ فرا رسيده و راه بازگشتى نيست. هدف او (الله) از آفرينش انسان تکامل به سوی اوست و سرمايه‏هاى مادى را در اختيار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف به کار بريم. اما... چگونه به دست خود استعدادها و نبوغ‌هایمان را دفن مى‏کنيم و در گورستان فراموشى رها مى‏کنيم و به قول قرآن زندگی‌مان کافرانه مى‏شود. «زين للذين کفرو الحيوة الدنيا و يسخرون من الذين آمنوا و الذين ابقو فوقهم يوم القيامه»

کسانی که کفر ورزيدند و حيات دنيا براى آنان زينت داده شده و ايمان آورندگان را مسخره مى‏کند ولى کسانی که تقوی پيشه کردند روز قيامت و حيات اخروى برايشان بسيار برتر و مهتر است. به آيه 14 سوره آل عمران مراجعه کنيد و در يابيد که در اين آيه نقش زن در تعيين جهت فکری و مسير زندگى مرد و اجتماع چگونه مطرح‌شده. الدنيا مزرعه آخره


12-يونس، هر چه که نداشمى از خدا مى‏خوايم و هنگاميکه خدا آنرا به ما داد او را فراموش مى‏کنيم پس جزو مسرفين هستيم زيرا آنچه را از نعمت‌ها که خدا به ما داده، تا در راه رسيدن به او بکار بريم و اگر به کار نگرفتيم مسرفيم. کذالک زين للمسرفين ما کانوا يعملون، ان الله لا يحب القوم المسرفين.


21-اعراف، اين آيه بسيار عميق، زيبا و رسا است.


خطاب به بنى اسرائيل (همان قومى که پيامبر ما را به آن‌ها تشبيه مى‏کند) متاع و زينت دنيا را حرام نکرديم بر مردم بلکه این‌ها وسيله‏اى است براى مردم باايمان و این‌ها فقط در دنياست و البته در آخرت بهتر از این‌ها را به مردم با ايمان خواهيم داد.


سوره کهف آيه 7- سوره اعراف آيه 31 - سوره حديد آيه 20- سوره کهف آيه 28- سوره قصص آيه 78 و 79 - سوره احزاب آيه 28- سوره توبه آيه 38- سوره نسا آيه 77- سوره آل عمران آيه 185- سوره نحل آيه 117- سوره يونس آيه 33 و 70- سوره رعد آيه 26- سوره شورى آيه 36- سوره زخروف آيه 35- مراجعه کنيد با دقت به سخن خدا گوش کنيد تا چگونه زندگى و راه و هدف و نوع نيازها و خواتهايمان را از فرهنگ و ايدئولوژى قرآن بگيريم و به جهانيان ثابت کنيم که قرآن براى همه زمانهاست و عملکرد آن براى همه نسل‌ها.

منتظر پاسخ شما به سخن من

برادرتان از مشهد - حسين[۶]


  • دست‌ نوشته شهید

من در سنگر هستم در اين خانه محقر در اين خانه فرياد و سکوت فرياد عشق و سکوت تنهايي. در اين خانه سرد و گرم. سردي زمستان و گرماي خون. در اين خانه ساکن و پرجوش و خروش سکون در کنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت خانه نمناک و شيرين نم آب باران و طعم شيريني و لذت شهادت خانه بی‌شکل و زيبا بيشکلي ساختنان و زيبايي ايمان


خانه کوچک و باعظمت کوچکي قبر و عظمت آسمان


امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهي


چه شب باشکوه است


من به ياد انس علي بن ابيطالب با تاريکي شب و تنهايي او ميافتم او با اين آسمان پرستاره سخن می‌گفت.


سر در چاه نخلستان می‌کرد می‌گریست


راستي فاصله‌اش با من زياد نيست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کيلومتر است


خدايا اين سرزمين پاک در دست اين ناپاکان است


در همين 20 کيلومتري من در همين تاريکي شب علي برميخاست به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پيامبر به مسجد می‌رفت حسن و حسين به عبادت می‌پرداختند.


در اين دل شب ابوذر برمی‌خیزد نماز شب می‌خواند، سلمان برمی‌خیزد قرآن می‌خواند، صداي او را می‌شنوی؟


و اين ياران در درگاه هيچ سخني ندارند جز آنکه ميگويند:


و ما کان قولهم الایان قالوا


ربّنا اغفرلنا ذنوبنا


و اسرافنا في امرنا


و ثبت اقدامنا


وانصرنا علي القوم الکافرين


بلال - ابوذر - صهيب - کميل - مالک اشتر - مصعب و ... . اينان ياران پيامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پيروز شدند


خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهج‌البلاغه در وصف آنان سخن می‌گوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.


Photo 2018-11-23 07-05-13.jpg
  • دست‌ نوشته شهید

عمق غربت و اوج عزت من در سنگر هستم در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء وقتي به آب می‌نگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونین‌شهر می‌جنگند در چه حال‌اند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حال‌اند؟ اينجا دشت‌آزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد وحشيانه جنابت می‌کند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درخت‌ها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایین‌تر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم به شهادت رسیده‌اند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آن‌ها شبیخون شبانه رفته‌ام شهيد شده‌اند. در گردش زمين به دور خورشيد در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطره‌ها را زنده می‌کند سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستان‌ها خورشيد عظمت قطره خون شهيد را می‌یابد و پاکي و عصمت قطره‌قطره خون آن عزيزان را فرياد می‌کند خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گل‌ها پرپر شده کدام خانه است؟ کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه رو به سوی دشمن وسط مکان شهادت بهترين دوستانم اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته منصور اصغر رضا.... خاطره‌ها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه می‌گذرد...

نگارخانه تصاویر

</gallery>

پانویس

  1. سایت صبح
  2. نرم‌افزار شاهد
  3. سایت شهید آوینی
  4. سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان
  5. ماهنامه ی امتداد،شماره3و4،ص 23
  6. نرم‌افزار شاهد

رده‌ها