زندگینامه
بسم الله الرحمن الرحیم یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هم آهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16 موضوع : اجتماعی ، تبلیغ
اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ، مبارزه با کشت خشخاش. آن جا با بچه های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه ها ی خشخاش را شخم زده بودند. خیلی ها چشم دیدنش را نداشتند. « همان جایی که هستید وایستید» مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت « بشین سرجات و هر طوری شد تکان نخور. . » فوری پیاده شد. عمامه اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت وداد زد « عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 21 موضوع : اجتماعی ، تبلیغ
نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شدمی برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه ی امتحانیش. هیچ کس نفهمید که انگشت کی پای ورقه اش خورده است . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 4 موضوع : اجتماعی ، تحصیل
«آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند. یک دستش کتاب بود، یکدستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز ها باشه. » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه. دلش می خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. کارنامه ش رو دیدم. نمره هاش بد نیست . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 7 موضوع : اجتماعی ، تحصیل
دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟ - معلم ها بی حجابن. انگار هیچی براشون مهم نیست. میخوام برم قم؛ حوزه .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 11
موضوع : اجتماعی ، تحصیل
« بچه ها! کسی حق نداره پاشو توی خونه های مردم بذاره. نماز هم تو خونه های مردم نخونید. شاید راضی نباشن. » تازه رسیده بودیم جنوب؛ پایگاه منتظران شهادت و بعد دارخوین. شصت هفتاد نفری می شدیم. با دو تا سیمرغ و چندت تیرباری که باخودمان آورده بودیم. برای خودمان گردانی شده بودیم. هنوز عراقی ها معلوم نبودند، ولی مردم خانه ایشان را ول کرده بودند. درها باز، وسایل دست نخورده، همه چی را گذاشته بودند و رفته بودند. مصطفی می گفت « مردم که نمی دونند ما اومدیم این جا. خوب نیست بی خبر سرمون رو بندازیم پایین، بریم تو . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 25 موضوع : اجتماعی ، حق الناس
مینی بوس پر شده بود. – آقا مصطفی امروز کجاها می ریم؟ - خانواده هایی که تازه شهید دادند و شش هفت تایی می شند. شام هم همه تون مهمون من . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 52 موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا
دستم را کشید، برد گوشه ی حیاط. گفت «این پاکت ها را به آدرس هایی که روشون نوشتم برسون. وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش می افته گردن تو. » پول هایی که برای کادوی عروسی جمع شده بود، تقسیم کرده بود. هر پاکت برای یک خانواده ی شهید . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 93 موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا
گلوله ی توپ خانه ی خودی، درست صد متری سنگر، روی یک لوله ی نفت خورده بود و آتش بود که هوا می رفت. دیده بان قهر کرده بود. نمی آمد توی سنگر. از دست خودش، ازدست مصطفی، از دست همه دلگیر بود. می گفت « من دیگه دیده بانی نمی دم. از اولش هم گفتم بلد نیستم. حالا بفرما. اگه یه خورده این ورتر خورده بود، می افتاد رو سر بچه ها. من چی کار باید می کردم؟» مصطفی می گفت« کوتاه بیا. دیگه کاریش نمی شه کرد. اگه تو نیایی کسی رو نداریم جات واسته. خواست خدا بوده. تو که کم نذاشتی یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 28 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
مچاله شده بودند بیخ خاکریز، انگار نه انگار که شب عملیات است. هرچه داد و بید داد کردیم که « این چه وضعیه. نشسته ین این جا که چی ؟ بلند شین یه کاری بکنید. . . . » تکان می خوردند. می گفتند « فرمندنداریم. بدون فرمانده که نمی شه رفت جلو. » بلند گوی تبلیغات چی را گرفت. جمعشان کرد. برایاشن سخنرانی کرد؛ زیر آتش. فرمانده برایشان گذاشت. آرپی جی را گرفت دستش و گفت « نترسید. ببینید. این طوری می زنند. »یکی از تانکها را نشانه گرفت. بچه ها که از خاکریز سرازیر شدند، نگرانشان بود. چشم ازشان بر نمی داشت . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 58 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
سرهنگ بود. سرهنگ زمان شاه خدمت کرده بود. اهل نماز و دعا نبود. مصطفی راکه می دید؛ سلام نظامی می داد. هر دو فرمانده بودند. مصطفی که دعا می خواند، می آمد یک گوشه می نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها که خاموش می شد، کسی کسی رانمی دید. قنوت گرفته بود. سرش را انداخته بود پایین، گریه می کرد. یادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گریه می کرد. می گفت « همه ی این ها را از مصطفی دارم . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 68 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
از یک گردان، شانزدنفر برگشته بودند؛ فقط. جنازه ها را هم نتوانسته بودند برگدانند. بچه ها جمع شده بودند پشت خاکریز، بق کرده بودند، می گفتند « چه جوری برگردیم؟ به خانواده هاشون چی بگیم؟ یا جنازه ها ی بچه ها را بکشین عقب با هم برگردیم، یا ما هم همین جا می مونیم. » فقط یک جمله به شان گفت« برید، بیاید؛ که فتح بزرگی تو راهه. » چند ماه بعد، توی عملیات فتح المبین ، بچه ها یاد حرف های مصطفی افتاده بودند . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 70 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی پس آر پی جی کو؟ - آقا مصطفی فعلا ما اومدیم شناسایی، دیدم دست و پاگیره، گذاشتمش لب جاده. – حالا دیگه وسط دو تا صف تانک با این ژ-3 ها نمی شه کاری هم کرد. آرم سپاه رو از لباس هاتون بکنید. هرچی مدرک و کارت شناسایی هم دارید، در بیارید چال کنید. فقط خدا به دادمون برسه. سرش را انداخته بود پاین و تند تند و جعلنا می خواند. از عقب یک گلوله ی آرپی جی خورد به یکی از تانک ها ؛ مسیرشان را عوض کرند. حالا مصطفی جان گرفته بود. پرید لب جاده آرپی جی را برداشت. دنبال تانک ها می دوید. سه تایشان را زد. بعد هم آمد نشست که خوب حسابشون رو رسیدیم . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 26 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
بچه ها توی محاصره گیر کرده بودند. طاقت نداشت. این پا آن پا می کرد. نمی توانست بماند. باید خودش را می رساند. پرید پشت نفربر و گفت « هرچی مهمات دم دست داریم بریزید بالا. » پر که شد، معطل نکرد. گازش را گرفت و رفت. وقتی به هوش آمد، افتاده بود وسط خاکریز. بدنش تیر می کشید. یک نگاه به دور و برش انداخت. نفربر پر از گلوله و موشک آر پی جی سوخته بود و از چهار ستونش دود بلند می شد. هر چه فکر کرد، نفهمید چه طور از نفربر پرت شده بیرون. دست به بدنش کشید سالم بود؛ سالمِ سالم . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 27 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
یک دستی اسلحه را برداشت و راه افتاد. جنگ تن به تن بود. یکی با سر نیزه عراقی ها را می زد، یکی با کلاه آهنی. تاریک بود. و همه قاطی شده بودند. یک دستش توی گچ بود. هم می جنگید. هم فریاد می کشید «این جا کربلاست. یا حسین بگید بجنگید. دست های ابوالفضل کمکتون می کنه . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 42 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
تیر خورده بود. مهماتش تمام شده بود. افتاده بود کنار جاده. بلندش کردم. انداختمش روی شانه ام. از زمین و آسمان آتش می ریخت. دولا شده بودم که تیر نخورد. تمام راه را دولا دولا دویدم. میگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو یه گوشه بذار. برو برام مهمات جورکن. » ترکش خورده بود توی کمرش. خون ریزیش شدید شده بود، اما چیزی به من نگفته بود. بهداری هم نمی توانست کاری بکند. باید می رفت عقب بیمارستان صحرایی. حمایلشرا پرازگلوله کرد. آرپی جی زا گرفت توی دستش. خودش را کشید جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت. به هیچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمی توانست جایش را عوض کند. خاکریز را زیر آتش گرفتند. بی هوش شده بود. بردندش عقب. نفهمیده بود . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 51 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
قراربود بکشندجلو برای شناسایی ؛ فقط. درگیر شده بودند. یک دسته دیده بان که گرای منطقه را می دادند، آن طرف آب کمین کرده بودند. مهماتشان تمام شده بد. هر طوری بود خودشان را رساندند این طرف آب. یکی جا مانده بود. سرش را بریده بودند؛ از پشت گردن، با سرنیزه؛ چشم هایش سرخ شده بود. عصبانی بود. داد می زد. گریه می کردو می گفت« دیر بجنبیم سر همه مون این بلا رو می آن. همه چیزمون رو می گیرن. خودتون رو برای یه انتقام سخت آماده کنین. باید بفهمن با کی طرفن . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 54 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
تانک عراقی بود. خودش غنیمت گرفته بود ؛ همان شکلی، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپیده بزند کسی به شان شک نکرد. صاف رفتند جلو. هوا گرگ و میش شده بود که لو رفتند. دیگر نمی شد جلو رفت. گفت« بچه ها بپرید پاین. از این جلو تر کربلاست. » درگیر شدند؛ وسط خاک عراق. زیاد طول نکشید. نیم ساعته خط را گرفتند . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 55 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
مصطفی آرپی جی را تنگ سینه اش چسبانده بود. سینه خیز می رفت. از هر طرف آتش می ریختند. فاصله با عراقی ها کم بود، درست دو طرف کارون. دقیق نشانه می رفتند. سرش را نمی توانست بالا بیاورد. لب کارون که رسید، از روی زمین کنده شد. آرپیجی را شلیک کرد. تیر بار منطقه را زیر آتش گرفت. گرد وخاک بلند شد. مصطفی پیدا نبود. بچه ها از سنگر ریختند بیرون. می جنگیدند. دنبال مصطفی می گشتند . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 56 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
آرپی جی را از تو بغلش کشید بیرون و گفت « بده ببینم این را گرفته این نشسته این این جا. » آرپی جی را گذاشت روی شان هاش و خط پرواز هلی کوپتر ها را نشانه رفت. فاصله هاشان را کم کرده بودند. می آمدند طرف کانال زخمی ها، موشک راشلیک کرد. نخورد فقط سرو صدا بلند شد. بچه ها پریدند هرکدام یک آرپی جی گرفتند دستشان. هیچ کدام هم به هدف نخورد، ولی هلی کوپتر ها راهشان را کج کردند و رفتند . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 59 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
پرت شده بود روی زمین. درست خورده بود توی کاسه ی زانویش. به هرزحمتی که بود بلند شد. دو قدمی جلو نرفته بود که تیر دوم خورد به بازویش. دوباره پاهایش بی حس شد و افتاد. این دفعه دست راستش را عصا کرد و بلند شد. سومی به کتفش خورد. باز هم سمت چپ. هر سه سمت چپ ! خم شد طرف زمین. خودش را بالا کشید و یک وری ایستاد. آخرش یک تیر کالیبر تانک خورد به دستش. دیگر افتاد روی زمین . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 34 موضوع : اجتماعی ، مجروحیت
دستش را انداخته بود دور گردنم. سرش راگذاشته بود روی شانه ام. هق هق گریه میکرد. نفسش بالا نمی امد. انگار منتظر بود یکی بیاید بنشیند؛ باهم گریه کنند. تا آن روز حاج حسین را آنطور ندیده بودم. آن شب همه گریه می کدند. بچه ها یاد شب های افتاده بودند که مصطفی برایشان دعا می خواند. هکی یک گوشه ای را گیر آورده بود، برایش زیارت عاشورا می خواند. دعای توسل می خواند . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 99 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
آمده بود مرخصی، کلی هم مهمان آورده بود. هرچه مادر اصرار می کرد« این ها مهمونت اند، تازه از جبهه اومدن، زشته. » می گفت« نه! فقط سیب زمینی وخرما » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 53 موضوع : اجتماعی ، مهمان
منطقه که آرام می شد، بچه ها را جمع می کرد. می رفتیم قم، دیدن مراجع. با قطار میرفتیم. دم دم های صبح می رسیدیم، از ایستگاه یک راست می رفتیم مدرسه ی حقانی. – ما کله پاچه می خوایم. بلند شین. نا سلامتی براتون مهمون اومده. جلوی مهمون که نمی خوابن. بلندشین. صبحونه نخوردیم. گشنمونه. آقا مصطفی ! ساعت چهار صبحه. بنده های خدا خوابن. چی کارشون داری نصف شبی؟ ول کن نبود. خانه را گذاشتهبود روی سرش. آن قدر داد و قال کرد که طلبه ها بیدار شدند. سفره انداختند. نان تازه آوردند. کله پاچه خریدند . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 71 موضوع : اجتماعی ، مهمان
می گفت « ما دیگه کردستان کاری نداریم. باید بریم جنوب. مرزهای جنوب بیش تر تهدید می شه. » فرمانده ها قبول نمی کردند. می گفتند « اگه برید، دوباره این جا شلوغ می شه. منطقه نا امن می شه. » می گفت « ما کار خودمون رو این جا کرده ایم. دیگه جای موندن نیست. جنوب بیش تر به ما احتیاجه » . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 24 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
تازه به هوش آمده بود. چشم های بی رمقش که به من افتاد، خنده ای کرد و گفت « بله. رسو ل شهید شد. » نمیدانستم چه بگویم؟ رفته بودم تسلیت بگویم. خوش حال بود. می خندید. نفهمیدم دوباره کی به هوش آمد. چشم هایش نیمه باز بود، اشک هایش روی صورتش می ریخت. می گفت« رسول یک تیر خورد و رفت. من این همه تیر خوردم، هنوز این جام. » تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود. رنگ به صورت نداشت. هر چه اصرار کردم که شما برادر بزرگ رسول هستید، باید برای مراسم خودتان را برسانید، می گفت «نه!» آخر عصبانی شد و گفت « مگه نمی بینی بچه ها کشیدند جلو؟ تازه اول عملیاته. کجا بذارم برم؟ » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 36 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
گریه اش بند نمی آمد. فقط یک جمله گفته بودم « حالا که منطقه آرومه، بیا بریم به درسمون هم برسیم. » دم غروب توی بیابان می دوید. گریه می کرد. به سرو صورتش می زد و می گفت« برم حوزه که چی ؟ همه چی این جاست. خدا این جاست. امام حسین این جاست. » نگاهش می کردم؛ نمی دانستم چه بگویم. دستش را از توی دستم کشید بیرون. شروع کرد به دویدن و گریه کردن. زار زار گریه می کرد. توی سرش می زد. حسین حسین می گفت. دم غروب بود. بیابان داشت تاریک می شد. ماندم چه کنم. دیدم زیر بغلش را گرفتم. عذر خواهی کردم. آرام نمی شد. من هم گریه ام گرفت. دوتایی نشستیم گریه کردیم. می گفت « مگه نمی بینی همه رفته اند و ما موندیم. ؟ یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 43 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ. » دیگر کسی جلودارش نبود . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 44 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
ماشین آمده بود دم در، دنبالش. پوتین هایش راواکس زده بودم. ساکش رابستهبودم. تازه سه روز بودکه مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم را با پشت دست پاک می کردم. مادر آمد. گریه می کرد. – مادر حالا زود نبود بری؟ آخه تازه روز سومه. علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد. خودش هم گریه ش گرفته بود. دستم را گذاشت توی دست مادر، نگاهش را دزدید. سرش را انداخت پایین و گفت « دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی » . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 92 موضوع : اجتماعی ، وظیفه گفت«من سه روز بعد عروسی بر میگردم. تو هم اگر می آی، یاعلی. » گفتم «حالا چه خبریه به این زودی؟ تو عروسیت رو راه بنداز تا ببینم چی می شه. » گفت « باور کن جدی می گم. عروسی که تموم شه، سه روز بعدش بر می گردم. » بعد ازعروسی زنگ زد. گفت « دارم می رم. می آی بریم؟» گفتم «تو دیگه کی هستی؟ سه روز نشده خانمت رو کجا می خوای بذاری بری؟» گفت « می رم. اون وقت دلت میسوزه ها. » باورم نشد. باخودم گفتم«امروز و فردا می کنم. معطل می کنم. اون هم بی خیال رفتن می شه. » رفتم سراغش. رفته بود. همان روز سوم رفته بود. دیگر ندیدمش . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 94 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
پیرمرد دست مصطفی را گرفته بود، می کشید که باید دست شما را ببوسم. ول کن نبود. اصرار می کرد. آخر پیشانی مصطفی را بوسید و رو کرد به بقیه و گفت « پسرم دانشجو بود. حسابی افتاده بود توی خط سیاست و حزب بازی و از این چیزها. یک روز توی لشکر دور گرفته بوده، مصطفی سر می رسه و یکی می خوابونه توی گوشش، که اگه این جا اومدی به خاطر خداست؛ نه به خاطر بنی صدر و بهشتی. توی لشکر امام حسین، باید خالص بمونی برای امام حسین، و گرنه واینستا. زود راهت رو بگیر و برگرد. دیگه همون شد. حزب و این بازی ها را گذاشت کنار » . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 63 موضوع : اخلاقی ، اخلاص
روی یک تپه ی سنگی، بالای شیار، یک گوشه ی دنجی، یک حال خوبی پیدا کرده بود. تنهای تنها نشسته بود. قرآن می خواند. عمامه گذاشته بود. معمولا توی خط عمامه نداشت. انگار نه انگار زیر آن همه آتش نشسته. آرام و ساکت بود. مثل این که توی مسجد قرآن می خواند. شب بعد، بدون عمامه، بدون سمت، مثل یک بسیجی، اول ستون می رفت عملیات . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 95 موضوع : اخلاقی ، اخلاص