شهید حسن رضوان خواه - بخش اول
زندگینامه
مسئولیتی دادند بهش. توی دفترش نوشت «شرالامراء من کان الهوی علیه امیرا.» تا همیشه جلوی چشمش باشد و آن را بخواند؛ که هوای نفس برش غلبه نکند يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 49 موضوع : عبادی ، تهذیب نفس موضوع : عبادی ، حج
یکی از مداح های معروف را آورده بودند گردان ما و داشت مداحی می کرد. بعد از مصیبت که شروع کرد به نوحه، از سینه زن ها خواست پیراهن شان را دربیاورند. بعضی ها با زیرپوش بودند و داشتند لخت می شدند که حسن آمد جلو. نگذاشت کسی این کار را بکند. آهسته ولی با تحکم می گفت: «این جا از این خبرا نیست. خالصانه فقط سینه هاتون رو بزنید.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 63 موضوع : عبادی ، عزاداری
وسط عملیات بهم گفت: «آن قدر ارزش داشته که خدا در قرآن به سم اسبانی که در میدان جهادند قسم خورده. پس ماها باید قدر خودمون رو بدونیم. ارزش ماها بیشتر از این حرف هاست.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 86 موضوع : عبادی ، قرآن
نماز را که شروع کرد، رفتیم پشت سرش. به قنوت که رسید، طولش داد. شانه هایش هم تکان می خورد. کم کم اشک بقیه هم درآمد. از یادنرفتنی شد؛ آخرین نمازی که به او اقتدا کردیم. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 79 موضوع : عبادی ، نماز
هر جا می دید داریم فرادا نماز می خوانیم، جمع مان می کرد و جماعت راه می انداخت. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 59 موضوع : عبادی ، نماز جماعت قرآن و دعا که می خواند، اشتیاقش خیلی بیشتر از ماها بود. همیشه با وضو بود. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 38 موضوع : عبادی ، وضو
می گفت: «امام یه نعمته برای ما. خدا شاهده حرفش رو قبول نکردند بعضی ها. اگه گوش می کردند، ما این جا توی بیابان نبودیم. جنگ رو تموم می کردیم می رفتیم به کار و زندگی مون، به عبادت مون می رسیدیم. ولی ما اومدیم که شهید بشیم. یا الان یا چند وقت دیگه. ما تسلیمیم به امر خدا. ما اومدیم که سرمون رو در راه خدا بدیم.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 80 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
رفتیم مشهد. دور دوم انتخابات مجلس بود. دور اولش را حسن جبهه بود. گفت: «دور اول که قسمت نشد. این دور را همین جا رای می دهم. » رفت به چند تا مغازه سر زد و ازشان درباره ی کاندیداها پرسید. گفتم: «چه حوصله ای داری حسن» گفت: «توی هر کاری باید آگاهانه جلو رفت. » یادگاران، جلد 21 کتاب شهید حسن رضوان خواه، ص 27 موضوع : سیاسی ، انتخابات
سن مان کم بود و پدر و مادرهامان اجازه نمی دادند برویم جبهه. خواستیم حسن آقا را واسطه کنیم. گفت: «نمی شه؛ بدون اجازه ی پدر و مادرتون من نمی تونم کاری براتون بکنم.» تا وقتی آن روز توی تلویزیون صحبت امام را پخش کردند: «امروز رفتن به جبهه تکلیف همه است.» تا شنیدیم، معطل نکردیم. رفتیم پیش حسن آقا. گفتیم: «حالا چی؟» گفت: «حرف، حرف ولیه.» رفت پیش پدر و مادرهامان. رفتیم جبهه. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 56 موضوع : سیاسی ، ولایت فقیه
دخترش که به دنیا آمد، کلی ذوق کرد. رفت شیرینی خرید و به هر که رسید خبرش را داد. بلند بلند می گفت: «مهدی! خدا یه دختر بهم داده» همینطور حرف می زد، از خوشحالی، می گفت بزرگ کردن دختر پیش خدا، چه ثوابی که نداره. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 51 موضوع : خانواده ، فرزند
تا شنید، فوراً رفت سمت خانه شان. من هم سریع ماشین را ورداشتم و رفتم دنبالش. عصبانی شد. گفت: «ماشین سپاه رو چرا آوردی؟ کار من شخصیه. زود باش برگرد.» هر چه اصرار کردم و گفتم وضع خانمت خوب نیست، قبول نکرد. ماشینی کرایه کرد و رفتند. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 50 موضوع : اقتصادی ، بیت المال
بهم گفت: «آقاجون! مگه این طور نیست که برای دارایی های انسان خمس تعلق می گیره. شما هم پنج تا پسر دارین که خمس شون رو ندادین. خودم ایشالله سهم خمس بچه هاتون می شم.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 74 موضوع : اقتصادی ، خمس
توی گردان صندوق قرض الحسنه راه انداخته بود. کسانی را هم که بنیه مالی ضعیفی داشتند، مخفیانه، ، شناسایی می کرد و دست شان را می گرفت، استاد این کارها بود. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 61 موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه
از خواب که بلند شدم دیدم نیستند. تا دیدمش به اعتراض گفتم: «چرا بیدارم نکردی حسن؟ بی من رفتی شکار تانک؟» گفت: «تا بالای سرت هم اومدم. اما تا خواستم بیدارت کنم، به دلم افتاد اگه بیای شهید می شی. زودتر از من که نباید شهیدشی!» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 37 موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
گفتم: «اوضاع حساسه. تو بمون بذار من گردان رو ببرم جلو.»
قبول نکرد و گفت: «اگه قراره اتفاقی بیفته، به شهادت مشتاق ترم.»
اصرار نکردم. اخلاقش را می دانستم.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 85
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
مدتی بعد از فتح المبین دیدمش، یک ترکش ریز خورده بود به کتف راستش. - چی شد؟ بالاخره درش آوردی؟ - چی رو؟ - همون رفیقت رو دیگه؛ توی فتح المبین؟ - آهان؛ نه. گذاشتم همین طور بمونه، تا توی اون دنیا یه نشونی از جنگ داشته باشم که شفاعتم کنه. یادگاران، جلد 21 كتاب شهید حسن رضوان خواه، ص 48 موضوع : اعتقادی ، حسن رضوان خواه
بعد از شام نشسته بودیم و داشتیم حرف می زدیم. صدایش بلند شد: «برادرا برای وقت های بی کاری شون هم برنامه داشته باشن. اصلاً قرارمون این باشه؛ هر شب بعد از شام یکی بیاد و دو تا حدیث برا بقیه بگه. نوبت امشب هم با من.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 60 موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی
چرا لباسات این قدر خونیه؟ طوریت که نشده؟ - نه. اینا رنگ خون های شهداست. خیلی زیاد بودند. همه شونو باید می آوردیم عقب. خواستم درش بیاورد و بندازدش دور. گفتم: «دیگه قابل استفاده نیست.» گفت: «می خوام یادگاری نگه ش دارم.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 36 موضوع : اخلاقی ، توجه به پیکر شهدا زیر آن آتش شدید، جنازه ی بچه ها را نمی توانستیم عقب بیاوریم. اما جنازه ی حسن را با هر سختی که بود، آوردیم. فرمانده بود، به کنار. مهرش توی دل همه ی ما بود. نمی توانستیم جاش بگذاریم. البته او بود که جایمان گذاشت. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 95 موضوع : اخلاقی ، توجه به پیکر شهدا
روی برانکارد گذاشته بودندش. چند وقت قبلش، موضوع کوچکی بین مان پیش آمده بود. گفتم: «حسن جان! بابت اون موضوع حلالم کن.» بی رمق بود؛ اما گفت: «تو باید حلالم کنی. تقصیر من بود.» بوسیدمش و رفتم. .... - مطمئنی؟ همین چند دقیقه ی پیش باهاش صحبت کردم. چه طور می گی شهید شده؟ - دوباره ترکش خورد. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 92 موضوع : اخلاقی ، حلالیت
جنازه ی بچه ها جلویمان توی میدان مین افتاده بود. یک آن دیدیم یکی از جنازه ها تکان خورد. حسن نگاهم کرد. معطل نکردیم و پریدیم آن ور خاک ریز. زیر آتش شدید؛ حسن مجروح را بلند کرد و دو تایی گرفتیم، آوردیمش عقب. چیزی مان هم نشد. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 35 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
دیگر نزدیک شده بودیم. انگار دیده بودندمان؛ چون به یک باره جهنمی شد که ناخودآگاه همه دراز کشیدیم روی زمین. اما همان لحظه داد و فریاد یکی می آمد. انگار نه انگار که از آسمان آتش می بارد. سر بالا و محکم می دوید و از بچه ها می خواست پیش روی کنند. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 83 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
قرار بود بیاید کمک مان. اما جلسه ای پیش آمد و نتوانست. کار ساخت آلاچیق تمام شده بود که دیدیم از دور می آید. گفتیم سر به سرش بگذاریم و اجازه ندهیم بیاید تو. با قلدری آمد و رفت توی آلاچیق و دراز کشید. می خندید: «هرچی باشه من رییس تونم و حق آب و گل دارم. این جا هم جای منه.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 69 موضوع : اخلاقی ، شوخی
دو سه روز مانده بود به عملیات. دیدم دارد وسایل شخصی اش را مرتب می کند. هیچ وقت این طوری به شان اهمیت نمی داد. گفتم: «بی خود برای ما ادای شهدا را در نیاور.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 73 موضوع : اخلاقی ، نظم
اذیت می کردند. عصبانی شدیم و خواستیم برویم دعوا. حسن آمد و جلویمان را گرفت. گفت خودم حلش می کنم. رفت و باهاشان صحبت کرد و تذکر داد. همان شد. دیگر مشکلی پیش نیامد. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 54 موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین
به راحتی از دل بقیه در می آورد و توی این کار شگرد داشت. هر جا خراب کاری می کردیم، می رفتیم سراغ حسن تا یک جوری رفع و رجوع کند. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 55 موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین
چه بادگیر قشنگی! حالا درش بیار. - تازه خریدمش حسن ... می خوای چی کار ... نوئه ها، مواظبش باش. - نگران نباش. فردا برات میارمش. ..... - این همون لباس دیروز منه؟! چه بلایی سرش آوردی؟ خودت سالمی؟ - چیزی نیست! دیشب تنها زدم به یه خونه تیمی. از کانال تنگ پشت خونه رفتم تو. بادگیرت کلی کمک بود. يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 42 موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر
گفتم: «حسن جان! بیا توی این برگه یه چیزی برام بنویس، ازت یادگاری داشته باشم.» خودکاری از جیبش درآورد و نوشت: «جنگ را چون عزیزی استقبال می کنم. جبهه را گرامی تر از بستر نرم می دارم و مرگ را چون جان شیرین در بر می فشرم، تا عنصر امر به معروف و نهی از منکر جاوید باشد و مظلومان را یاور.» يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 46 موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر
پانویس