شهید اسماعیل سعیدی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6307319 تاریخ تولد : نام : محمداسماعیل‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : سعیدی‌نجات‌ تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : احمد مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر خاطرات:

در سال 1361 در خطوط پدافندی استان چون چزابه و بناء و ابو شهاب در جمع نیروهای تیپ 18 جواد الئمه بودیم یک شب پس از نگهبانی بسیار خسته کننده و سنگینی که داشتیم آمدیم در سنگر استراحت کنیم که بعد از چند دقیقه که خوابم برده بود با صدای گریه ای بلند شدم دیدم شهید اسماعیل سعیدی در حال خواندن نماز شب است تازه فهمیدم که ایشان هر شب پس از نگهبانی با خدای خود خلوت کرده اند این شب زنده داری ایشان در آن شب موجب شد بیشتر بچه های سنگر اجتماعی از خواب بیدار شوند و مشغول نماز شوند از قضا عراقی ها قصد پاتک داشتند که هوشیاری معنوی بچه ها مانع از آن شد .

اخوی شهید محمد اسماعیل سعیدی نجات از قول یکی از دوستان شهید اینگونه نقل می کند که : داخل سنگر نشسته بودیم که یکدفعه خمپاره ای خورد به سنگر و ترکشش هم به گردن اسماعیل اصابت کرد و محمد اسماعیل هم مثل مار به خودش می پیچید و اومدیم که بگیرمش که آروم بشه ولی یکدفعه دستهای ما را کنار زد و مؤدب دو زانو و به قبله نشست. حالا چی دید که اینجوری شد الله اعلم.

یک روز آمد به من گفت که فردا می خواهم بروم جبهه من هم بهشون گفتم فردا پدرتون می خواد شهریه طلبه ها رو بهشون بدهد به کمک شما نیاز دارد ایشان در جواب گفتند که یک نفری پیدا می شه که به پدرم کمک کند من خیال کردم که رفتن به جبهه رو شوخی کردند که عصری تماس گرفت و گفت من دارم می رم جبهه کاری با من ندارید؟ و بعد هم خداحافظی کرد.

وقتی که می خواستن برن جبهه در حین خداحافظی به ما می گفتند که سعی کنید پدر و مادر را از خودتون راضی نگه دارید نماز اول وقت را فراموش نکنید حجابتون را رعایت کنید و بالاخره دین و ایمانتان را هم نگه دارید تا خون شهدا پایمال نشود.

وقتی که مطلع شد که امام خمینی (ره) رفتن به جبهه ها رو واجب کردند و فرموده اند که سنگرها رو خالی نگذارین دیگه همه چیز را کنار گذاشت و رفت به جبهه تا به ندای رهبرش لبیک گوید.

آقای اسماعیلیان جلسة قرآنی داشتند یکبار هم من رفتم جلسشان برادر کوچکتر آقا اسماعیل داشتند قرآن می خواندند وقتی که من وارد مجلس شدم چون دفعة اولم بود که می رفتن وقتی که برادرشان منو دید شروع کرد به خواندن قرآنی که جلسه پیش خوانده بود آقا اسماعیل آمدند و بهشون گفتند که چرا از اول می خوانی برادرشان هم گفتند که به خاطر اینکه آقای ترابی آمدند از اول شروع کردم به خواندن بعد هم آقا اسماعیل خندیدند و گفتند اگر هر جلسه یک فرد جدیدی آمد شما باید از اول شروع کنی به خواندن نه برادرم اینطور نیست شما باید ادامه بدهی نه اینکه از اول شروع کنی به خواندن. یه روز تو مدرسه داشتیم با هم شوخی می کردیم و من یکدفعه چاقو را ورداشتم و زدم به پایش وقتی که پاچة شلوارش رو داد بالا دیدم که پایش زخمی شده بعد ازش عذرخواهی کردم و ایشان هم گفت که اشکالی نداره خوب می شه. در شهرستان طبس مراسمی برای یکی از شهدا برپا کرده بودند ما هم رفتیم تا به مراسم برسیم مسئول ذکر توسل در جلسه آقا اسماعیل بودند و ایشان با صحبتی که داشتن حال عجیبی به ما دست داد طوری که در آن جلسه چند نفر از حال رفتند و ایشان بود که با صدای گرمشان محافل و مجالس را با ذکر مصائب ائمه علیهم السلام منقلب می کرد.

برادر شهید اسماعیل سعیدی‌نجات از قول یکی از دوستان شهید اینگونه تعریف می‌کند که : جبهه که رفته بودیم یه وقتی پیدا کردیم که فوتبالی بزنیم در حال بازی‌کردن فوتبال بودیم که بهمان خبر دادند که برایتان یک روحانی آمد وقتی که ایشان آمد طرف ما دیدم که لباسهای روحانیش رو درآورد و آمد تو میدان بچه‌ها هم از این صحنه خیلی خوششان آمده بود که این چه روحانی متواضع و خودمونید.

بعد از مراسم عقد تقریباً یک ماه مانده بود که خانمش رو ببرد خونه وقتی که با خبر شد جنگ شروع شده و امام (ره) هم پیام دادند که جبهه‌ها را خالی نگذارید به ندای نائب امام زمانش لبیک گفت و رفت و سرانجام هم به مقام رفیع شهادت نائل آمد.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا

کدگزاری

jabe