فاطمه معدنچی «مادر شهید»
* در خاطر من
وقتی که کوچک بودم، خیلی به رفتار برادرم توجه میکردم. هر کاری کهمیکرد میخواستم من هم همان کار را انجام دهم. بعضی وقتها که سراغش رامیگرفتم، میدیدم در اتاقی نشسته است و با صدای محزونی قرآن میخواند.من هم وضو میگرفتم و کنارش به [[نماز ]] میایستادم. در راهپیماییهای قبل ازانقلاب، برادرم ما را راهنمایی میکرد. شعار یادمان میداد و ما هم در روستا جمعمیشدیم و شعار میدادیم. یک بار به او گفتم: «داداش اگر من در اینراهپیماییها [[شهید ]] بشوم، تو چکار میکنی؟» او در حالیکه میخندید گفت: «مگرخون ما از خون حضرت زینب (3) و امام حسین(7) سرختر است؟» اینجملهی او همیشه در خاطر من باقی ماند و مرا برای مبارزه با باطل و ظلممشتاقتر کرد. نصیحتهای او را تا ابد فراموش نمیکنم.
عذرا بیگمحسینی «خواهر شهید»
* قصد قربت
در تمام کارها فقط رضای خدا را در نظر داشت. شهید باغانی تعریف میکرد:یک بار اعدام یکی از کوموله دمکراتها به سید واگذار شده بود. سید برای انجاماین مأموریت هر چند آن کومله فرد منافق و وطنفروشی بود، اما اول وضوگرفت و بعد به مناجات با خدا مشغول شد. او میگفت: «خدایا از سر تقصیرات مابگذر! تو خودت خوب میدانی این وظیفه به من محوّل شده است. و برایرضای تو انجام میدهم. او با قصد قربت آن کومله را اعدام کرد.
سرهنگ [[سرهنگ]] محمدی «همرزم شهید»
* تازه فهمیدم
* قرار ما
سیداسماعیل به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام میگذاشت و توصیهمیکرد، قانون را رعایت کنیم. با هم قرار گذاشته بودیم هر وقت مشغول رانندگیهستیم، هر کداممان سرعتش بیشتر از مقدار تعیین شدهی 95 کیلومتر در روز و85 کیلومتر در شب باشد، دیگری گوشش را بکشد، تا متوجه اشتباه خود بشود.یک روز در جادهی اهواز ـ [[خرّمشهر ]] مشغول رانندگی و قرارمان را فراموش کردهبودم. پا را روی پدال گاز گذاشته گاز میدادم. سید بدون اینکه حرفی بزند، بهآرامی دستش را پشت گوشم برد و محکم گوشم را فشار داد. من که تازه متوجهشده بودم، دیدم سرعتسنج اتومبیل بالای صد کیلومتر را نشان میدهد. متوجهاشتباهم شدم و سرعت را کاهش دادم.
سرهنگ محمدی «همرزم شهید»
* مُرید
* پیک شهادت
بعد از [[عملیات والفجر 8، 8]]، تعدادی از دوستانش به مرخصی آمدند. پیش آنهارفتم و حال سید را جویا شدم. گفتند: «او را در منطقه دیدهاند.» به آنها گفته بودمن در عملیات بعدی هم شرکت میکنم، آن وقت برمیگردم.
دو روز بعد خواهرش خواب شهادت اسماعیل را دید. پس از آن مدام لحظهشماری میکردم و با خود میگفتم خدایا! امروز میآید، نمیآید. حدود یک هفتهبعد یکی دو نفر از دوستانش در خانه آمدند و گفتند سیداسماعیل مجروح شدهاست من که به دلم گذشته بود او شهید شده است. گفتم:«راستش را بگویید! اوشهید شده است یا نه؟» یکی از برادران با ناراحتی سرش را تکان داد و تصدیقکرد. قبل از شهادت اسماعیل، همیشه از برخورد با این لحظه میترسیدم. اماسیداسماعیل آنقدر برایم از امام حسین(7) و صبوری حضرت زینب(3)گفته بود که پس از خبر شهادتش آموختم باید صبور باشم و غم او را در دلمپنهان کنم.
همسر شهید
* من در سنین نوجوانی علاقه خاصی به زیارت امام رضا (ع) داشتم و شاید بگویم یکی از آرزوهای اصلی ما چند خواهر همین بود . زمانی که دور همین دیگر بودیم صحبت که به میان می آمد همیشه می گفتیم ما مشهد را ندیده ایم و زیارت هم نکرده ایم ای کاش روزی برسد که ما به مسافرت مشهد مقدس برویم . گاهی این صحبت را برای مادرم می کردم و می گفت : کودک که بودی یک بار تو را به مشهد بردم من هم در جواب می گفتم من که چیزی یادم نیست و دوست دارم حالا بروم تا اینکه برادرم از جبهه آمد و نمی دانم چه شد که برنامه زیارت مشهد را برای همگی اعلام کرد و در این میان اگر اشتباه نکنم چندین نوجوان مشتاق بودیم که سالها در آرزوی زیارت امام رضا رنج می بردیم . از طرفی من روز 5 شنبه جمعه بود که آماده بودم برای دیدن پدر و خانواده به روستا بروم و مقداری هم شیرینی و کیک برای پدرم خریده بودم چون پدرم علاقه خاصی به شیرینی داشت . ولی من با همه علاقه ای که به رفتن روستا داشتم به زیارت امام رضا را ترجیع دادم و خیلی خوشحال بودم . خلاصه با شادی زیاد به مشهد رفتیم و زیارت کردیم و نماز خواندیم ، یادم هست فقط قصدمان زیارت بود نه چیز دیگر و شب هم باز گشتم . در بین راه همگی مقداری گرسنه بودیم و من شیرینی ها را بین تمام بچه ها تقسیم کردم و همگی تعجب کرده بودند و خوشحال از اینکه کامشان از نظر مادی هم شیرین شده بود . برادرم به قدری خوشحال بود که گفت : این مقدار شیرینی به اندازه یک شام به من چسبید .
* ما را برای تشییع جنازه دوستانش حتماً می برد . یکی از [[شهدا ]] نزدیک جاده معدن بود، هر زمان که به معدن می رفتیم، ماشین را نگه می داشت و سر مزار ایشان می رفتیم . خودشان همرزمی داشتند که در کردستان شهید شده بود و یکبار هم که مجروح شده بودند، به معدن آمده بودند . برادرم همیشه ما را سر مرقد این شهید می برد و الان هم ما هرزمان می خواهیم به بهشت قسل برویم امکان ندارد، سر مزار این شهید ([[شهید احمدرضا رحمتی]]) نرویم. در مورد شهد روستای خودمان مادرم می گوید : برادرت هرزمان از منطقه می آمد، اول سر مزار شهید می رفت . بعد می رفت از مادر شهید سر می زد. بعد به منزل می آمد. برادرم وقتی با شهید رحمتی به معدن آمده بودند به مادرم گفتم : مادر نگاه کنید . جوانانی بهتر از ما در مناطق جنگی هستند و الان هم مجروح هستند. مادرم خیلی برای آن شهید ناراحت شدند اما باز شهید رحمتی با خلوص تمام گفته بودند : آقای حسینی شکسته نفسی می کنند و مادرم با گفته های برادرم برایش کمتر بی طاقتی می کرد.
* بعد از شهادت برادرم خواب می دیدم ، برادرم به منزل برادر بزرگترم آمده اند. می دیدم، برادرم پشت یک میز تلویزیون نشسته اند و اسلحة کلاش در دست دارند. (بعد از آموزش من متوجّه شدم ، اسلحة کلاش است) مرا صدا زدند و گفتند: خواهر مرا می بینید ؟ من مجروح شده ام و می دانم صد در صد شهید می شوم. اسلحة من در فلان خانه (مخصوص علوفة دام) است. برو به برادر بزرگترم بگو. بعد از من شما باید از اسلام دفاع کنید. من هم می دیدم، برادرم نمی تواند راه برود و خسته از درگیری با افراد ضدّ انقلابی است که مثل همیشه با آنها درگیر بود .
* برادر شهیدم تأکید زیادی در درس خواندن ما داشت . هنگامیکه در دورة دبیرستان مشغول به تحصیل بودم به برادرم می گفتم : داداش من دوست دارم به سپاه بیایم و در قسمت بهداری بخش خواهران مشغول شوم . برادرم می فرمود : اوّل درس را بخوان ، بعد با تحصیلات عالی وارد سپاه شو ، و وقتی من خیلی اصرار می کردم، می گفتند : جای شما در سپاه محفوظ است و بهتر است شما درستان را تمام کنید . در آن موقع من سال اوّل دبیرستان بودم و درس می خواندم و برادرم هم خانوادة خودشان را به نیشابور آورده بودند و چون خودشان مرتّب به جبهه می رفتند . خواهر بزرگترم را هم آورده بودند که با ما باشند . برادرم که بهشت برین نصیبشان باد در مورد کوچکترین مسئله بی تفاوت نبودند . در آن زمان خواهر بزرگترم و خانمشان را در مکتب الزهراء نیشابور برای فراگیری قرآن ، عقاید و احکام نام نویسی کردند .
* به خاطر دارم که زمان عروسی ایشان من مرتّب همراه برادرم بودم و زمانیکه داماد را می بردیم تا عروس را بیاوریم من مرتّب برای سلامتی ائمه از جمله سلامتی [[امام زمان (عج) ]] صلوات می فرستادم و فضای خانه شور و حال معنوی خاص داشت در همین میان که من خوشحال بودم و صلوات می فرستادم برادرم مرا صدا کرد و آهسته گفت : شما متوجّه یک حرف از صلوات باشید دارید اشتباه می گویید من حرف (واو) را در صلوات (ب) تلفّظ می کردم و متوجّه نبودم و اشتباهم را در همان جا تصحیح کردم و اکثر اوقات که صلوات می فرستم این مسئله یادم می آید و در این میان که خانه جو معنوی داشت دو دختر خانم گفتند که همه اش نباید این گونه باشد کمی شادی و کف زدن هم لازم است این دو خانم یکی مسن و یکی جوان و هر دو سیّد بودند من هم قبول کردم و لبخند برادر را هنوز به خاطر دارم .
* برادرم خیلی با متانت با خانمها برخورد می کرد . وقتی می دید که ما چند خواهر با یکدیگر تندی می کنیم ، خیلی ناراحت می شدند و می گفتند : شما باید به یکدیگر احترام بگذارید ، نباید درشتی کنید. برادرم در نیشابور تحصیل می کرد و وقتی به روستا می آمد گویی برای ما فرشته نجاتی بود زیرا اصلاً نمی گذاشتند ما کار سنگین انجام دهیم . مخصوصاً به مادرم خیلی کمک می کرد و می گفت : حال که من آمده ام ، شما و خواهرانم نیازی نیست که کار سنگین انجام بدهید . دیگر از بیابان داغ خبری نبود ، خودش تمام زحمات را متحمّل می شد . حتّی در کودکی هم دارای این اخلاق و رفتار بود . بطوریکه برای مادرم تنور روشن می کرد و در نان پختن به او کمک می کرد . مادرم یک مامای قدیمی بود و در روستا هر وقت نیاز بود خدمت می کرد از این بابت برادرم ناراحت بود و به مادرم می گفت : مادر اذیّت می شوید ، رنج و زحمت دارد ، برای زایمان خانمها نروید . مادرم در جواب می گفت : محض رضای خدا برای افراد بی کس می روم . واقعاً مادرم فرد دلسوزی بود خیلی به افراد توجّه میکرد . - برادرم در جواب مادرم گفت: اگر این طور است و محض خداست ، اشکال ندارد ، بروید .
* همزمان با فصل برداشت محصول سید اسماعیل از منطقه برگشته بود.یک روز وقتی پدرش می خواست برای درو کردن گندم به سر زمین برود ایشان گفت: پدر من هم با شما می آیم زیرا تنهایی خسته می شوی من هم برای آنها غذا پختم و در حالی که بچه کوچکم را به پشتم بسته بودم نزدیکی ظهر به طرف زمین حرکت کردم به محض اینکه سید اسماعیل مرا با آن وضعیت دید خیلی ناراحت شد و گفت:مادر جان چرا با این وضعیت آمدی اگر می دانستم که شما اینگونه دچار زحمت می شوی هرگز به گندم درو نمی آمدم.
==وصیت نامه==