ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید علی اکبر مرادیان

۳۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۱ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۳
متن کامل خاطره
روزی من و علی اکبر و چند نفر از دوستان ایشان به کوه نوردی رفتیم و من با آقای مرادیان با موتور به کوه رفتیم ناگهان لاستیک موتور ترکید و دوتایی به زمین خوردیم. آقای علی اکبر مرادیان بیهوش شدند من ایشان را به بیمارستان رساندم. بعد از اینکه ایشان به هوش آمدند گفتند: احمد من زنده ام گفتم: بله. گفت: می دانی من از خدا چه خواسته ام. من از خداوند خواستم که مرا در این حادثه نمیراند و در [[جبهه ]] به [[شهادت ]] برساند.
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
متن کامل خاطره
" در سال 1364 در نیشابور مسابقه کشتی با چوخه بود . این عزیز [[شهید ]] هم در این مسابقه شرکت داشتند و در آنجا خودم به ایشان گفتم : برادرم شما که عصب پای چپت قطع شده چرا کشتی می گیری ؟ ایشان در جوابم فرمود : قرار است چند وقت دیگر به جبهه اعزام شوم و می خواهم شما و تمامی پهلوانان اسفراین را و دوستانم آخرین کشتی ام را تماشا کنید . چون این آخرین کشتی من خواهد بود ، من به جبهه می روم و شهید می شوم . به من خطاب کرد : خوب به کشتی من دقت کن زیرا دیگر مرا نمی بینی .
احساس مسؤلیت
موضوع احساس مسؤليت
متن کامل خاطره
برادر علی اکبر مرادیان هیچ وقت با تندی با افراد برخورد نمی کرد. در این رابطه به یاد دارم یک روز بنده از تهران به اسفراین آمدم و می خواستم که با ایشان به روستا بروم. ایشان گفت:" کاری در [[سپاه ]] دارم، انجام بدهم بعد برویم." آن موقع بد می دانستند که فردی آستین هایش را بالا بزند. من این کار را انجام دادم. ایشان گفت:" چه کار می کنی؟ چرا این کار را انجام می دهی؟" گفتم:" می خواهم همکارانت ببینند که با چه کسانی دوست هست." ایشان از رفتن به سپاه صرف نظر کرد و گفت به روستا می رویم. بعد در راه مرا نصیحت کرد و صحبت های جالبی برایم کرد.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
متن کامل خاطره
در حقیقت من فقط یک دفعه عصبانیت را در وجود برادر علی اکبر مرادیان مشاهده نمودم و فقط همان یکبار ناراحتی ایشان را شاهد بودم و آن زمانی بود که در منطقه بودیم و می خواستند که ایشان را به یگان دریایی معرفی کنند و تأکید کرده بودند که " چون ایشان آدم خوش برخوردی است و صلاحیت دارد و با نیروهای یگان دریایی و نیروهای متفرقه ارتش و... خیلی سروکار دارد، به عنوان قائم مقام یگان دریایی [[لشکر ]] 5 نصر باشند." آن موقع ما در [[اهواز ]] بودیم و من فرمانده گردان بودم که ایشان نزد من آمد و گفت:" من را می خواهند بفرستند به یگان دریایی." برادر علی اکبر مرادیان تأکید کرد و گفت:" می خواهم در گردان پیاده باشم و در عملیات ها شرکت نمایم، حتی به عنوان فرمانده دسته می ایستم ولی [[فرمانده ]] یگان دریایی لشکر خراسان نمی شوم!" ناراحتی ایشان به حدی بو بود که گفت:" خدایا، از تو کمک می خواهم، همین قدر می توانی کمک کنی که توی نیروهای پیاده بروم." بعد که بچه ها برای غذا خوردن آماده می شدند، ایشان وضو گرفت و به سمجد رفت، من نیز به [[مسجد ]] رفتم و پشت سر ایشان به [[نماز ]] ایستادم ولی ایشان متوجه من نشد. ایشان بعد از نماز به سجده رفت و خیلی گریه کر. به طوری که بعد دیدم اشک هایش مهر را خیس نموده بود! به ایشان گفتم:" چرا گریه می کنی؟" گفت جریان این است. گفتم:" آقای مرادیان مگر یگان دریایی و پیاده فرق می کند؟ پیامبر(ص) فرمودند شهیدی که در دریا شهید شود ثوابش بیشتر از خاکی است. مگر شما به این حرف و حدیث اعتقاد نداری؟" گفت:" چرا، ولی در حقیقت یکدفعه در عملیات مجروح شدم. در کانال افتاده بودم و خیلی بد مجروح شده بودم." بعد برادر علی اکبر مرادیان ادامه داد وگفت:" عراقی ها جلو آمدند و هر کاری کردم نتوانستم خودم را به اسلحه برسان. همان جا نیت کردم که یک دفعه دیگر بیایم و همان برخوردهایی را که عراقی ها با بچه های ما داشتند و آن ها را شهید کردند به همان حالت آن ها را بزنم، در یگان دریایی من نمی توانم این کار را بکنم." بالاخره هم نصیبش شد که در یگان دریایی شربت شهادت را نوشید.
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
۶۸۰
ویرایش