•در آخرین لحظه ای که من با ابوالقاسم وداع کردم ایشان برای خداحافظی جلو درب حیاط یکی از دوستانش می رود که خانم ایشان می آید و بنا بر رسم و رسوم آب پشت آنها بریزد که ابوالقاسم برمی گردد و با صراحت به خانم دوستش می گوید دیگر آب پشت سر من نریزید این بار آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. بعد ایشان گریه می کند و می گوید این چه حرفی است که می گویی ان شاءالله به سلامت برمی گردی.
•آخرین باری که ابوالقاسم می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم او را همراهی کردیم و من او را به ایستگاه راه آهن رساندم. تنها حرفی که ما گفتیم این بود که مواظب خودت باش گفت دست من نیست که مواظب خودم باشم، آن که باید نگهدار باشد خودش هست.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3809 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==[[File:3809.jpg]]
==پانویس==
<references/>