متن کامل خاطره
احمد پانزده ساله بود که یک روز آمد وگفت : پدرجان امام فرمودند که جوانها به جبهه بروند حال شما اجازه می دهید که من به جبهه بروم گفتم : پسرجان شما که هنوز جوان نیستی نیمچه جوانی هنوز شما پانزده سال سن داری ؟ گفت : پدر اگر اجازه بدهید من دوست دارم که به جبهه بروم و با توجه به اینکه من تازه ازکار بیابان آمده بودم او شروع به التماس و درخواست کرد که من به جبهه نروم گفتم: پسرجان جبهه رفتن شرط دارد هینطور که نمی شود بلند شوی بروی این اسلحه مال بیت المال است که به شما می دهند باید توان نگهداری آن را داشته باشی گفتم : پسرم جبهه رفتن گمنام شدن دارد ، دست و پا قطع شدن دارد کور شدن دارد اینها را گفتم وقتی این حرفها را شنید گفت: پدرجان آیاشما تشییع جناز نمی روید ؟ گفتم : چرا گفت : آنها می روند جانشان را فدا می کنند و من اینجا باشم روی دستت جنازه این جوانان نازنین را می بینی ؟ گفتم : بله گفت : پدرجان خون من از خون اینها قرمز تر نیست گفتم : پسرجان همینطوراست که شمامی گویید و از من اجازه خواست که رضایت بدهم تا به جبهه برود بعد من پیشانی اش را بوسیدم و گفتم : شما آزادی و موقع صرف نهار بود که دیدم احمد نیست از برادر کوچکترش خواستم که ببیند احمد کجاست اوبه بجنورد رفته بود تا برای حضوردر جبهه در بسیج ثبت نام نماید و بعد فرم رضایت والدین را آورد تا من امضا نمایم و بعد من رویش را بوسیدم و به شوخی گفتم : پسرم یک امضا بزنم یا دوتا گفت : پدرجان یک امضا هم کافی است و من برگه اش را امضا کردم و احمد فردای آن روز اعزام جبهه شد .منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15122سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />