تاریخ تولد :
نام : نایبعلی محل تولد : اسفراین
نام خانوادگی : رمضانیانمقدم تاریخ تولد : تاریخ شهادت : 1361/01/03
نام پدر : برات مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
گلزار : شهدا
==خاطرات==
از زمان شهادتش چفیه ای دور کمرش بسته بود. وقتی علت را از دوستش پرسیدم گفت: وقتی ایشان در حال پیشروی بود ، تیری به کمرش اصابت کردکه همین چفیه را دور کمرش بست و به پیشروی ادامه داد . دوباره خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر شد که موج آن باعث خفگی و در نتیجه شهادت ایشان شد.
قبل از انقلاب ما باغی داشتیم که در فاصله دوری از روستا بود . من اطلاعی نداشتم که نایب علی ازسبزوار آمده است دیدم یکی از جاده سراشیب شده است و با عجله پایین می آید نزدیکتر که شد او را شناختم به طرفش دویدم دستش را جلو آورد گفت : ساک را بگیر گفتم : چرا مگر چه شده ؟ گفت : این ساک پر از اعلامیه و عکس امام است من تحت تعقیب هستم . الان به من می رسند اینها را بگیر و پنهان کن . من هم فوری ساک را پنهان کردم و او را هم در میان باغ مخفی کردم . مامورها رسیدند و سوال کردند ندیدی کسی از اینجا بگذرد. گفتم : نه من مشغول کار کردن بودم کسی را ندیدم . آنها رفتند و علی نجات یافت
در اوایل انقلاب در روستای صد فرو سبزوار ، قاچاق فروشی بود دولت نمی توانست کاری انجام دهد . کارخانه جوین و صد فرو سبزوار را به نایب علی دادند . یکی از آن قاچاقچیان گفته بود تو نمی توانی مرا بگیری نایب علی گفته بود : در حال حاضر کاری به تو ندارم یک روز نایب علی همراه ماموران در حیاط او و درختی که در جلوی خانه آن زده بود نگهبانی می دادند و به محض وارد شدن مرد قاچاق فروش به منزل او را دستگیر نمودند. نایب به او گفته بود من نمی خواهم به تو ضربه ای بزنم من می خواهم که تو به اسلام ضربه ای نزنی مردم بی گناهند من نمی خواهم خانه ی مردم را بسوزانید. طرف اعتراف و توبه کرده بود نایب او را به سپاه برد و دست به قرآن زده بود که من دیگر دست به کارهای خلاف نمی زنم .
در جبهه جنوب بودم، که به مرخصی آمدم. نایب علی را هم دیدم که او نیز در مرخصی بسر می برد. من از طریق ارتش و او از طریق سپاه به منطقه اعزام شده بود. بعد از سلام و احوالپرسی نایب علی گفت:" من به یک نیتی رفته بودم که نشد. " گفتم:" به چه نیتی؟ " گفت:" نیت من شهادت بود. " گفت:" فرمانده ی ما گفت: چند نفر نیرو می خواهم که دواطلب شهادت باشند، متأسفانه من با این نیت رفتم ولی قسمت نشد." این باز که رفت به نیتش رسید و به فیض عظیم شهادت نایل آمد.
یک روز برای اینکه مردم را آگاه کند، در مسجد برای مردم سخنرانی کرد. مسجد توسط نیروهای ساواک محاصره شده و هدفشان این بود که نایب علی را دستگیر کنند. با ورود آنها به مسجد، مجلس به هم خورد. و اصلاً خودش را نباخته وبد، و هیچ ترس و اضطرابی بر او غلبه نکرده بود. و از زندانی شدن ترسی نداشت. تنها ترسی که داشت این بود که مبادا فعالیتش کمتر شود. مردم روستا که بیشترشان با او همراه بودند، چراغهای مسجد را خاموش کردند و او را درتاریکی فراری دادند. منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10461سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />