خاطرات طنز شهدای دفاع مقدس

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

اقراء یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش یه قبری کنده بود. شب ها می رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می کرد. ما هم اهل شوخی بودیم. یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه کمی باهاش شوخی کنیم. خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم با بچه ها رفتیم سراغش. پشت خاکریز قبرش نشستیم. اون بنده ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافله ی شب می خوند دیگه عجیب رفته بود تو حال! ما به یکی از دوستامون که تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این که صدا توش بپیچه و به اصطلاح اکو بشه، بگو: اقراء. یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع کرد به لرزیدن و شور و حالش بیشتر شد یعنی به شدت متحول شده بود و فکر می کرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم. رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا کرم بخون.[۱] تاریخ:7/1388 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

العفو شب‌هایی که شناسایی نبود بچه‌ها نیمه‌های شب بلند میشدند هر کس گوشه‌ای نماز شب میخواند. یکی میگفت الهی العفو، دیگری میگفت استغفرالله و خلاصه از هر گوشه صدایی بلند بود ناگهان احمد شیوعی از خواب بلند شد گفت شما مجبورید روز گناه بکنید، غیبت بکنید تا شب مزاحم خواب من بشوید، هی العفو العفو، کوفت العفو برید بخوابید.[۲] ، تاریخ: - /05/1389 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

ایست در روزهای سخت دفاع45 روزه ی خرمشهر، یک بار در خانه های پیش ساخته متوجه حضور یک عراقی شدیم. آهسته با هم هماهنگ کردیم و قرار شد یکی از دوستان برای دستگیری او جلو برود. آن شخص سلاح خود را مسلح کرد و آهسته به عراقی ها نزدیک شد و در نهایت اسلحه اش را به سوی او گرفت و گفت:«ایست و گرنه دست ها بالا» عراقی می خواست عکس العمل نشان بدهد که ما از پشت کمین گاه بیرون آمدیم و او را مجبور کردیم تسلیم شود. در حال تخلیه ی عراقی بودیم که به آن شخص گفتم:«فلانی قرار بود تو به زبان عراقی ایست بدهی و به زبان عربی با او صحبت کنی، چه طور شد این جملات را گفتی.» او نگاهی به من کرد و گفت:«آقای پوربزرگ به خدا آن قدر هیجان زده شده بودم که نمی دانستم به چه زبانی با او صحبت کنم.» گفتم:«این بار اول بود، برای دفعات بعد سعی کن بر اعصابت مسلط شوی و درست صحبت کنی. گفت:«مگر من چه گفتم؟» گفتم:«تو به اسیر عراقی گفتی: ایست! وگرنه دست ها بالا.» او لبخندی زد و گفت: دفعه ی بعد می گویم «قف والا take your hands up » راوی: سرهنگ علی رضا پوربزرگ میگ و دیگ موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

بنی صدر در جبهه راست و دروغش با آن که تعریف کرد می گفت راست است: اول جنگ بود و بنی صدر که زمانی رئیس جمهور بود برای سرکشی به بعضی مقرهای نظامی در دزفول آمده بود در حین بازدید از پادگان ارتش، چشمش به یک دستگاه «آشپزخانه سیار» افتاد این دستگاه که بر روی دو چرخ سوار بود و به عقب کامیون وصل می شد لوله بلند عمودی در وسط داشت. بنی صدر که در فرنگ تحصیل کرده بود و از جنگ چیزی سرش نمی شد با تعجب از همرزمانش پرسید: -این خمپاره تا کجا برد دارد؟ یکی از همراهان با خنده گفت: «از این جا تا دستشویی.....[۳] تاریخ:9/1378 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

پستانک عملیات والفجر چهار، در گردان میثم به فرماندهی برادر کساییان، تک تیرانداز بودم. آقای ژولیده _ که احتمالاً شهید شده باشد _ مسؤول دسته بود و به شوخی پستانکی به گردنش انداخته بود. همین طور که به سوی منطقه پیش میرفتیم، گاهی با صدای شبیه بچه شیرخواره گریه میکرد و یکی از برادران پستانک را در دهانش میگذاشت و او ساکت میشد. بعد از عملیات در قله 1904 کله قندی و کانی مانگا چند نفر از برادران مجروح شدند. زخمیها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آن‌ها را پایین بیاورند... یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد میخواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانکش را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتی خود اسیر. بعد آمد و زیر برانکارد را گرفت. راوی: آقای مسعودی[۴] تاریخ: - /07/1389 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

تا سه روز خودم را نگه داشتم دوستی داشتیم به نام رحمت کرمی که همیشه موقع صبحگاه آفتابه دستش بود. می گفت: «اسهال دارم می رفت داخل دستشویی و آن قدر می نشست تا صبحگاه تمام شود.» هروقت او را می دیدیم و می گفتیم: «کرمی اسهالت خوب نشد؟» و اوجواب می داد: «نه!». در جزیره ی مجنون خط نگه دار بودیم روزها نمی توانستیم از سنگر بیرون بیاییم و شب ها نیز نگهبانی داشتیم. شبی به همان درد کرمی دچار شدم به هم پستم گفتم: «مواظب اوضاع باش تا برگردم». گفت: «برو، ولی بپا روی مین نروی». گفتم: «اگر بروم چه می شود؟» پاسخ داد: «هیچی تو آن جا می مانی و من بیچاره باید یک نفری تا صبح پاس بدهم». رفتم روی سنگی که دو طرفش آب بود که ناگهان صدای سوت خمپاره آمد و شن تا سه روز از ترس، دست شویی نرفتم.[۵]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

پستانک عملیات والفجر چهار، در گردان میثم به فرماندهی برادر کساییان، تک تیرانداز بودم. آقای ژولیده _ که احتمالاً شهید شده باشد _ مسؤول دسته بود و به شوخی پستانکی به گردنش انداخته بود. همین طور که به سوی منطقه پیش میرفتیم، گاهی با صدای شبیه بچه شیرخواره گریه میکرد و یکی از برادران پستانک را در دهانش میگذاشت و او ساکت میشد. بعد از عملیات در قله 1904 کله قندی و کانی مانگا چند نفر از برادران مجروح شدند. زخمیها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آن‌ها را پایین بیاورند... یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد میخواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانکش را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتی خود اسیر. بعد آمد و زیر برانکارد را گرفت. راوی: آقای مسعودی[۶] تاریخ: - /07/1389 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

ترکش گاهی اوقات که در سنگر بودیم و ترکشی وارد سنگر می شد، شهید مبارک جمالی می گفت: «بابا مگر نمی بینی این جا آدم نشسته؟ چرا خمپاره می فرستید، نمی گویید شاید کسی شل و کور شود؟...[۷]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

تسبیحت را بده یک دور بزنیم نشسته بودیم دور هم کنار آتش و درددل می کردیم. هر کی تسبیح داشت درآورده بود و ذکر می گفت. تسبیح های دانه درشت و سنگی وقتی روی هم می افتادند صدای چریق چریقشان دل آدم را آب می کرد. من هم دست کردم داخل جیبم که دیدم تسبیحی نیست. از روی عادت دستم را بردم طرف تسبیح بغل دستیم تا تسبیح او را بگیرم که دستش را کشید به سمت دیگر. گفتم: «تو تسبیحت را بده یک دور بزنیم». که برگشت گفت: « بنزین نداره، اخوی!» گفتم شاید شوخی می کند به دیگری گفتم: «او هم گفت پنچره». به دیگری گفتم:«گفت موتور پیاده کردم» و بالاخره آخرین نفر گفت: «نه داداش، یک وقت می بری چپ می کنی، حال و حوصله دعوا و مرافه ندارم؛ تازه من حاجت دستم را به دیار البشری نمی دهم». همه خندیدند. چون عین عبارتی بود که خودم یادشان داده بودم. هر وقت می گفتند: تسبیح یا انگشتر و مهر و جانمازت را بده، این شعارم بود. فهمیدم خانه خراب ها دارند تلافی می کنند.[۸] تاریخ:7/1384 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

تکمیل پرونده اوایل که به گردان تخریب رفته بودیم یکی از دوستان جدیدم جواد حق سبز بود که پای خود را در عملیات از دست داده بود. بعد از اینکه صمیمی تر شدیم از او خواستم برایم جزئیات مجروح شدنش را توضیح دهد او هم با کلی طفره رفتن آخر اینطور گفت:«راستش من قبل از اینکه از ناحیه پا زخمی شوم شهید شدم به اتفاق چند نفر از دوستان رفته بودیم آن دنیا بعد که تکلیف مان روشن شد خواستیم برویم بهشت، همه که داخل شدند تا من خواستم بروم داخل، در را بستند و پایم ماند لای در و از بالای ران قیچی شد! ناچار برگشتم به دنیا تا پرونده ام را تکمیل کنم.»[۹]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

تک زدن خربزه اون زمان هنوز تیپ الغدیر تشکیل نشده بود. ما با بچه های دیگه تو لشکر 8 نجف اشرف بودیم. مقرّ لشکر، دانشگاه جندی شاپور اهواز بود. با عده ای از دوستان دور هم جمع بودیم. روز گرمی بود؛ تازه یک کامیون خربزه داخل انبار تدارکات لشکر خالی شده بود ولی ظاهراً قرار نبود در آن ساعت به کسی خربزه بدهند. دو تا از بچه ها داوطلب شدند هر طور شده، وارد انبار شوند و به اصطلاح چند خربزه « تک » بزنند و برای بچه ها بیاورند و این کار انجام گرفت. دور هم نشسته بودیم و مشغول خوردن خربزه بودیم که جوانی وارد شد. گفت: « بد نگذرد. » گفتیم: « نه خدا را شکر، تا حالا که بد نگذشته، بعدش هم خدا کریم است. » و ماجرا را برایش تعریف کردیم. متوجه شدم که از این موضوع خوشش نیامد. فقط گفت: « بروید و به مسئولش بگویید. » و رفت. فردای آن روز تمامی نیروهای یزدی فرا خوانده شدند تا مسئول آن ها در حضور همه معرفی شود. همه جمع شدیم؛ بعد جوان رعنا قامت و خوش سیمایی را به عنوان مسئول به ما معرفی کردند. چهره اش خیلی آشنا بود. یکی از بچه ها گفت: « می شناسی اش؟ » گفتم: « چهره اش برایم خیلی آشناست. » گفت: « همان برادری است که دیروز خربزه تعارفش کردیم، نخورد و بعد گفت بروید به مسئولش بگویید که چه کار کردید. » گفتم: « درسته! خودشه. » این جوان رعنا و سروقامت کسی نبود به جز سردار شهید ذبیح الله عاصی زاده.[۱۰] تاریخ:1388 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

جاسم تانک باد می کند صدام داشت در پادگان قدم می زد که چشمش به جاسم افتاد به تعجب دید که او در حال فوت کردن به اگزوز تانک است رفت جلو و از او پرسید :«التو داری الچی کار می کنی؟» جاسم سلام نظامی داد و گفت :«القربان، البنده با التانک زدم به الدیوار و قر شد....» البرای اینکه تاانک السالم شود فی اگزوز آن الفوت کنم». صدام که عصبانی شده بود با غرولند به جاسم گفت:«الاحمق ... التو نمی فهمی که البدنه التانک این جوری الدرست نمی شود...». جاسم با تعجب پرسید که باید چکار کند صدام گفت:«الاحمق همین الجوری آبروی الحزب البعث را می برید ....» التو برای این که البدنه التانک را سالم کنی الاول درهای التانک را ببندی و البعد در اگزوز آن فوت کنی تا الباد کند و البدنه اش السالم شود.[۱۱] تاریخ:9/1378 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

جُک نسازین در محور چذابه مستقر بودیم. جهنمی از آتش بپا بود. دهن به دهن شنیدیم که قرار است، یکی از مقامات برای دیدار از جبهه ها سری هم به محور ما بزند. ما لب خاکریز در حال شلیک خمپاره بودیم، این آتش بازی از دم دمای صبح شروع شده و تا 3 بعد از ظهر ادامه داشت. همهمه ای در میان بچه ها پیچید که مهیای این دیدار باشند. آن مقام محترم که خیلی صمیمی و اهل دل بود بسیار ساده و با تبسم بدون کبکبه و دبدبه و خیلی خودمانی در جمع بچه ها حضور پیدا کرد. با آن ها گرم گرفت و خوش و بش کرد. تا به جمع ما رسید. با دیدن بچه ها که خستگی ناپذیر در حال شلیک خمپاره به سوی دشمن بودند، سخت به وجد آمده بود، به من رو کرد و گفت: اجازه میدین منم تو اجر و ثواب شما شریک باشم؟! گوشی آمد دستم که طرف بدش نمی یاد خمپاره ای شلیک کند. چاره ای نبود، با اجازه ی یکی از فرماندهان تن به قضا دادیم. مقام محترم گلوله را از دستم گرفت، زیر لب ذکری خواند و به نیت خوردن به هدف آمین گفت و با شور و شوق گلوله را به حلقوم خمپاره انداز رها کرد سپس با شگفتی سر پیش کشید و درون خمپاره انداز را با ولع دید زد. یکی از همرزمان با فریاد به سویش هجوم برد و با جفت پا به سینه اش کوبید. آن مقام محترم از روی خاکریز غلت خورد و در میان خار و خاشاک به پائین افتاد. بچه ها با سلام و صلوات مقام ارجمند را از روی زمین بلند کردند و با محبت غبار از جامه اش تکاندند اما او هنوز هاج و واج مانده بود و علت این رفتار را نمی دانست. یکی از محافظین وی جلو آمد و با اعتراض به همرزم، فریاد زد: این چه کاری بود کردی، می دم پوست از کلت بکنن! رزمنده با شرمندگی پیش آمد و با عذر خواهی از مقام محترم در حالی که به چهره اش بوسه می زد گفت: ببخشید که جسارت کردم، اما مجبور بودم. مقام ارجمند با تبسم گفت: حتما دلیلی برای این کار داشتی؟! رزمنده گفت: اگر دیر جنبیده بودم الان کله مبارکتون خدای نکرده مثل پودر متلاشی شده بود آن مقام که هنوز دوزاریش نیفتاده بود با تعجب گفت: چرا؟! رزمنده که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت: آخر قربونتون برم در کجای دنیا دیدین، بعد از این که خمپاره رو برای شلیک آماده می کنن تو خمپاره انداز رو نگاه می کنن! مقام محترم که تازه فهمیده بود چه اشتباهی کرده، شوخی و جدی گفت: خودمم نمی دونم چرا این کار را کردم. بچه ها که نمی توانستند جلوی خنده های خود را بگیرند از آن جا دور شدند، آن مقام ارجمند که فهمیده بود چه دسته گلی به آب داده خودش هم خنده اش گرفته بود. گفت: شما هم نگاه می کنین! رزمنده با خنده گفت: ما اگر هم نگاه کنیم قبل از این که گلوله رو در لوله بگذاریم این کار را انجام می دهیم. آن یار صمیمی برادر رزمنده ای که لگد محکمی به او زده بود را در آغوش گرفت و بسیار تشکر کرد و بعد رو کرد به بچه ها گفت: بالا غیرتاً برام جُک نسازین! و همانطور که از جمع دور می شد، صدای خنده اش را می شنیدیم. البته ما هم قول دادیم که این مطالب را جائی تعریف نکنیم.[۱۲]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

چایخانه در هر مکان و وضعیتی که بودیم چای را آماده میکرد. به شوخی میگفت: هر خطی که چایی در آن درست شود، سقوط نمیکند. او پیرمرد خوش مشرب و دوست داشتنی بود... حتی در عملیات والفجر 8، قند و چایی را در پلاستیکی گذاشته و زیر کلاهش جاسازی کرده بود و آن سوی رودخانه که باور نداشتیم دیگر چای بنوشیم، با روشن کردن آتش بساط چای را فراهم کرد... هواپیماهای دشمن ما را بمباران کردند و چایخانه حاجی هم مورد اصابت قرار گرفت و زیر و رو شد. مدتی بعد حاجی از زیر خاک‌ها بیرون آمد و بیاعتنا به آن‌چه اتفاق افتاده بود گفت: بچه‌ها غمتون نباشد، به کوری چشم دشمن چایخانه سرپاست.[۱۳] تاریخ: - /07/1389 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

روحیه ی بسیجی سال 66 جلسه ای در قرارگاه برگزار شد و فرماندهان تیپ لشگرها حضور داشتند. قرار شد جلسه ی بعدی فرماندهان سپاه در تیپ 48 فتح برگزار شود. به هر نحو در یک کانتینر جلسه را تشکیل دادیم. مشغول بحث و گفتگو بودیم. آقا محسن، آقا رحیم و همه ی بچه های فرمانده ی تیپ لشگرها حضور داشتند. ناخودآگاه یک تیری به کانتینر اصابت کرد و از طرف دیگر بیرون رفت. همه مضطرب بودیم که نکند حادثه ای رخ داده باشد. به همدیگر نگاه می کردیم. یک دفعه در کانتینر باز شد، یک بسیجی آمد و بدون توجه به ما به سقف کانتینر نگاه کرد و با زبان ساده ی بسیجی گفت: « پیش » دیدی گفتم می رود بیرون و سریع برگشت. همه تعجب کرده بودیم. نگو دو تا بسیجی بحث کرده بودند که تیر کلاش از کانتینر عبور می کند یا نه و به خاطر این که به دوست بسیجی اش ثابت کند، بدون این که متوجه باشد کسی در کانتینر است یا خیر، شلیک کرده بود و سریع آمده بود تا ببیند تیر از کانتینر رد شده یا خیر. بعد هم گفت: « دیدی من برنده شدم!!» خلاصه خیلی خندیدیم و جلسه را ادامه دادیم. راوی: سردار جعفری مسئول معاونت فرهنگی ستاد مشترک[۱۴]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

رفتی تو هال آدم عجیبی بود. انگار خدا او را آفریده بود برای همین کارها. وقت دعا که صدای ناله و ندبه ی همه بلند و هر کس مشغول راز و نیاز و استغاثه با خدای خودش بود و سعی می کرد بیشترین استفاده را از وقت و حال خوشی که پیدا کرده، بکند او باز هم راه خودش را می رفت و بساط خودش را داشت؛ باز هم سعی می کرد کاری بکند که هیچ کس نمی کند. برای همین بچه هایی که می شناختندش، سعی می کردند لااقل در شب ها و مراسم دعا از او فاصله بگیرند. دست بر قضا آن شب کنار من نشسته بود. منی که در شرایط عادی اش هم نمی توانستم از دعا استفاده بکنم. صدای الهی العفو، الهی العفو همه بلند بود و او که می دید من هم مثل خودش حالی پیدا نکردم، مرتب با آرنج به پهلوی من می زد که توجه من را به خودش جلب کند تا بعد چیزی بگوید و من سعی می کردم اعتنا نکنم؛ اما ول کن نبود. با تندی گفتم: « چیه بابا چی می گی؟ » سرش را آورد نزدیک گوشم و طوری که فقط خودن بفهمم، گفت: « ترو خدا رفتی تو حال= ( هال ) »، بعد مکثی کرد و گفت: « لنگه دمپایی منم بیار ». اصلاً نفهمیدم چی شد. دست خودم نبود. یک مرتبه پقی زدم زیر خنده. هر چه سعی کردم خودم را کنترل کنم، نتوانستم و ناچار بلند شدم به سرعت از چادر زدم بیرون. بعد هم خیلی ناراحت شدم که به من حرف زده. اما بعد به نظرم رسید که زیاد هم بیراه نمی گفت. می خواست بگوید تو اهل حال نیستی، اهل هالی![۱۵]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

سوار لودر در خط پدافندی ماووت عراق بودیم. قسمت مهندسی رزمی. لودرچی ها مشغول خاکریز زدن بودند و من جلوی دستگاهی ایستاده بودم که راننده ی لودر به شوخی و جدی مرا سوار بیل لودرش کرد و با خاک ها بالا برد. ترسیدم بگذاردم زیر خاکریز. لبه ی بیل را محکم گرفتم، تا او خاک ها را ریخت. داشتم برای او دست تکان می دادم که مرا پایین بیاورد، که خمپاره ای زدند. او از لودر پایین پرید و شروع کرد به دویدن. من هم بین زمین و آسمان ماندم.[۱۶] تاریخ:25/8/1384 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

شراب حرام است برای انجام مصاحبه با اسرا، اول از من شروع کردند، پرسیدند: «وضع نیروهایتان چه طور است؟» من هم بدون اطلاع از هویت آن ها، گفتم: «بسیار عالی است.» ناگهان سیلی محکمی گوشم را نوازش داد. تازه فهمیدم این ها دشمن هستند و با این کارشان گفتم، از این به بعد هرچه بپرسید دروغ می گویم. آن فرد هرچه التماس کرد، فایده ای نداشت. تا این که با لبخند گفت: «شراب می خوری؟» گفتم: « نه شراب حرام است». شما را نمی دانم، ولی در شرع مقدس ما حرام است. با نگاه تندش مجبور شدم لیوان را به لبانم چسبانده و ادای خوردن را بگیرم، که یک دفعه جرعه ای از آن داخل دهانم شد. تازه فهمیدم که این شراب حرام نیست، چون اصلاً شراب نبود بلکه شربت است و عرب زبان ها به شربت، شراب می گویند [کلی به گیجی خودم خندیدم]. راوی: برادرآزاده محسن فلاح[۱۷]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

صبحگاه وقتی برای صبحگاه، صبح زود می بردنمان، بچه های شوخ این طوری می گفتند: «این که نمی شود، هم بجنگیم، هم شهید شویم و زخمی یا اسیر شویم و هم در صبحگاه شرکت کنیم.» حالا ما هیچی نمی گویم شما هی سو استفاده کنید بابا.... کربلا هرچه بود صبحگاه نداشت.[۱۸]

موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

صدای بز پسرک صدای بز را، از خود بز بهتر درمی آورد. می گفت: « چوپانی همین چیزهایش خوب است». هر وقت دلتنگ بزهایش می شد، می رفت توی یک سنگر و مع مع می کرد. یک شب هفت عراقی که آمده بودند شناسایی با شنیدن صدا، طمع کرده بودند کباب بخورند. هر هفت نفر را دست به سر آورده بود عقب. توی راه هم کلی برایشان صدای بز درآورده بود.[۱۹] تاریخ:1388 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

فقط تو را دارم آن اوایل بیشتر می شد از این دست شوخی ها، خصوصاً با نیروهای جدیدتر کرد. اما به سرعت آن ها هم خودشان در حاضرجوابی صاحب مقام و منصبی شدند. یک وقت به یکی از آن ها داشتم می گفتم: « می دانی تو با بقیه برای من خیلی فرق داری. دیگران هم ممکن است اظهار محبت و دوستی بکنند اما به دل آدم نمی نشیند؛ گاهی فکر می کنم من فقط در دنیا تو را دارم. » می خواستم بقیه ی مطلب را بگویم که وسط حرفم پرید، گفت: « لابد فقط من را داری با بقیه ی مردم! »[۲۰] تاریخ:20/1/1385 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

قاطرها در حسینیه شهید حاج همت در دوکوهه مراسمی بود. با حضور برادران اعزام مجدد. سخنران که از برادران روحانی تبلیغی _ رزمی بود، ضمن صحبت‌هایش گفت: در یکی از مناطق کردستان عراق، با چند قاطر که بارشان سلاح و مهمات و تجهیزات بود، راهی منطقه عملیاتی بودیم. عراقیها با شلیک توپ و خمپاره ردّ ما را میزدند. منتها چون فاصله زیادی با ما داشتند، گلوله‌هایشان کارگر نبود. نکته قابل توجه این بود که وقتی با شنیدن سوت خمپاره یا سفیر توپ روی زمین دراز میکشیدیم، قاطرها نیز کنار ما زانو میزدند و هرچند بار این عمل تکرار میشد، آن ها نیز روی زمین میخوابیدند... راوی: آقای جرزه صوراسرافیل[۲۱] تاریخ: - /07/1389 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

قدراببین اولین باری بود که می خواستم به جبهه بروم (سال64) از پایگاه اعزام شدیم به پادگان «الغدیر». شروع کردند به دادن کارت شناسایی بچه ها. اسم مرا خواندند: «اکبر کشاورز!» من هم جواب دادم: عبدالله (الله و عبدالله و شهید و امثال آن ها کلماتی بودند که بچه ها به جای گفتن کلمه ی «من» از آن ها استفاده می کردند». به محض این که از جایم برخاستم و چشم آن برادر به من افتاد، گفت: « شما بفرمایید منزل، سنتان که کامل شد، بیایید. اتفاقاً قد من از خود آن بنده ی خدا بلندتر بود. گفتم: «برادر قد من از قد شما بلندتر است. من بهتر از شما می توانم اسلحه را حمل کنم شما قد را ببین چه کار به سن داری. » بعد اضافه کردم: «در خانواده ی ما رسم است که سن و سال بچه ها را کم می گیرند. » با گفتن این عبارت همه خندیدند و او کارت مرا داد و رفتم در صف نشستم.[۲۲] تاریخ: - /08/1382 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی

قابلمه مرداد سال 61 بود که به جبهه اعزام شدیم، رفتیم «خوزستان»؛ منطقه ی «کوشک». همان روز اول هواپیماها آمدند و ضد هوایی ها شروع کردند. تا به حال صدای آن ها را نشنیده بودیم. کیسه و کوله و هرچه دستمان بود، انداختیم و فرار کردیم! شب شد، گفتند هر کس مایل است نگهبانی بدهد، برود پست و ما رفتیم. هیچ سنگر و سرپناهی نبود همان طور با دست و سر نیزه، چاله ای درست مثل لانه ی روباه کندیم و با پنج عدد نارنجک که قبلاً گفته بودند چه طور از آن ها استفاده کنیم مشغول پاس دادن شدیم. در این فاصله که چیزی حدود چهار ساعت شد، بقیه ی برادران سنگر اجتماعی درست کردند. به این ترتیب یک هفته در«کوشک» بودیم. بعد به «شلمچه»، پشت نوار مرزی رفتیم. وقتی با همه ی تجهیزات و وسایل سنگر عقب ایفا سوار بودیم، من به خیال این که تیر از قابلمه عبور نمی کند آن را روی سرم گذاشته بودم. در نقطه ای از خاکریز عراقی ها ماشین را به گلوله بستند و از کار انداختند. موقع پایین آمدن، یکی از برادران افتاد رویم و سرم رفت توی قابلمه و کیپ شد. با یک مکافاتی توانستیم آن را در بیاوریم، بچه ها می خندیدند و من گریه می کردم.[۲۳] تاریخ: - /08/1382 موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی


پانویس

  1. نشریه قافله نور، صفحه:14
  2. مجله ستارگان درخشان، شماره مجله:67
  3. مجله فکه، صفحه:22، شماره مجله:6
  4. کوله بار، صفحه:48
  5. ماهنامه ستارگان درخشان، شماره مجله:1
  6. کوله بار، صفحه:48
  7. کتاب حدیث ابرار
  8. مجله یادایام، صفحه:19
  9. مجله فکه، صفحه:28، شماره مجله:45
  10. مجله الغدیریان، صفحه:42، شماره مجله:39
  11. مجله فکه، صفحه:22، شماره مجله:6
  12. کتاب شوخی به جا
  13. مجله کوله بار، صفحه:49
  14. ماهنامه وصال، شماره مجله:27
  15. ماهنامه وصال، صفحه:8، شماره مجله:22
  16. سالنامه یادیاران
  17. مجله جاودانه ها، صفحه:7، شماره مجله:12
  18. مجله فکه، صفحه:29، شماره مجله:45
  19. سالنامه ستاره ها
  20. نشریه خیبر
  21. مجله کوله بارصفحه:48
  22. نشریه یاران، شماره مجله:2
  23. نشریه یاران، شماره مجله:2