شهید علی اکبر محمدی سیجاوندی
| شهید علی اکبر محمدی سیجاوندی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت حیدریه |
| شهادت | 1365/02/28 |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:غلاممحمد |
کد شهید: 6533242 نام : علیاکبر
نام خانوادگی : محمدیسیجاوندی
نام پدر : غلاممحمد
محل تولد : تربت حیدریه
تاریخ شهادت : 1365/02/28
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
محتویات
خاطرات
- لحظه و نحوه شهادت
ماه مبارک رمضان بود که ایشان قصد داشت مجلس عقد کنان برای خودش بگیرد ولی چون دید که همسنگرانش به جبهه اعزام می شوند مجلس خود را تا هنگام بازگشت از جبهه به تعویق انداخت در تاریخ 12 /2/ 65 به همدیگر به جبهه اعزام شدیم . در تاریخ 20 / 2/ 65 به خط مقدم ، جبهه حاج عمران رفتیم. ایشان دندانش درد می کرد. شب (27 /2 /65)بود که عراقیها پاتک زدند و تعدادی از بچه ها شهید و مجروح شدند ولی برادر محمدی سالم بود و خیلی خوشحال بود که به وطن برمی گردد و مراسم عقدی خود را برگزار می کند. ساعت 10 شب ایشان به سنگر تیربارچی رفت 5 دقیقه قبل از اینکه شهید شود به سنگر فرماندهی آمد و گفت: من دندانم درد می کند اگر می شود پست نگهبانی را عوض کنید. فرمانده ما برادر پاسبان گفت: برادر محمدی همین الان نگهبانی شما را عوض می کنم. درست بعد از 5 دقیقه خمپاره به سنگر تیربارچی اصابت کرد. وقتی رفتیم دیدیم که برادر محمدی شهید شده است.
- عشق به جهاد
در سال تحصیلی 65 - 64 که ما کلاس اوّل دبیرستان بودیم در دبیرستان شهید فیوج چمن آباد کلاسمان حدود پانزده نفر دانش آموز داشت. از اوّل سال بچّه ها تصمیم گرفتند که برای دفاع از میهن اسلامی به جبهه اعزام شوند. بعضی ها از جمله علی اکبر محمّدی چند دفعه به جبهه رفته بودند. او در تشویق دانش آموزان برای رفتن به جبهه تلاش فراوانی داشت تا جایی که قرار بود همان دفعه مجلس عقدی بگیرد و بعد به جبهه برود. ولی او دفاع مقدّس را بر این کار ترجیح داد و گفت: بعد از آمدن از جبهه مجلس را برگزار می کنیم. خلاصه از پانزده نفر دانش آموز یازده نفر در مورّخة 12 / 2 / 65 به جبهه اعزام شدیم. در راه رفتن به جبهه من و علی اکبر محمّدی در یک کوپة قطار بودیم. من که دفعة اوّلم بود به جبهه می رفتم کمی می ترسیدم. امّا علی اکبر با چهره گشاده خود و با تعریف از لحظه های شیرین جبهه باعث دلگرمی من می شد. او با رادیوی کوچکی که داشت به زحمت اخبار را گوش می کرد. صدای خش خش رادیو من را اذیّت می کرد. می گفتم: اکبر خدا کنه که عراقی ها این رادیو را از تو به غنیمت بگیرند. او با خنده می گفت: محال است مگر اینکه او را با یک بی سیم معامله کنم. خلاصه ما را به لشکر ویژة شهدا در کردستان - مهاباد بروند و بعد از چند شب عازم خط شدیم و همان روز اوّل که به خط مقدّم رفتیم، برف و تگرگ شروع شد و به غیر از من ، علی اکبر محمّدی، برادر علی اکبر معلّمی و برادر رضا مردانی - امدادگر - هم بودند. از این یازده نفری که رفته بودیم بقیّه از بالای قلّه رفتند و در آن پایین بر اثر تک و آتش شدید دشمن بعضی ها بر اثر موج انفجار و ترکش مجروح و به پشت خط اعزام شده بودند که از روز دوم به بعد ما از سرنوشت بقیه خبر نداشتیم و فکر می کردیم که آنها اسیر شده اند. آن روز به بعد من ، علی اکبر محمودی و برادر معلمی با هم در گردان بودیم . برادر رضا مردانی هم که امدادگر بود گاهی اوقات به ما سر می زد روز قبل از شهادت علی اکبر محمدی، من برادر معلمی و علی اکبر محمدی برای تهیه غذا به پایین قله رفتیم البته قبل از اینکه سنگر را ترک کنیم محمدی گفت : برادران اول نمازمان را بخوانیم و بعد به پایین تپه برویم چون معلوم نیست زنده برگردیم . همان جا تیمم کردیم و نمازمان را خواندیم بعد از نماز به پایین تپه رفتیم کوه بلندی بود و برای رسیدن به پایین کوه وقت زیادی لازم بود خلاصه به پایین کوه رسیدیم جایی که ماشین تدارکات غذاهایی آماده مثل: کمپوت، شیر، ویفر و .... در آنجا خالی می کرد هر کدام از ما مقداری خوراکی برداشتیم و به بالای کوه رفتیم نزدیک عصر بود در میان سنگر نشسته بودیم و من خواب شب گذشته را تعریف می کردم. خواب دیده بودم در جبهه یک اسب سواری مانند فرشته ای بال دار هر لحظه روی تپه ها پرواز می کند و از این قله به آن قله می رود. این خواب را تعریف می کردم که برادر معلمی شوخی گفت : حسین مواظب باش تو فرشتگان را خواب دیده ای شاید آنها بیایند و ترا با خودشان ببرند. محمدی جواب داد: نه. بابا شما هنوز دفعه اول است اگر نوبتی هم باشد نوبت من است. همانطور که شیر و ویفر می خوردیم فرمانده جلو سنگر آمد و گفت: برادران آماده باشید امشب نگهبانی ساعت 10 تا 12 با سنگر شماست. جعبه های تیر بود. من علی اکبر محمدی و برادر معلمی مشغول نگهبانی بودیم. محمدی دیده بان بود و من پشت تیر بار بودم. محمدی دندانش زیاد درد می کرد. برای تعویض نگهبان ها به پائین تپه رفت تا به فرمانده بگوید او را تعویض کند. آتش دشمن هم روی تپه زیاد بود در زیر همین آتش محمدی در راه برگشتن به بالای تپه بود که یک خمپاره 60 سوت کشید و در چند متری ما و نزدیک نارنجکها منفجر شد که در همان لحظه صدای یا حسین، یا حسین محمدی و برادر معلمی را شنیدم. برادر معلمی ترکش به بالای چشمش و محمدی هم به صورت و بدنش اصابت کرده بود. برادر معلمی که نزدیک من بود او را به سنگر پایین بردم و امدادگر را صدا زدم و او را تحویل امدادگر دادم برای پیدا کردن محمدی به طرف بالای تپه به راه افتادم وقتی آنجا رسیدم دیگر صدایی نیامد هر چه صدا زدم کسی جوابم را نداد . هوا بسیار تاریک بود آتش دشمن هم هر لحظه بیشتر می شد بالاخره نزدیک صبح شد هوا کمی روشن شد امدادگر ان چند شهید را از بالای کوه به پایین آوردند .سومین نفر روی برانکارد پیکر به خون آغشته محمدی بود. اشک در چشمانم جاری شد و به یاد حرفی افتادم که عصر روز گذشته برایم گفته بود ....آنجا بود که فهمیدم چگونه نوبت شهادت را از ما گرفته و خود را در ردیف شهدای کربلا قرار داده است. راوی حسین جهانی [۱]
