شهید غلام رضا هندوانه چی
تاریخ تولد : 1340/08/10 تاریخ شهادت : 1360/12/26
محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا
زندگی نامه
شهید غلامرضا هندوانه چی در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. همیشه با پدر به نماز جماعت می رفت و اخلاق و رفتار بسیار خوبی داشت. با تمام بستگان و آشنایان با مهربانی رفتار می کرد. او تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند سپس به سر کار رفت. او در کار استعداد فوق العاده ای داشت. بعد از چند سال کار و تلاش توانست در کارخانه بوتان برای خود شغلی دست و پا کند و با حقوق کارگری برای پدر و مادرش زندگی متوسطی فراهم نماید. در روستای حسین آباد منزلی برای خانواده خرید. با فرا رسیدن موعد سربازی غلامرضا به خدمت اعزام شد. سه روز بعد از رفتن وی عملیات شد و خبر زخمی شدنش را به خانواده نداد. در بیمارستان غازی شیراز بستری بود. خواهرش می گوید: وقتی که ما برای ملاقات او رسیدیم بی حال روی تخت بود. ما را به زحمت می شناخت. وقتی از پرستار علت زخمی شدنش را پرسیدم گفت: به علت اصابت ترکش خمپاره به پشت سرش می باشد. در همین حال ما همگی چشمانشان پر از اشک شد. من لحظه ای جمله ی او که از قبل می دانست از کدام ناحیه زخمی می شود را از ذهنم گذراندم. او حال و هوای شهادت را در سر داشت. بعد از 40 روز بستری در بیمارستان هر روز حالش بدتر می شد و سه روز به عید نوروز غلامرضا به آرزویش رسید. شهید هندوانه چی پس از 7 بار اعزام و 18 ماه حضور در جبهه در تاریخ 1359/11/20 در تنگه چزابه در عملیات فتح المبین مجروح شد و در تاریخ 1360/12/26 به شهادت رسید. پیکر پاک و مطهر این شهید گرامی در بهشت زهرا، قطعه ی 24 به خاک سپرده شد.
خاطرات
خاطره ای از زبان خواهر شهید غلامرضا حدود 3 ماه از خدمتش باقی مانده بود که از دختر مورد نظرش خواستگاری کردیم. خانواده دختر در جواب گفتند: صبر کنید خدمتش تمام شود.من که خواهر بزرگ او بودم همیشه با هم درد دل می کردیم. در لابه لای صحبت هایش به من گفت: خواهر می دانی که چرا دخترشان را به ما ندادند و این طور گفتند؟ گفتم: نه نمی دانم داداش. گفت: آنها پیش خودشان فکر کردند که شاید من شهید شوم. وقتی این حرف را زد من به گریه افتادم. گفت: چرا گریه می کنی؟ گفتم: خدا نکند که تو شهید شوی. گفت: خواهر! این حرف را نزن. شهادت ، برای افرادی که در جبهه هستند افتخار است. شاید ترکش خمپاره ای بیاید و پشت سر من بخورد. گفتم: تو را به خدا از شهادت صحبت نکن. مرخصی غلامرضا تمام شد و او به جبهه رفت. بعد از چند ماه دوباره به مرخصی آمد و درب حیاط و درب داخلی ساختمان را رنگ آمیزی و به کمبودهای ساختمان نوساز رسیدگی نمود. من به او گفتم: داداش! باز هم به مرخصی می آیی؟ گفت: خواهرم! کسی از فردای خود خبر ندارد شاید هم نیامدم. ولی این را می دانم که اگر نیایم دیگر کسی به این خانه نمی رسد. مثل همیشه وقتی که او به مرخصی می آمد سه خواهر و سه برادر در کنار یکدیگر بودیم و نمی گذاشت که تا آخر مرخصی از هم جدا باشیم. مادرم خیلی نگران او بود و گریه می کرد. به مادرم می گفت: مادر! ناراحت نباش ما پشت جبهه هستیم و طرف ما جنگ نیست. از این طریق می خواست مادر را دلداری بدهد. بعد از این حرف ها که رد و بدل شد. کنار من آمد و گفت: خواهر! من در جبهه خط شکن هستم و بیشتر عملیات ها در جبهه حضور داشتم ولی سعادت شهادت را هنوز پیدا نکردم ولی خدا کند کند این دفعه نصیبمان شود. در همین حین مادرم گفت: شما آنجا چه می گویید؟ گفتیم: از خوبی های خدمت صحبت می کنیم. بعد در حین صحبت های خود گفت: خواهرم من این دفعه که رفتم مادر و پدر را اول به خدا و بعد به تو می سپارم.[۱]