شهید محمد رضا پروانه سیاه دشت

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1348/08/24 نام : محمدرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پروانه ‌سیاهدشت‌ تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : علی‌اصغر مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا



خاطرات

• یک بار پسر عمه ی محمدرضا که با ایشان جبهه بود خاطره ای را این گونه نقل می کرد: روحانی داشتیم می گفت غواص ها با بقیه فرق می کنند. محمدرضا غواص بود ما این حرف این روحانی را نمی فهمیدیم یک روز تا ساعت شش توی آب بودیم بعد آمدیم نماز خواندیم و شام خوردیم و خوابیدیم من خوابم نبرد و گفتم ببینم این حرفی که روحانی می زند قضیه اش چیست بلند شدم که دیدم جز من یک کس دیگری در سنگر نیست مسجد رفتم هیچ کس نبود اطراف سنگر رفتم دیدم هر کدام با فاصله ای 100 تا 150متری سنگر یک چاله ای کنده اند و داخل آن مشغول راز و نیاز با خداوند هستند من بالای سر محمدرضا حدود یک ربع ایستاده بودم ولی ایشان متوجه نشد برگشتم و خوابیدم صبح برای نماز بلند شدم و این ها هم بلند شدند. • محمدرضا برای اولین بار با گروه سرود به کردستان رفت وقتی آن صحنه ها را دیده بود حال عجیبی پیدا کرده بود می گفت رفتن به جبهه یک وظیفه است می گفتم درس شما واجب تر است ولی ایشان می گفت: امروز رفتن به جبهه از درس خواندن واجب تر است اگر ما برویم ولو هیچ کاری هم نکنیم اما یک رزمنده را برای رفتن به جبهه آماده کنیم برایمان بس است من به او اجازه نمی دادم از این مسئله ناراحت بود و می گفت چون امام(ره) دستور داده من می توانم بروم ولی دوست دارم شما امضاء کنید وقتی این حرف را گفت، گفتم من فقط به خاطر درسَت اجازه نمی دادم وگرنه این راهی نیست که بگویم نرو. • دیدم روزی وسایل محمدرضا را آوردند و گفتند ایشان در کربلای چهار غواص بوده که می خواستند از توی آب عبور کنند و از پشت به دشمن حمله کنند، حمله لو رفته است و در وسط یک عده شهید و تعدادی هم مجروح شده اند محمدرضا را نفهمیده ام که شهید شده است یا این که مفقود است. • زمانی که محمود کاوه مجروح شده بود محمدرضا با گروه سرود به کردستان رفت تا در آن جا برنامه اجراء کند وقتی آمد نایستاد شش روز بیشتر نماند و با این که به سن قانونی نرسیده بود به جبهه اعزام شد و تا چهار ماه نیامد و می گفت: جبهه به ما احتیاج دارد. • دوست محمدرضا آقای سید کافی تعریف می کرد می گفت در توی اروند طنابی بود که ما از آن عبور می کردیم یک باره طناب قطع شد و همان طور که منور می زدند می دیدم که آب و خون یکی شده آن که جان داشت بالا و پایین می رفت و آن که شهید شده بود روی آب بود و آقا رضا و من کنار هم بودیم و نفهمیدیم که آقا رضا در آب فرو رفته یا پرواز کرد. • شبی در خواب دیدم در حیاط منزل ایستاده ام و صدای جمعی که از دور لااله الله می گویند و به سوی من می آیند در حالی که متعجب شده بودم مثل این که کسی در گوشم می گفت این ها را که می بینی هفتاد یا هشتاد نفر از جوانان بنی هاشم هستند و جوانان در حالی که تابوت شهیدی بر دوش شان بود لااله الله گویان از کنار من رد شدند وارد منزلمان شدند تابوت شهید را روی زمین گذاشتند و ایستادند و شروع به سینه زدن کردند من هراسان به سوی آنها رفتم و پرچم روی تابوت را برداشتم و سر تابوت را باز کردم و دیدم پسرم محمدرضا درون تابوت است و سرش از ناحیه ی راست شکافته شده بود و نه خونی و نه خاکی دیده می شد چهره ی محمدرضا بسیار نورانی بود در حالی که توی سرم می زدم و می گفتم رضا جان کدام ظالم تو را به این روز انداخته است. این جوانان بنی هاشم با حالتی گریان گفتند مادر غصه نخور و ناراحت نباش رضا را منافقین صدا با سر نیزه به شهادت رسانده اند و بعدها متوجه شدم که خواب من در همان شبی بوده که محمدرضا به شهادت رسیده است.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا