شهید محمد رضا کریم پور گل آخور
شهید محمدرضا کریم پور گل آخور
تاریخ تولد :1346/01/01
تاربخ شهادت : 1366/10/05
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :نامشخص
زندگی نامه
در شهيدستان ما لاله ايي است که در سال 1346 هـ. ش در شهرستان تهران پا به عرصه وجود نهاد و محمد رضا نام گرفت. از نخستين روزهاي حياتش براي ديگران نمونه و اسوه شد و تا آخرين دم هر حرکت و کلامش درسي آموزنده و ياد گرفتني گرديد .
او در دامان خانواده فداکار و شجاع خود با مکتب سرخ علوي آشنا گرديد و در طوفان ناملايمات چون فولاد آبديده شد و آموخت که در دشوارترين شرايط بايد متکي به اراده خداوند بود و بي منت ديگران بايد زيست .
محمد رضا دوران ابتداي تحصيل خود را در دبستان عصر نو و تحصيلات دوره راهنمايي خود را در مدرسه حبيبي پشت سر نهاد. در دوران شکوهمند قيام ملت ايران در مقابل رژيم سفاک پهلوي محمد نيز به همراه اهالي محل و دوستان عزيزش مبارزات خود را در مقابل گارد شاهنشاهي و ساواک با جديت تمام دنبال کرد و در حفظ و حراست امنيت محل و پاسداري شبانه اهتمام ورزيد. او با وجود سن کم (11 سال) و کودکي دوش به دوش بزرگان به نداي رهبر آزاده خود لبيک مي گفت و در راهپيمايي ها و تظاهرات ضد رژيم شاه شرکت مي کرد و با جد ی ت به جمع آوري بطري براي ساختن کوکتل مولوتف می پرداخت .
با پيروزي انقلاب خنده بر لبانش نشست. محمدرضا تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستان آيت الله طالقاني منطقه 13 در رشته علوم تجربي با موفقيت هر چه تمام تر به پايان رساند و در سال 1364 موفق به اخذ ديپلم گرديد. او که نمونه اخلاق، انسانيت و وقار در بين بچه هاي محل بود براي آزمودن خود در کنکور آماده شد .
او قبل از اين که به جبهه برود در سال 1365 در کنکور در رشته پزشکي دانشگاه تهران پذيرفته شد، اما نداي رهبر عاشقان او را دعوت به ياري کرد. آري پير جماران مرشد ياران، مراد دوستان، منظور نيکان، معشوق عاشقان جوانان دلير و با غيرت ايران زمين را براي دفاع از حيثيت پايمال شده اسلام و ايران به سوي جبهه هاي نور عليه تاريکي فرا خواند و محمد رضا نيز اجابت اين دعوت را واجب تر از تحصيل در دانشگاه ديد. او خود را براي خدمت به اسلام و ايران فدا کرد و به خدمت زير پرجم جمهوري اسلامي شتافت تا شايد گامي در سوي شکست اهريمن بردارد .
شهيد محمد رضا کريم پور به همراه چند تن از دوستان خود براي اين منظور به خدمت رفت. چند روز قبل از اين که او به خيل شهيدان اين وطن بپيوندد به مرخصي آمد. محمد که تغييرات روحي و معنوي بسيار حتي از چهره اش نمايان بود از اهالي محل خداحافظي کرد و آنها را براي آخرين بار ملاقات نمود و به سوي جبهه شتافت تا وعده ديدار و ملاقات معبود خود را در روز موعود اجابت کند .
روز وصال رسيد، 5 دي ماه سال 1366، محمد که در آن وقت 22 سال بيش نداشت، فرماندهي دسته خود را بر عهده گرفت و مأموريت شناسايي دشمن را در آن روز پذیرفت . او و دوستش که هر دو در آن روز بايد براي مرخصي به پشت جبهه منتقل مي شدند و مرخصي داشتند بنا به صلاح ديد خود و نياز دسته به فرماندهي و غيرت و ايثار خود که در وجودشان موج مي زد اين مأموريت را به صورت داوطلب پذيرفتند و راهي مناطق سخت و صعب العبور جبهه سومار براي شناسايي کوردلان منافق و دشمنان حق و ايمان شدند .
اما زالو صفتان منافق و ايادي غرب که بر سر راه آنان کمين کرده بودند در بين دو کوه و شکاف دو صخره، کومله هاي از خدا بي خبر جوانان ما را محاصره کردند و بر سر آنها آتش ريختند. گروهي از سربازان تحت امر محمد که وضع را نامناسب ديدند براي عقب نشيني پافشاري نمودند ولي در مکتب مقاومت مومن، فرار از مقابل دشمن معنا ندارد. محمد رضا شجاع آنان را به مقابله تشويق کرد .
در اين راه تمام دوستان او و فرمانده شجاع آنان، محمد رضا ی قهرمان شهيد شدند و در اين بين دوستش نجات می یابد و جنازه پاک او را از چنگال لاشخوران منافق سالم به عقب جبهه منتقل میکند و به جبهه ايران می رساند .
و اينگونه بود که اسوه مقاومت و ايثار، نخل رشيد ملت ايران و کوه بلند صلابت به شهادت رسيد. پيکر نورانيش را درشکوه تمام و در ميثاق گريه ها به بدن سرخ او به خاک پاک بهشت زهرا و در کنار ديگر همرزمانش سپردند و ياد او را هميشه در قلب ها محفوظ نگاه داشتند تا که آي ندگان هم با رزمشان آشنا و با حماسه شان عجين گردند .
خاطرات
خاطره مقاومت از زبان یکی از بچه های محل
روزي در محل همراه ديگر پسران فوتبال بازي مي کرديم. تيم سه نفره ما متشکل از سه کودک بود و تيم حريف و مقابل ما سه بازيکن بزرگ سال داشت. تيم حريف دست به هر کاري مي زد نمي توانست ما را مغلوب کند و به ما گل بزند و در عوض ما با دويدن هاي بسيار و يارگيري نفس تيم مقابل را بريده بوديم. محمد رضا که نظاره گر بازي ما کودکان بود از تلاش ما خوشحال شد و به من گفت :
امير ! خوب بازي مي کنی ، همين طور ادامه بده و من در جواب او گفتم: ما باج نميدهيم و مقاومت مي کنيم و او باز به من گفت: آفرين، هميشه بايد اين طور بوده و در سختي ها مقاوم و مبارزه گر باشي. اين سخن او هميشه در گوش من زنگ ميزند و وجدان من را بيدار مي سازد.[۱]