شهید محمد علی براتی کاریز نو
تاریخ تولد : 1322/03/04 نام : محمدعلی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : براتیکاریزنو تاریخ شهادت : 1366/05/31 نام پدر : براتعلی مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا(ع)
خاطرات
• به خاطر دارم، در همان روزهای اولی که خبر شهادت همسرم محمد علی را به من دادند، خواب دیدم که او به خانه برگشته و سالم است و با رویی گشاده فرزندش را در بغل گرفته و با آن بازی می کند. به او گفتم: به ما خبر داده اند که تو شهید شده ای پس اینجا و در کنار ما چه می کنی؟ در جواب من گفت: جایت خالی در منطقه که بودیم آنقدر گلوله بر روی سرمان ریختند که دنیا پیش چیشمان تاریک و سیاه شد، اما به خیر گذشت. به او گفتم: پس طوری نشدی؟ گفت: نگاه کن، فقط کمی آثارش باقی مانده. نگاه کردم و دیدم کنار ران پایش به اندازه ی یک 10 ریالی قدیمی کبود است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و بر سر مزارش رفتم. • به خاطر دارم محمد علی به همراه همرزم دیگرش شهید پیش بین با همدیگر در سنگر و در منطقه ی چزابه بودند. و برای اینکه شبها چراغ فانوس را برای روشنایی سنگر روشن کنند همیشه مقداری نفت در کنار سنگرشان بود. یک شب که برای روشن کردن فانوس به بیرون از سنگرشان رفتند ناگهان یک خمپاره به کنار سنگر اصابت می کند و سنگر آتش می گیرد و محمد علی وپیش بین همان جا به فیض شهادت نائل می گردند و هنگامی که من به آنجا رسیدم دیدم که هر کدام از اعضاء بدن آنها گوشه ای افتاده است و دیگر بچه ها را خبر کردم و مراسم عزاداری را در همان مکان برگزار کردیم. • به خاطر دارم یک شب به همراه محمد علی در مسجد بستان خوابیده بودیم. ساعت حدود 2 شب بود که محمد علی از خواب بیدار شد و مرا بوسید. من تعجب کردم و گفتم: چه شده است؟ گفت: من الآن خواب شما می دیدم که شهید شده ای و در یک باغ بسیار بزرگ و زیبا در حال قدم زدن هستید. شما باید ما را شفاعت کنی. در همان شب بود که برای عملیات به طرف خط مقدم حرکت کردیم. • به خاطر دارم در شهرک بحرآباد مستاجر بودیم و در حال ساختن منزل فعلی، صاحبخانه ی ما با یکی از مسئولین کاروانهای آن زمان فامیل بود و او را به منزلش دعوت کرد و ما را هم که همسایه اش بودیم دعوت کرد. پس از اینکه شام را خوردیم، مرد ها مشغول صحبت کردن شدند و محمد علی هم بحث سیاسی را به میان آورد و شروع کرد به افشا گری کار های شاه و از ظلم و ستم او گفت و اینکه چه قدر به مردم خیانت می کند و سرمایه این مملکت را به کشور های خارجی مثل آمریکا می دهد و آنقدر از رژیم شاه بد گفت که مسئول کاروان با اینکه روحانی بود نتوانست تحمل کند و چشم هایش از ناراحتی قرمز شد و با عصبانیت از منزل خارج شد. هرچه من و صاحبخانه به او اشاره کردیم که نگوید، هیچ اعتنایی نکرد و آن فرد روحانی خداحافظی کرد و رفت. البته صاحبخانه هم ناراحت شد و ما را جواب کرد و با اینکه خانه مان تازه ساز و هنوز کاه گل بود در آن هوای سرد زمستان نقل مکان کردیم و از سر اجبار به خانه ی نیمه ساز خودمان آمدیم. • به یاد دارم زمانیکه همسرم محمد علی به شهادت رسید یک شب خواب دیدم که به همراه شهید سوار بر یک هواپیما هستیم و هدایت هواپیما نیز بر عهده ی خود شهید است. بر فراز یک باغ بزرگ در حرکت بودیم که من به ایشان گفتم: چرا در زیر شاخه درختان حرکت نمی کنی؟ او گفت: به خاطر اینکه بتوانی از هر نوع میوه ای که دوست داری بخوری خوشه انگوری را از شاخه یک درخت کندم و خوردم در انتهای باغ ساختمانی را مشاهده کردم، پرسیدم آن ساختمان مال ماست گفت: بله و کارگران در آن مشغول کار هستند گفتیم برویم و خدا قوتی به آنها بگوییم در همین زمان بود که از خواب بلند شدم. • به خاطر دارم زمانیکه که در حال ساختن منزل جدیدمان بودیم، محمد علی هم حضور داشت یک روز که او به ار کارش رفته بود بنایی که برای ساخت خانه در حال کار کردن بود حدود ده الی دوازده عدد آجر از کنار خانه ی همسایه برداشت و برای پی ساختمان استفاده کرد وقتی که محمد علی از سر کار برگشت مشاهده کرد که چند عدد آجر کهنه در ساخت دیوار به کار رفته است از بنا سوال کرد چرا این آجر ها را به کار برده ای؟ این آجر ها مال مردم و حرام است ما می خواهیم در این خانه نماز بخوانیم بنا گفت: به تعداد آجر ها سر جایش می گذاریم محمد علی گفت: اصلا درست نیست و خودش دیوار را تا آخر خراب کرد و آن آجر ها را در آورد و سر جایش گذاشت. • به خاطر دارم یک روز محمد علی از خواب بیدار شد و گفت: دیشب خواب دیدم آقای موسوی آمد در خانه و به من گفت: محمد علی، آقا دارد می آید. چرا نمی آیی او را یاری کنی. پرسیدم: کدام آقا؟ گفت: آقا امام زمان (عج). گفتم: من که اسلحه ندارم. گفت: برو خانه ی ما و به بی بی بگو شمشیر را از داخل صندوق بردارد و به تو بدهد. شمشیر را گرفتم و پیش آقای موسوی رفتم گفت: چرا معطلی برو به یاری آقا. به همان روستا که در نزدیکی سر آسیاب بود رفتم و چند نفر اسب سوار و حاجی شیخ( روحانی وقت قلعه) را دیدم. حاجی شیخ گفت: خدمت آقا برو و سلام کن و بگو ماموریت من چیست؟ خدمت آقا رفتم و گفتم: آقا جان من چکار کنم، فرمودند با شمشیر بزن و میان حق و باطل را جدا کن. در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم. • یکی از همرزمان همسرم محمد علی به نام آقای حمامی نقل کرد که: من و شهید براتی در منطقه بستان و چزابه بودیم که به مکان تخریب شده ایی رسیدیم که در همان لحظه خمپاره ای از سوی دشمن شلیک شد و به همان سنگر تخریب شده اصابت کرد. پس از اینکه بلند شدم دیدم دریایی از خون از درون سنگر می جوشد. وقتی که نگاه کردم خون براتی و دیگر نیروها بود. در همان جا بود که محمد علی به فیض عظیم شهادت نائل گشت و به همراه نیروها مراسم عزاداری و سینه زنی را در آنجا برگزار کردیم. • هنگامیکه محمد علی برای آخرین مرتبه به مرخصی آمد به من گفت: همسرم در منطقه بودم که یک شب خواب دیدم آقایی با لباس و اسب سفید نزد من آمد و شش نفر از همرزمان من را با خود برد. من آن لحظه در حال بستن کفش هایم بودم، یکی را بسته و دیگری را در دست گرفته و دور سرم می چرخاندم، در همان لحظه با صدای بلند آقا را صدا زدم و گفتم مرا هم با خود ببرید که ایشان گفت: تو را نوبت بعد می برم. • یکی از همرزمان فرزندم محمد علی خاطره ای از ایشان برایم اینگونه نقل می کرد: می گفت وقتی که فرمانده مان گفت: چه کسی حاضر است در عملیات نصر چهار شرکت کند همرزم محمد علی دستش را بالا برد و گفت من حاضرم اما فرمانده گفت تو هنوز کوچکی و نمی توانی در این عملیات شرکت کنی ولی ایشان خیلی اصرار کردند و توانستند فرمانده را رازی کنند تا او هم در عملیات نصر 4 شرکت کند این فرمانده به او گفت امکان دارد در این عملیات اسیر یا شهید و یا مفقود الاثر شوی ولی همه چیز را قبول کرد و همراه ما به عملیات آمد و به شهادت رسید.
نگارخانه تصاویر
• به خاطر دارم، هنگامی که محمد علی برای آخرین بار به مرخصی آمده بود تعریف کرد یک شب خواب امام زمان(عج) را دیدم و به همراه چند نفر از دوستانم با خبر شدیم که امام زمان(عج) ظهور کرده است. بعد همه لباس رزم پوشیدیم و به استقبال ایشان رفتیم. وقتی که امام زمان(عج) به ما رسید چند نفر از دوستانم را با خود برد و من باقی گذاشت و گفت: شما را نوبت بعد می برم و این خواب را اینطور تعبیر کرد که این دفعه که به جبهه برود حتما شهید خواهم شد و همین طور هم شد. پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.[۱]
•