شهید ناصر کاظمی - بخش اول

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

بسم الله الرحمن الرحیم اول انقلاب، افغان ها آب رودخانه ی مرزی را برگردانده بودند و غائله ای درست کرده بودند. ناصر کاظمی را فرستادند سیستان و بلوچستان. می گفت «اون دوره ای که اون جا بودم، برای خودسازیم خیلی خوب بود. » گفتم «چه طور؟» گفت «یک ماه کامل رو هر روز، روزه گرفتم؛ درد مردم رو حس کردم. » . . . . . سراغش را از بچه های زاهدان گرفتم. گفتند «افغانستانه. » همه مرخصی آمده بودند تهران، او رفته بود افغانستان، ردّ خراب کارها را بگیرد. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص ۹ موضوع : عبادی ، تهذیب نفس

از این که آمده بود و به تشکیلاتشان سر زده بود، کلی ذوق کرده بودند. گروه سرود داشتند. نشریه هم راه انداخته بودند. بهشان می گفتند «نادمین» یعنی پشیمان ها، توبه کرده ها، برگشته ها. برگشته بودند به خودشان؛ به فطرتشان. خودشان می گفتند «آدم شدیم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 23 موضوع : عبادی ، توبه

دختر همسایه شان، هم دانشگاهیش بود. خودش که می رفت دانشگاه، او را هم می رساند. همین جوریش هم کاری به کار کسی نداشت، با او که بود، دیگر نگو. تا برسند، حتی سرش را بلند نمی کرد؛ بس که نجیب و سر به زیر بود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 8 موضوع : عبادی ، حیا و عفاف

اول انقلاب، افغان ها آب رودخانه ی مرزی را برگردانده بودند و غائله ای درست کرده بودند. ناصر کاظمی را فرستادند سیستان و بلوچستان. می گفت «اون دوره ای که اون جا بودم، برای خودسازیم خیلی خوب بود. » گفتم «چه طور؟» گفت «یک ماه کامل رو هر روز، روزه گرفتم؛ درد مردم رو حس کردم. » . . . . . سراغش را از بچه های زاهدان گرفتم. گفتند «افغانستانه. » همه مرخصی آمده بودند تهران، او رفته بود افغانستان، ردّ خراب کارها را بگیرد. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 9 موضوع : عبادی ، روزه

به همه ی هتل ها سر زد. مشهد غلغله بود. فکر کردم «ناصر که فرمانده سپاهه. برای جا که نباید مشکلی داشته باشیم. » .. .. . پسرک آمد جلو. گفت «آقا! خونه نمی خواین؟» التماس می کرد. ناصر گفت «چرا که نه؟ خونه تون مستقله؟» گفت «اوهوم. » تمام مدت یک هفته ای که آن جا بودیم، غذای ما همان غذای صاحب خانه بود. .. .. . وقت رفتن، ناصر کیف پولش را باز کرد و گرفت جلوی صاحب خانه گفت «قابل نداره. » صاحب خانه هم هر چه قدر که خواست برداشت. اهل چانه زدن نبود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 89 موضوع : عبادی ، زیارت

تیم را جمع و جور کرد، گفت «چه مسابقه ای می شه فردا!» عاشق فوتبال بود. . . . . . قبل از مسابقه رفت پشت بلندگو، قرآنش را از جیبش درآورد و خواند. بقیه هم دویدند توی زمین برای گرم کردن. . . . . . دیده بود یکی از بچه ها کفش ندارد، گفته بود «چرا این جوری؟» گفته بود «کفش ندارم. » گفته بود «من که دارم. » کفش هایش را درآورده بود، داده بود بهش. به پایش گشاد بود. دویده بود دوتا کفی پیدا کرده بود، گذاشته بود توی کفش ها. گفته بود «اندازه ت شد؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 3 موضوع : عبادی ، قرآن

یکی جلوتر از همه پرچم را می برد و تیم ورزشی همان کشور پشت سرش حرکت می کرد. استادیوم صدهزار نفری آزادی پر شده بود از جمعیت. تیم آمریکا که وارد شده بود، ناصر پرچم آمریکا را آتش زده بود و انداخته بود پایین. کِی؟ یک سال قبل از انقلاب. . . . . . یکی از دوستانش را گرفته بودند. گفته بودند «کدوم گوری رفته؟ توی کدوم سوراخی قایم شده؟» گفته بود «من از کجا بدونم؟» بنده ی خدا را تا خورده بود، زده بودند. با سر و صورت له و لورده آمده بود سراغش. گفته بود «دنبالتن. » شوخی که نبود، ساواک بود. یکراست آمده بودند بالای سرش. . . . . . وقتی آمده بود بیرون، دیگر ول کن قضیه نبود. حکومت نظامی که می شد، تازه او کارش را شروع می کرد. بالای سر کوچه ها می نوشت بن بست است یا به کجا راه دارد یا چندتا راه دارد. می خواست توی حکومت نظامی، مردم راحت تر فرار کنند؛ گیر مأمورها نیفتند. کلی پلاکارد درست کرده بود. از این جور چیزها رویش نوشته بود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 7 موضوع : سیاسی ، انقلاب

دوازدهم خرداد سال 1335 بود که ناصر در تهران چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را به تحصیل و کسب دانش پرداخت. از همان ابتدا روحیات خاص و بلند نظری های او دورنمایی از آینده ای روشن و تابناک بود. با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه به دانشگاه راه یافت و در دو رشته پیراپزشکی و تربیت بدنی پذیرفته شد و دو مین رشته را به دلیل علاقه ای که به آن داشت برگزید و در کنار تحصیل برای امرار معاش به تدریس پرداخت. در زمان پهلوی به دلیل حرکات ضد آمریکایی دستگیر و راهی زندان قصر شد و پس از آزادی از زندان یک مبارز تمام عیار بود . پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و به منظور مقابله با تحرکات منافقین به کردستان اعزام شد. در حالی که فرمانده سپاه پاوه بود در تشکیلات منافقین نفوذ کرده و اطلاعات بسیاری را جمع آوری نمود. با شروع جنگ تحمیلی به دفاع از مرزها برخاست و سر انجام در ششم شهریور سال 1361 معاون قرارگاه حمزه سيدالشهدا(س) به شهادت رسید. سردشت شاهد اصابت تير به پيشاني اين دلاور 26 ساله بود. پيکر پاک فرمانده سپاه کردستان را در قطعه 24 بهشت زهرا(س) در نزديکي دکتر چمران آرميده است. از او يک فرزند به يادگار باقي ماند . منبع سایت صبح موضوع : زندگی نامه

رفتیم قم، پیش آقای مرعشی نجفی. قرآن را باز کرد، داد دستم. خواندم. سوره ی مریم بود. آقا خطبه ی عقد را خواند، من سوره ی مریم را. جواب بله را قبلا ناصر داده بود. هل شده بود، گفته بود «بله بله. » نوبت من، خطبه بیست و یک بار تکرار شد. .. .. . همه چیز به سرعت گذشت. وقتی آمدیم بیرون، باران نم نم می بارید. وقت سوار شدن، مادر ناصر نشست صندلی عقب، گفت «شما دیگه باید بشینی جلو. » حلقه ی ازدواج را همان جا ناصر دستم کرد. بعد هم پایش را گذاشت روی گاز. گفت «حالا که عیالوار شده ام، بگذار بپرسم شما از سرعت خوشتون می آد؟» عاشق سرعت بودم. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 82 موضوع : خانوادگی ، ازدواج

موقع خرید حلقه، گفت «من حلقه نمی خوام. » چیزی نگفتم. من هم پیش تر گفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم. مشهد که رفتیم، برایش به جای حلقه، یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم «باشه به جای حلقه. » .. .. . بعد از شهادت ناصر، وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 84 موضوع : خانوادگی ، ازدواج

بلوز بافتنیِ خاکی رنگ با یک شلوار آبی که به طوسی می زد، با یک اورکت که سپاهی ها اول جنگ می پوشیدند. وقت خواستگاری تیپش این جوری بود. حالا هم برادرم بعضی وقت ها می گوید «وقتی اومدم، دیدم یک کفش خیلی مردونه دمِ دره؛ یک چیزی مثل پوتین. » تا آن وقت همدیگر را ندیده بودند. اولین سؤال برادرم از ناصر این بود «از جبهه چه خبر؟» .. .. . اول کلی درباره ی توحید و نبوت و امامت حرف زدیم، بعد هم از کتاب و مطالعه پرسیدیم. بعدش هم نوبت به سیاست رسید، بعد هم چیزهای دیگر. حرف هایمان را که زدیم، خندید. گفت «کاش به جای این حرف ها می پرسیدم، خیاطی بلدی؟ آشپزیت چه طوره؟ اصلا زندگی مشترک می دونی یعنی چی؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 77 موضوع : خانوادگی ، ازدواج

بلوز بافتنیِ خاکی رنگ با یک شلوار آبی که به طوسی می زد، با یک اورکت که سپاهی ها اول جنگ می پوشیدند. وقت خواستگاری تیپش این جوری بود. حالا هم برادرم بعضی وقت ها می گوید «وقتی اومدم، دیدم یک کفش خیلی مردونه دمِ دره؛ یک چیزی مثل پوتین. » تا آن وقت همدیگر را ندیده بودند. اولین سؤال برادرم از ناصر این بود «از جبهه چه خبر؟» .. .. . اول کلی درباره ی توحید و نبوت و امامت حرف زدیم، بعد هم از کتاب و مطالعه پرسیدیم. بعدش هم نوبت به سیاست رسید، بعد هم چیزهای دیگر. حرف هایمان را که زدیم، خندید. گفت «کاش به جای این حرف ها می پرسیدم، خیاطی بلدی؟ آشپزیت چه طوره؟ اصلا زندگی مشترک می دونی یعنی چی؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 77 موضوع : خانوادگی ، انتخاب همسر

آمده بود خواستگاری. قرار شد با هم حرف بزنیم. او که حرف می زد، من با فرش اتاق بازی می کردم. تا موقع عقد، یک بار هم توی صورتش نگاه نکردم. .. .. . می گفت «با تو که حرف می زدم، با خودم می گفتم الآنه که یک طرف فرش سوراخ بشه و دست هات از اون طرف بزنه بیرون. » می گفت «من فقط دست هات رو می دیدم که با فرش اتاق بازی می کنه. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 74 موضوع : خانوادگی ، خواستگاری

بلوز بافتنیِ خاکی رنگ با یک شلوار آبی که به طوسی می زد، با یک اورکت که سپاهی ها اول جنگ می پوشیدند. وقت خواستگاری تیپش این جوری بود. حالا هم برادرم بعضی وقت ها می گوید «وقتی اومدم، دیدم یک کفش خیلی مردونه دمِ دره؛ یک چیزی مثل پوتین. » تا آن وقت همدیگر را ندیده بودند. اولین سؤال برادرم از ناصر این بود «از جبهه چه خبر؟» .. .. . اول کلی درباره ی توحید و نبوت و امامت حرف زدیم، بعد هم از کتاب و مطالعه پرسیدیم. بعدش هم نوبت به سیاست رسید، بعد هم چیزهای دیگر. حرف هایمان را که زدیم، خندید. گفت «کاش به جای این حرف ها می پرسیدم، خیاطی بلدی؟ آشپزیت چه طوره؟ اصلا زندگی مشترک می دونی یعنی چی؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 77 موضوع : خانوادگی ، خواستگاری

بعد از خواستگاری گفتم «جواب من منفیه. همین جا تمومش کنید. » حس کردم شاید خانواده اش راضی نباشند، اما با خودم که فکر می کردم، می دیدم قبولش دارم. یک جورهایی دوست داشتنی بود. با خودم می گفتم «اگه یک وقت از سر کوچه شون رد بشم و حجله ی شهادت ناصر رو ببینم، چه حالی می شم؟» ناراحت می شوم. .. .. . پا شد رفت مشهد، یک قرآن نذر حرم امام رضا کرده بود که من از نظرم برگردم. فردایش خواب دیدم. مدام این خواب توی سرم چرخ می خورد. به هم ریخته بودم. تا برگردد، راضی شده بودم.

یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 79 موضوع : خانوادگی ، خواستگاری

مجرد بود، اما قاضی زن و شوهرهای کُرد بود. یکی از خانم های کُرد تعریف می کرد، می گفت فقط کاک ناصر بود که حق داشت توی خونه ی ما بیاد و بره .. .. . گفتم «آخه مرد! به تو مجرد چه که بین زن و شوهرها قضاوت می کردی؟ تو رو چه به این حرف ها گفت «والّا من کاری نمی کردم. همین هایی که خدا و پیغمبر گفته ن، بهشون می گفتم. اون ها هم آدم های خوبی بودن، حرف گوش می کردن و اختلاف هاشون حل می شد یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 41 موضوع : خانوادگی ، زندگی مشترک

رفتیم قم، پیش آقای مرعشی نجفی. قرآن را باز کرد، داد دستم. خواندم. سوره ی مریم بود. آقا خطبه ی عقد را خواند، من سوره ی مریم را. جواب بله را قبلا ناصر داده بود. هل شده بود، گفته بود «بله بله نوبت من، خطبه بیست و یک بار تکرار شد .. .. . همه چیز به سرعت گذشت. وقتی آمدیم بیرون، باران نم نم می بارید. وقت سوار شدن، مادر ناصر نشست صندلی عقب، گفت «شما دیگه باید بشینی جلو حلقه ی ازدواج را همان جا ناصر دستم کرد. بعد هم پایش را گذاشت روی گاز. گفت «حالا که عیالوار شده ام، بگذار بپرسم شما از سرعت خوشتون می آد؟ عاشق سرعت بودم یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 82 موضوع : خانوادگی ، زندگی مشترک

اول عروسیمان بود. قرار گذاشته بودیم با هم. گفته بودیم «ماه رمضون امسال باشه برای نماز و دعا و کتاب خوندن . یک عالمه کتاب هم برای خواندن آماده کرده بودیم. روز اول تمام نشده، تلفن زنگ زد. بروجردی بهش گفته بود «بهت احتیاج داریم . یک روزه بارش را بست و رفت. برای عید فطر که برگشت، گفت «عجب کتاب خوندنی شد امسال . یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 86 موضوع : خانوادگی ، زندگی مشترک

از صبح تا شب مادرم دلشوره داشت. خواب دیده بود. .. .. . می گفت «نشسته بودم توی مسجد امام، توی بازار، همراه پدر ناصر. بلند شدم وضو بگیرم. یک پرنده ی سفید قشنگ آمد، نشست روی درخت بالای سرم. من که وضو می گرفتم، نگاهم می کرد. زل زده بود به من. بی اختیار دستم رفت روی قلبم. بهش گفتم تو آزادی، برو. پرنده ی سفید که پر زد و رفت، از خواب پریدم. » .. .. . صبح فرداش اخبار اعلام کرد داداش ناصر شهید شده. مادر قبلا به بابا گفته بود. بعد از دیدن خواب به پدرم گفته بود که ناصر شهید شده. همه می دانستیم که دیر یا زود، همچه خبری را باید بشنویم. خودش هم می دانست. قبل از ازدواجش به من می گفت «آبجی! اگه می خوای برای من زن پیدا کنی، بهش بگو که من خیلی موندنی نیستم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 96 موضوع : خانواده ، مادر

خیلی مهربان بود. دوستش داشتم. هر وقت دلم می گرفت، می آمد باهام حرف می زد. روحیه ام عوض می شد. تلفن کرد. گفت «سلام به مادر مجاهد خودم جوابش را دادم. گفت «من رو دوست داری؟ گفتم «چی شده پشتِ تلفن از این حرف ها می زنی؟ گفت «دوست دارم مثل حضرت زینب(س) رفتار کنی. یک وقت برای من ناراحت نشی ها دلم از جا کنده شد. تلفن را دست به دست کردم. گفت «آدم چیزی رو که دوست داره، در راه خدا می ده، تو چی؟ گفتم «هر چی خدا بخواد، خوشه. تو دست من امانتی مادر، سپردمت به خدا. هر وقتی بخواد، امانت مال خودشه، می گیره یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 97 موضوع : خانواده ، مادر

اول انقلاب، خوزستان، یک عده جمع شده بودند، می گفتند «ما که خلق عربیم، چرا باید بریم زیر سلطه ی حکومت عجم؟» پا شد از زابل رفت خرمشهر. پایش که رسید خرمشهر، شروع کرد به کار. شب ها سوار قایق می شد و می زد به اروند. می خواست از نزدیک ببیند کی می آید؟ کی می رود؟ می دانست که اگر قوم و قبیله بازی راه بیفتد، چه آتشی به پا می شود. سه ماه تمام ماند تا آتش فتنه خوابید. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 11 موضوع : اخلاقی ، تلاش

از عملیات که برمی گشت، می رفت دنبال کارهای اداری. خیلی وقت ها ساعت از دوازده شب گذشته بود که کارهایش تمام می شد. می گفت «جلسه داریم، بچه ها رو خبر کنین. » کار هر روزش بود. آخر شب با همه ی فرمانده ها و مسئولین برای کارهای فردا جلسه می گذاشت. بعضی وقت ها جلسه که تمام می شد، می گفت «وقت تموم شد، اما یادتون باشه مردم هنوز مشکل دارن. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 20 موضوع : اخلاقی ، تلاش

رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره .. .. . به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟ می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ

یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68 موضوع : اخلاقی ، تلاش

جمعشان کرده بود، گفته بود «اگه می خواین شهرتون آزاد بشه، راهش اینه که اسلحه دست بگیرید و بجنگید. » نگاهش را گردانده بود روی جمعیت. گفته بود «قبوله؟» گفته بودند «نه. » . . . . . دور و اطراف شهر همه اش کوه بود و دره. همراه داوطلب ها زده بود به کوه. عادت که نداشت. گرمازده شده بود. . . . . . به هفته نکشیده بود که شهر افتاده بود دست مردم. همه ریخته بودند دورش. یکی آمده بود دستش را ببوسد، نگذاشته بود. خم شده بود و دست طرف را بوسیده بود. گفته بود «مگه من چه کار کردم؟ اگه شهرتون آزاد شده، کار خودتون بوده؛ خودتون کرده ین یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 21 موضوع : اخلاقی ، تواضع

آمد، گفت «ای آقا! آدم که با این چیزها ناراحت نمی شه. » خیلی تحویلمان گرفت. گفت «من فکر کردم شما دیگه توی عملیات ها بوده ای، می دونی. بعضی وقت ها پیش می آد، یک جایی آدم تند می شه، یک حرفی می زنه. تو دیگه چرا به دل گرفتی؟» آن قدر سر به سرمان گذاشت تا بالأخره کار خودش را کرد. گفت «اخم هات رو وا کن. » وا کردم. گفت «حلال کردی ما رو؟» رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. » .. .. . به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند شهید شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش . یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 94 موضوع : اخلاقی ، حلالیت

هم می توانست خوشگل بپوشد و هم بهش می آمد که خوش تیپ بگردد. می گفتیم «تو که داری، چرا نونوار نمی کنی؟» می گفت «شاید یک عده نداشته باشن مثل من بپوشن، دلشون بسوزه. » . . . . . خیلی شیک پسند بود. می گفت «بچه مسلمون باید خوب زندگی کنه. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 6 موضوع : اخلاقی ، دلسوزی

چهار ماهِ تمام زابل بود. چهار ماه تمام زندگی کرده بود با مردم. دیده بود طرف از شدت نداری چه چیزها که نمی خورد. دیده بود مردم آب درست و حسابی ندارند که بخورند. این ها را دیده بود؛ نشسته بود یک گوشه داشت گریه می کرد. تازه برگشته بود. گفتم «ناصرجان، بابا! چته؟ چرا بُق کردی باباجان؟» گفت «شما که نمی دونی، مردم اون جا چه زجری می کشند. نمی دونی که چه جوری دارند زندگی می کنند. نمی دونی که حکومت طاغوت چه کرده با این مردم. من می دونم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 10 موضوع : اخلاقی ، دلسوزی

وقتی نوسود افتاد دست عراقی ها، همه بغض کرده بودند. می گفتند «شکست خوردیم. » شاد و خندان می آمد، می گفت «این که آتیش عراقی ها پشت سر کومله هاست، یعنی چی؟ یعنی این که این ها وابسته ن. مردمی نیستن. دروغ می گن. همه هم فهمیدن. این خودش پیروزی نیست؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 46 موضوع : اخلاقی ، روحیه

تلفن کردند، گفتند «فرماندار داره می آد زندان. » وقتی رسید، لباس به تنش زار می زد. با شلوار کردی و بلوز ورزشی و کلاه کاموایی آمده بود به زندانی ها سر بزند. با کی؟ با رجایی، رئیس جمهور، با همان ریخت و قیافه. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 15 موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی

چند سال بود هیچ ماشینی از آن جاده رد نشده بود. می گفتند «گُله به گله ش مینه. » ماشینش را سوار شده بود و زده بود به جاده. گفته بود «یکی باید راه رو باز کنه. » بعد از چند سال، جاده رنگ ماشین دیده بود به خودش. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 34 موضوع : اخلاقی ،‌ شجاعت

بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست کومله ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم .. .. . آمد، گفت «چه خبره؟ گفتیم «قله هنوز دستشونه دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27 موضوع : اخلاقی ،‌ شجاعت

اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟ گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟ رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟ .. .. . تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند . یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30 موضوع : اخلاقی ،‌ شجاعت

آمد پیشش، لب هاش خشکیده بودند، گفت «آقا! تشنمه. آب می خوام. » نگاه کرد به صورت بچه. از گرما سرخ شده بود. رنگش پرید و به جمعیتی که جلوی زندان منتظر ملاقات بودند، خیره شد. گفت «آب می خوای؟ بیا. » .. .. . نگهبان، در را برای ناصر باز کرد. ده دوازده تا بچه پشت سرش آمدند تو. جلوشان را گرفت. ناصر برگشت و با تحکم گفت «تشنه ن. هوا گرمه. خودت جای این ها بودی چه کار می کردی؟» رفت طرف آب سردکن. .. .. . خودش دوره افتاده بود و به مردم آب می رساند و مدام می گفت «معذرت می خوام. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 58 موضوع : اخلاقی ،‌ عذرخواهی

پانویس