ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمد ابراهیم قربانی
|تصویر = jpg12 KBInsert link
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها = [[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
==خاطرات==
* موضوع : همت در رفع مشکل دیگران
* موضوع : زيرکي و هوشمندي
92. محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود . یک روز فرزندم مریض شده بود دنبالش را گرفتم و به سراغ محمد ابراهیم رفتم . آن موقع پشت باغ، دیدم در خانه آنجا چند گودال کوچک کنده بود و کمی کسالت داشت گفتم،بچه ام مریض هست،بیا با موتورت مرا ببر دکترگفت : با عرض معذرت من مریض هستم . موتور انگور از باغمی برد و آبش را بردارو بچه ات را خودت به دکتر ببرمی گرفت . مادرش کمی نق نق کرد و گفت گفتم : موتور خراب است ولی او " چه کار می کنی؟ " گفت: حتما باید موتور " دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم . که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار را ببری و هر جا خراب شد همانجا آنرا آتش بزنبرای ما انجام دهد ."راوی : علی اکبر خانی
* موضوع : تقيد به مسائل شرعي
92. یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود . در سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، به جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند . آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر که خبر سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون از عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها راه رسید خودش را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم میان حوض آب انداخت و خیس شد با همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند خودم گفتم : پیشنهاد کم که رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز درخاک ایران سرنگون شده روزه اش را باز کند، ممکن است از شدت عطش غش کند یا مریض شود . تا اینها گفتم : دیدم با یک حالت خاصی جوابم را خواندم برادرم داد و گفت : چی ؟ زحمت عملیات را " مادر من دیگر بچه های گردان ما می کشند بقیه لذتش نیستم . تکلیف بر من واجب شده . چون اگر عمداً روزه ام را می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام .راوی : علی اکبر خانی
* موضوع : همت در رفع مشکل ديگران
92. محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود . یک روز دنبالش را گرفتم و رفتم پشت باغ، دیدم من در آنجا چند گودال کوچک کنده خانه بودم، بچه ام مریض شده بود و انگور از باغمی برد و آبش را می گرفت شوهرم در خانه نبود . گفتم : " چه کار می کنی؟ " ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفت : " دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم . چرا او را به بیمارستان نمی بری ! " گفتم که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این پول ندارم . مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و از آنجا به شهر نیشابور رفتیم . در آنجا به سراغ صاحب کار خود رفت و پول خود را برای در قبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و ما انجام دهد همگی خوشحال برگشتیم . "راوی : علی اکبر خانی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016707 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: ناصر_جعفری_دولت_آبادی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]