ویرایشها
وقتی علی اکبر شهید شده بود ناراحت بودم . ماه مبارک هم بود . دلم تنگ شده بود در خواب دیدم که پدرش گفت : صدای ماشین آمد به پسرم علی رضا گفت : ببین علی اکبر آمده ؟ یک دفعه دیدم علیرضا دوید و آمد که مادر علی اکبر آمد من برخواستم که بروم . گفتم : بچه ام ناراحت نشود . تا در همین حال از خواب بیدار شدم .